تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 2
بازدید امروز : 177
بازدید دیروز : 227
بازدید این هفته : 177
بازدید این ماه : 9394
کل بازدیدها : 703514

روزنه زندگی

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ….

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

 

روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.

روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد. روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند. روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود. اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.

نتیجه اخلاقی:

هیچ گاه روزنه های کوچک زندگیت را به طمع آینده نبند.

 

 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند.
برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند.
بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند.
بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره.
خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت … و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده.
او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!!!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

 

 life (1)

یک جور خاص

بعضی آدم ها را نمیشود داشت

فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت !

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آن ها !

اصلا به آخرش فکر نمی کنی

آنها برای اینند که دوستشان بداری

آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق !

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست ..!

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد…!

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

۱۰۸ نظر یا دیدگاه برای “روزنه زندگی”

  1. آه شب نوشته است:

    سلام آشفته
    خوبی؟
    چه عجب … آپیدی
    خوشحال شدم …
    داستانهای جالبی بودن …
    این لاکپشت کوچولو رو باید خفه میکردن!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  2. آه شب نوشته است:

    تنهایی را ترجیح بده به تَن‌هایی که
    روحـشان با دیـگریسـت.
    تنهایی،
    تقدیرِ من نیست
    ترجیحِ من است!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  3. مریم نوشته است:

    سلام به همه
    نه جناب آشفته آپ نکردی آپ کردی حالا که آپ کردی چه آپ کردنی
    خیلی داستانهای جالبی بود مخصوصا داستانهای اول و دوم داستان لاک پشتها هم خیلی جالب بود
    آخ که چقدر این متن به دل نشست انگار حرف دل بود
    مرسی عالی بود

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  4. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    وااااای چه آپ خوشکلی. فکر کنم کار آه شب باشه. آشفته که بعیده اینجور آپ کنه و مال این حرف ها نیست
    ..
    خدایش اون لاکپشت کوچیکه کارش منو یاد سحر میندازه. از سحر بر میاد خیلی شیطون باشه
    اما مریم و فرحناز دخترای ساکتی هستن

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  5. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

    یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

    این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.

    روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد …

    پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

    صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.

    پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

    درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

    پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

    کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

    خیلی از ماها مثل این شاهین نمیدونیم میشه پرواز کرد نمیدونیم بالی داریم

    باید از جای خودمون حرکت کنیم تا بتونیم

    بالهامون رو باز کنیم و به سوی اوج حرکت کنیم

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  6. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    زنى به حضور حضرت داوود (ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟

    داوود (ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.

    سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟
    زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم .

    هنوز سخن زن تمام نشده بود که …

    در خانه داوود (ع) را زدند ، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد ، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود (ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود (ع) از آن ها پرسید : علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست ؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم ، طوفانى برخاست ، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم ، ناگهان پرنده اى دیدیم ، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت ، آن را گشودیم ، در آن شال بافته دیدیم ، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى ، به او صدقه بدهى.

    حضرت داوود (ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى ؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود : این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن ، خداوند به حال و روزگار تو ، آگاهتر از دیگران است.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  7. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
    شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند . یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌
    درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند.
    بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
    در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود.
    بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
    سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگرمساوی است. تا آن که در یک شب تاریک دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند. آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  8. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    در زمان های قدیم روزی مرد منصفی از بیابانی می گذشت که به یک لاک پشت بزرگ و زیبا برخورد.او بسیار گرسنه بود و سوپ لاک پشت را هم خیلی دوست داشت.مرد بی توجه به خواهش و التماس لاک پشت آن را در کیسه اش میندازد و به خانه بر میگردد و یک دیگ بزرگ آب جوش روی اجاق می گذارد.اما برای اینکه مطابق خلقش رفتار کرده باشد( و شاید با اگاهی از اینکه کشتن لاک پشت بدشانسی میاورد)،هنگامی که حیوان نگون بخت را از کیسه بیرون می آورد،به جای اینکه مستقیما” دردیگ بیندازدش،یک نی خیزران را با دقت به صورت قطری روی دیگ آب جوش می گذارد و لاک پشت را درست وسط نی قرار می دهد و می گوید:”آقای لاک پشت،اگر توانستی بدون اینکه توی دیگ بیفتی،از روی نی قطر دیگ را طی کنی، آزادت می کنم!”
    لاک پشتها پیر و بسیار عاقل هستند و این لاک پشت هم چندان اعتقادی به خوبی بشر نداشت اما آشکار بود که اگر این کار را نمی کرد فورا” راهی دیگ سوپ می شد.پس با وجود نازکی و لرزانی نی،همه تلاش خود را به کار گرفت و هر طور بود با مرارت تمام مسیر روی نی را اندک اندک طی کرد و خود را به لبه دیگ رساند.مرد منصف که با حیرت فزاینده شاهد این تلاش بود،دست هایش را با شگفتی به هم زد و با وجدی واقعی گفت:”حالا…لطفا” دوباره این کار را بکن!”
    -سوال: واقعا” لاک پشت مرتکب چه اشتباهی شده است؟
    لاک پشت اصلا” اشتباهی مرتکب نشده است.البته،جز اینکه گذاشته است مرد او را کنترل کند.چرا که مرد “منصف” میخواهد بدون اینکه مسئولیت اخلاقی کشتن لاک پشت را بر عهده بگیرد،سوپ لاک پشت بخورد.اگر لاک پشت هنگام حرکات خطرناکی که اصلا” تناسبی با اندامش ندارد درون دیگ بیفتد،مرد میتواند بگوید که لاک پشت خودش این عمل را انتخاب کرده بود.و اگر هم لاک پشت از این کار سرباز زند،باز هم مرد او را درون دیگ میندازد و ادعا میکند که لاک پشت به جای آنکه با انجام کاری ساده برای نجات جانش بکوشد،مرگ را برگزیده بود.
    پس نتیجه اخلاقی داستان چیست؟شاید این باشد که بهتر است به جای سعی در خشنود کردن خودکامه ها،به امید ان که به “قوانین” احترام خواهند گذاشت،از اطاعت انها سرپیچی کنیم.البته ممکن است ایستادگی بر سر اصول به لاک پشت کمکی نکند اما دست کم مرد “منصف” خواهند دانست که بویی از انصاف نبرده است.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  9. آه شب نوشته است:

    سلااام به دوستان عزیزم

    دمپایی پاره خوب فعال شدیا … مگه آشفته چشه که نتونه آپ خوب بزاره؟!

    کسی نمی دونه سحر کجاست؟نیستش چند وقتیه ..

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  10. آه شب نوشته است:

    روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  11. آه شب نوشته است:

    زندگی کوتاه است
    قوانین را زیر پا بگذار
    بسرعت ببخش
    با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
    همیشه بخند
    هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
    مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
    زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
    اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  12. مردي با ........ نوشته است:

    من میدونم سحر کجاست ، ٧ سال دیکه نمک میاره تو ساندویج نخور تا بیاد

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  13. آه شب نوشته است:

    من نمی تونم ۷ سال صبر کنم بعدش سحر اصلا نرفته باشه و پشت درخت قایم شده باشه!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  14. آ شـــفـته نوشته است:

    داستان بسیار زیبا و خواندنی
    انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟

    راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و …
    او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در دانشگاهی که سخنرانی داشت کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانستند او را از راننده اصلی تشخیص دهند. انیشتین قبول کرد، اما در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از وی بپرسند او چه می کند، کمی تردید داشت.

    به هر حال سخنرانی راننده به نحوی عالی انجام شد ولی تصور انیشتین درست از آب درامد. دانشجویان در پایان سخنرانی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند. در این حین راننده باهوش گفت: سوالات به قدری ساده هستند که حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انیشتین از میان حضار برخواست و به راحتی به سوالات پاسخ داد به حدی که باعث شگفتی حضار شد!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  15. آ شـــفـته نوشته است:

    سلام به مردی با دمپایی پاره
    چه مطالب قشنگی گذاشتی . دستت درد نکنه . مطالبت از آپ من قشنگتره

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  16. سحر نوشته است:

    سلام سلام سلام
    حال و احوال شما ؟
    خوبید؟
    من خوبم خوب خوب خوب
    دلم واسه همتون تنگ شده
    خوب پشت سرم حرف میزنید حالا من شدم لاک پشت کوچیکه؟
    بیچاره من به این مظلومی مهربونی خوبی ماهی
    قبول دارم شیطونم اما اگه هم برم نمک بیارم فقط به ساندویچ خودم میپاشمش
    چون یه کم خودخواهم
    دوستای خوبم بوس بوس
    مردی … حالا همه بله تو هم بله ؟؟ داشتیم ؟؟دلم برات تننننننننننننننننگ شده بود کجایی ؟چه میکنی ؟
    آشفته نازنازی آه شب ورووجک مریم ها فرحناز دلم واسه همتون پر میکشه
    وقتی میام کسی نیست دوست ندارم دلم نمیخواد حرف بزنم دلم میگیره میرم
    من اینجا رو شلوغ و پر سر و صدا و درهم برهم دوست دارررررررررررررررررم چرا هیشکی متوجه نمیشه من چی میگم ؟؟
    هیشکی منو دوست نداررررررررررررررره ( با جیغ و گریه و لج بازی و سر و صدا … )

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  17. آ شـــفـته نوشته است:

    سلام سحر. خوبی کم پیدا هستیا.پشت درخت پنهان شدی و نرفتی برای نمک . بیچاره آه شب هنوز ساندویچ نخورده. مرتب بیا اینجا خوشحال میشیم. از این به بعد من زیاد میام

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  18. آه شب نوشته است:

    سلام عزیزان
    خوبید خوشید؟
    آشفته داستانت قشنگ بود …
    دمپایی پاره فعالیتتو حفظ کن… جور ما رو هم بکش
    چه عجب سحر جون؟خوشحالم که خوبی … یه کم نمک به من بدیا …
    مریم و فرحناز جون کم پیدا نباااااااااااااشید

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  19. آه شب نوشته است:

    روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
    کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”
    پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”
    پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”
    ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  20. آ شـــفـته نوشته است:

    سلام اه شب. وقتی این داستان رو خوندم یاد تو افتادم. تو ارامش میشه بهتر فکر کرد

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  21. آه شب نوشته است:

    جاذبه سیب، آدم را به زمین زد

    و جاذبه زمین، سیب را !!

    فرقی نمیکند ؛ سقوط، نتیجه دل دادن به هر جاذبه ای

    غیر از خــــداست …

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  22. مریم نوشته است:

    سلام به همه
    خوبین همه چند روز من نبودم خوب همه دوستان دورهم جمع شدین
    آخ آه شب گفتی چقدر دلم آرامش می خواد دور از هیاهو دور از فکر کار دور از شلوغی

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  23. آه شب نوشته است:

    سلام آشفته
    قبول دارم حرفتو …

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  24. آه شب نوشته است:

    جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

    بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

    همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :

    آری من مسلمانم.

    جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ،

    پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .

    پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.

    جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :

    آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟

    افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .

    پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :

    چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  25. آه شب نوشته است:

    کاتبی بد خط، با همکار بدخط تر از خودش می گفت: بدان حد نوشته ی من ناخواناست که صد دینار برای نوشتن می ستانم و صد دینار دیگر نیز از مخاطب برای خواندن. رفیق او آهی کشیده، گفت: افسوس که من از صد دینار دوم محرومم، چه خود نیز از خواندن نوشته ی خود عاجزم!

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  26. فرحناز نوشته است:

    سلام بچه ها ببخشید کم میام اینجا با اینکه اینجا رو خیلی دوست دارم اما نمیتونم زیاد بیام نت
    بابا این خیاطی شده دردسر برای ما خفم کردند بسکه میگن بیایم برای پرو راستش خسته شدم
    به هر حال اگه کامنت نمیزارم ولی سر میزنم و مطالب رو میخونم
    دستتون درد نکنه همه داستانها ارزش خوندن رو داشتند و آموزنده بودند

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  27. فرحناز نوشته است:

    راستی آشفته امسال برای جشنواره رضوی منو خبر کن میخوام بیامااااااااااااااا
    تو مسابقه عکس و نقاشی رضوی که اداره محیط زیست برگزار کرده بود شرکت کردم دعا کن برنده بشم
    جایزش یک میلیون ریاله دعا کن باشه
    با شما هم هستمااااا بچه ها

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  28. آه شب نوشته است:

    سلام

    انشاالله برنده بشی فرحناز جان

    آشفته بالاخره نمک رسید یا نه؟احتمالا سحر وسط راه پشیمون شده بره بعد به دمپایی پاره گفته که اون بره …اونم با دمپایهای پارش کی برسه!!!

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  29. آ شـــفـته نوشته است:

    لحظه ها
    لحظه هایی که تو را می خوانم

    لحظه هایست که تنهایی من سنگین است…
    لحظه هایی که تو را می خوانم
    لحظه هایست که از گریه به خود می پیچم…
    لحظه هایی که تو را می خوانم
    لحظه هایست که از گریه فرو می ریزم…
    میشود گریه نکرد…
    میشود ساده نشست…
    میشود عمق پریشانی را
    با سکوتی به فراموشی و انکار سپرد!
    ولی ای کاش تو کاری بکنی…
    دل من طاقت دنیای تو را کم دارد!
    دل من خسته و بی فرجام است…
    لحظه ای با تو پر از احساسم
    لحظه ای بی تو ز غم سرشارم…
    و مرا لحظه ی سرشاری و غم بسیار است!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  30. آ شـــفـته نوشته است:

    غیرت

    اون کیه سر اون درخت بالایی برات جیک جیک می کنه هاااااااان ؟؟؟ :))

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  31. آه شب نوشته است:

    اون کیه هاااااااان؟

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  32. آه شب نوشته است:

    بامزه بود آشفته …. سلاااام خوبی؟

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  33. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    سلام. خوبی آه شب. من میدونم کی داره براش جیک میزنه. تو خودتو به اون راه نزن. چشم رو تو بر نمیداره.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  34. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خودش خط بکشد.
    “سینکلر لوییس”

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  35. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    قابل توجه خانم ها:
    تا حالا دقت کردین وقتی واسه دل خودت موهاتو درست میکنی چقدر خوشگل میشه ولی وقتی میخوای بری مهمونی یا عروسی بعد از ۳ ساعت کلنجار رفتن شبیه خربزه میشی؟

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  36. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    به لره می گن ” بیا اینجا ” به انگلیسی چی می شه ؟
    میگه : کام هیر
    میگن حالا ” برو اونجا” به انگلیسی چی میشه ؟
    میگه : میرم اونجا میگم کام هیر.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  37. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    هیچی ترسناک تر از این نیس بیای خونه ببینی یکی اتاقتو تمیز کرده

    حالا ۲ ساعت باید بشینم فکر کنم ببینم چی قایم کرده بودم و آیا کشف شده یا نه !

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  38. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    استاد: وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
    شاگرد: عروسی
    استاد: نخیر منظورم اینست که چکاره میشوی ؟
    شاگرد: داماد
    استاد: منظورم اینست وقتی بزرگ شوی چه میکنی ؟
    شاگرد: زن میگیرم
    استاد: احمق ، وقتی بزرگ شوی برای پدر و مادرت چه میکنی ؟
    شاگرد: عروس میارم
    استاد: لعنتی ، پدر و مادرت در آینده از تو چی میخواهد ؟
    شاگرد : نوه!‬

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  39. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    تا به حال شنیده اید که زبانی که زنان

    حرف می زنند متفاوت از زبانی است

    که آقایان استفاده می کنند. مثلا

    وقتی یک خانم می گوید « حرفش را

    نزن، اصلا برایم مهم نیست »، در واقع

    می خواهد به طرف مقابل بفهماند که

    نه تنها موضوع برایش مهم است بلکه

    باعث ناراحتی اش هم شده است. اما

    کمتر مردی است که این موضوع را

    بداند و تعبیر درستی از آن داشته

    باشد، حالا این موضوع ساده را به

    تمام وجوه زندگی تعمیم دهید تا درک

    کنید زنان چه رازهای بزرگی هستند.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  40. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    آدم وقـتی یـه حـس تکرار نشدنی رو

    با یکی تجـربه مـیکـنه

    دیگه اون حــس رو با کـس دیگه ای

    نـمیـتونه تـجـربه کـنه

    بـعـضی حــس هـا

    خــاص و نــاب هـسـتـنـد

    مـثـل بــعـضـی آدم هـا…

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  41. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    خانه دل
    صبر کن چشم من از دیدن تو سیر شود، بعد برو

    یا که دل پای غمت بسته به زنجیر شود، بعد برو

    شعله عشق تو افتاده به ناگاه، به کاشانه دل

    صبر کن این شعله زمین گیر شود، بعد برو

    خواب دیدم که بهار است و تو زیبا، چمن آرای منی

    صبر کن خوابِ منِ غمزده تعبیر شود، بعد برو

    رفتی و آینه دل همه زنگار کدورت بگرفت

    بگذار آینه فرسوده و دلگیر شود، بعد برو

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  42. آه شب نوشته است:

    از دست تو دمپایی پاره!!!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  43. آه شب نوشته است:

    سلاااااام
    آه شب به روزه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  44. آه شب نوشته است:

    ســنـگـیــن اســت …تـکــلـیــف بــی تـو بـودن!!!
    تــو آســوده بـخــواب …مــن مـشــق گـریـه هـایـم مــانـده…

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  45. مریم نوشته است:

    سلام به همه
    هر موقع می یام اینجا می بینم یه دفعه شونصد تا کامنت اضافه شده می فهمم مرد دمپایی پاره اومده

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  46. آه شب نوشته است:

    سلاااام
    روز همگی خوش

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  47. آ شـــفـته نوشته است:

    یه وقتایی باید رفت
    اونم با پای خودت

    باید جاتو تو زندگی بعضی ها خالی کنی

    درسته تو شلوغیاشون متوجه نمیشن چی میشه

    ولی بدون؛

    یه روزی…

    یه جایی…

    بد جوری یادت می افتن که

    دیگه خیلی دیر شده ؛ خیلی…

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  48. آه شب نوشته است:

    .ته دیگ چیست؟

    آخرین امید ایرانی ها برای سیر شدن

    ۲٫یه وقتایی بود خودت رو میزدی کوچه علی چپ تنها بودی!

    الان که میری….میبینی همه جمعن!

    ۳٫تازه میفهمم موفق باشید آخر برگه های امتحان

    جواب اون خسته نباشید هایی که وسط درس هی به استاد میگفتیم

    ۴٫خدایا نمیشد یه حرکت میزدی این همه خاصیتی که تو شلغمه تو چیپس و پفک باشه؟

    ۵٫این واقعیته(برا خودم اتفاق افتاده):یکی اس ام اس داد:عاشقتم!

    گفتم:بزن قدش

    گفت:یعنی تو هم منو دوست داری؟

    گفتم:نه دیگه.الان جفتمون منو دوست داریم!

    ۶٫یکی از علایم بیماری سادیسم اینه که میگی:میشه یه چیزی بپرسم؟

    بعد که طرف میگه:چی؟بپرس؟

    میگی:هیچی.بیخیال!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  49. آ شـــفـته نوشته است:

    زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.

    او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

    در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

    وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»

    ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او یک بیسکوئیت برمی داشت ، آن مرد هم همین کار را می کرد.

    این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی ادب چکار خواهد کرد؟»مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.

    این دیگه خیلی پرروئی می خواست!

    او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

    وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهدو ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست،باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!!

    از خودش بدش آمد …

    یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت هایش را با او تقسیم کرده بود،

    بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  50. آ شـــفـته نوشته است:

    امیدوارم

    امــیدوارم توىِ “زندگــ ــ ــ ــیت”

    جــزءِ اون دسته از اَفـــ ـــرادى باشی

    که :

    اگه یکی از پُشت چشماتو گرفت ،

    فقط یه نفر تو ذهـــنت بیاد ، نه چند نفر

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  51. آه شب نوشته است:

    با اینکه ازم دوری…اما هر وقت دستم رو میذارم رو قلبم

    میبینم …سرجاتی…

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  52. آه شب نوشته است:

    سلاااااام
    خوبید بچه ها؟
    امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  53. آه شب نوشته است:

    بیا حلقه جونم ! سالگرد ازدواجمون برات انگشت خریدم !

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  54. آه شب نوشته است:

    تا حالا سرسره مرگ دیده بودین!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  55. آه شب نوشته است:

    یک حقیقت انکار نشدنی!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  56. آه شب نوشته است:

    استقلال سرورررررررررررر پرسپولیسه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  57. آ شـــفـته نوشته است:

    خوش خیال.

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  58. آه شب نوشته است:

    خوش خیال که دمپایی پارست … ما خیالمون راحته

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  59. آ شـــفـته نوشته است:

    من فقط طرفدار تیم شاهین بوشهرم. تیم شما هم که فجر باشه فعلا قعر جدول هست.

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  60. آه شب نوشته است:

    اونم انشالله میاد بالای جدول … دعا میکنیم تیم شما هم باز بیاد لیگ برتر

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  61. آ شـــفـته نوشته است:

    مرسی. راستی اکه تیم استقلال باخت ناراحت نشو.

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  62. آه شب نوشته است:

    با این وضع بازی به نظرم مساوی بدون گل بشه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  63. آ شـــفـته نوشته است:

    شاید هم شما باختین . تیم مقابل شما خیلی قوی تره

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  64. آه شب نوشته است:

    جوجه رو آخر پاییز میشمرن!!!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  65. آ شـــفـته نوشته است:

    جوجه خودتی

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  66. آه شب نوشته است:

    جوجه اونه که داره سر درخت جیک جیک میکنه!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  67. آ شـــفـته نوشته است:

    اکه باختی باید سایت رو خودت اب کنی

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  68. آه شب نوشته است:

    سه تا دیوونه سوار تاکسی میشن راننده میبینه دیوونن بدون اینکه حرکت کنه میگه: رسیدیم
    اولی کرایه میده پیاده میشه
    دومی کرایه میده پیاده میشه
    سومی میزنه تو سر راننده و میگه: دیگه هیچوقت انقد تند نرو..

    پارازیت وسط فوتبال ههههههههه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  69. آ شـــفـته نوشته است:

    جقدر این بازی سرد بود

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  70. آه شب نوشته است:

    افتضاح بود بازی … حوصلمونو سر برد …

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  71. آ شـــفـته نوشته است:

    آسمون به ماه میگه:عشق یعنى چى؟؟

    ماه میگه:یعنى اومدن دوباره تو!!

    ماه میگه:تو بگو عشق یعنى چى؟؟

    میگه :دیدن دوباره ى تو!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  72. آه شب نوشته است:

    ﭘﺴﺮ : ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻫﺮﺟﺎ ﺗﻮ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ !
    ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﯾﻢ ﭘﯿﺘﺰﺍ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻧــــَـــﻪ ﺭﮊﯾﻤﻢ !
    ﭘﺴﺮ : ﺧﺐ ﺑﺮﯾﻢ ﮐﺒﺎﺏ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﺍﻣﺸﺐ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺧﻮﺭﺩﻡ !
    ﭘﺴﺮ : ﺑﺮﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﮐﻪ ﺗﺎﺯه ﺑﺎﺯ ﺷﺩﻩ ؟ ﻧﻈﺮﺕ ﭼﯿﻪ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻧﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﻭﺭﻩ !
    ﭘﺴﺮ : ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯾﻢ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭽﯽ ﻫﺎﺕ ﺩﺍﮒ ﺑﺰﻧﯿﻢ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﺍﯾﺸﺸﺸﺶ !! ﻣﻦ ﺳﺎﻧﺪﻭﯾﭻ ﻭ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭ ﭼﯿﺰﺍ ﻧﻤﯿﺨﻮﺭﻡ !
    ﭘﺴﺮ : ﭘﺲ ﺑالاﺧﺮه ﭼﯿﮑﺎﺭ ﮐﻨﯿﻢ ؟
    ﺩﺧﺘﺮ : ﻫﺮﭼﯽ ﺗﻮ ﺑﮕﯽ ﻋﺸﻘﻢ !!!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  73. سحر نوشته است:

    سلام به روی ماه همتون
    حال و احوال شما ؟ خوبید ؟
    منم خوبم دلم براتون تنگ شده بود
    دوستای گلم روی ماه همتونو میبوسم . خوش باشید

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  74. آه شب نوشته است:

    تنهایی

    شاخه ی درختی ست

    پشت پنجره ی اتاقم ..

    گاهی لباس برگ می پوشد

    گاهی لباس برف

    اما ” همیشه ” هست …

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  75. آه شب نوشته است:

    بعضی حرف ها را ” نباید زد ”

    بعضی حرف هارا ” نباید خورد ”

    بیچاره دل چه می کشد میان این ” زد “و ” خورد “

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  76. آه شب نوشته است:

    دلتنگی پیچیده نیست

    یک دل….

    یک اسمان …

    یک بغض…

    وارزوهای ترک خورده !

    به همین سادگی…….

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  77. آه شب نوشته است:

    بعضی وقتا آدما الماسی تو دست دارند،

    بعد چشمشون به یه گردو می افته

    دولا میشن تا گردو رو بردارن

    الماسه می افته تو شیب زمین

    قل میخوره و تو عمق چاهی فرو میره

    میدونی چی می مونه؟

    یه آدم…،یه دهــــــن بـــاز….،یه گـــــــردوی پـــــوک ….

    و یه دنیـــــا حســـــــرت..

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  78. آه شب نوشته است:

    خاطره ای از آرون گاندی

    دکتر آرون گاندی، نوۀ مهاتما گاندی و مؤسّس مؤسّسۀ “ام ‌. کی، ‌گاندی برای عدم خشونت”، داستان زیر را به عنوان نمونه ای از عدم خشونت والدین در تربیت فرزند بیان میکند:

    شانزده ساله بودم و با پدر و مادرم در مؤسّسه ای که پدربزرگم در فاصلۀ هجده مایلی دِربِن (Durban)، در افریقای جنوبی، در وسط تأسیسات تولید قند و شکر،تأسیس کرده بود زندگی میکردم. ما آنقدر دور از شهر بودیم که هیچ همسایه ای نداشتیم و من و دو خواهرم همیشه منتظر فرصتی بودیم که برای دیدن دوستان یا رفتن به سینما به شهر برویم.

    یک روز پدرم از من خواست او را با اتومبیل به شهر ببرم زیرا کنفرانس یک روزه ای قرار بود تشکیل شود و من هم فرصت را غنیمت دانستم. چون عازم شهر بودم، مادرم فهرستی از خوار و بار مورد نیاز را نوشت و به من داد و، چون تمام روز را در شهر بودم، پدرم از من خواست که چند کار دیگر را هم انجام بدهم، از جمله بردن اتومبیل برای سرویس به تعمیرگاه بود.

    وقتی پدرم را آن روز صبح پیاده کردم، گفت: “ساعت ۵ همین جا منتظرت هستم که با هم به منزل برگردیم.” بعد از آن که شتابان کارها را انجام دادم، مستقیماً به نزدیکترین سینما رفتم. آنقدر مجذوب بازی جان وین در دو نقش بودم که زمان را فراموش کردم. ساعت ۵/۵ بود که یادم آمد. دوان دوان به تعمیرگاه رفتم و اتومبیل را گرفتم و شتابان به جایی رفتم که پدرم منتظر بود. وقتی رسیدم ساعت تقریباً شش شده بود.

    پدرم با نگرانی پرسید، “چرا دیر کردی؟” آنقدر شرمنده بودم که نتوانستم بگویم مشغول تماشای فیلم وسترن جان وین بودم و بدین لحاظ گفتم، “اتومبیل حاضر نبود؛ مجبور شدم منتظر بمانم.” ولی متوجّه نبودم که پدرم قبلاً به تعمیرگاه زنگ زده بود.

    مچ مرا گرفت و گفت، “در روش من برای تربیت تو نقصی وجود داشته که به تو اعتماد به نفس لازم را نداده که به من راست بگویی. برای آن که بفهمم نقص کار کجا است و من کجا در تربیت تو اشتباه کرده ام، این هجده مایل را پیاده میروم که در این خصوص فکر کنم.”

    پدرم با آن لباس و کفش مخصوص مهمانی، در میان تاریکی، در جادّه های تیره و تار و بس ناهموار پیاده به راه افتاد. نمی توانستم او را تنها بگذارم. مدّت پنج ساعت و نیم پشت سرش اتومبیل میراندم و پدرم را که به علّت دروغ احمقانه ای که بر زبان رانده بودم غرق ناراحتی و اندوه بود نگاه میکردم.

    همان جا و همان وقت تصمیم گرفت دیگر هرگز دروغ نگویم. غالباً دربارۀ آن واقعه فکر میکنم و از خودم می پرسم، اگر او مرا، به همان طریقی که ما فرزندانمان را تنبیه میکنیم، مجازات میکرد، آیا اصلاً درسم را خوب فرا میگرفتم. تصوّر نمیکنم. از مجازات متأثّر میشدم امّا به کارم ادامه میدادم. امّا این عمل سادۀ عاری از خشونت آنقدر نیرومند بود که هنوز در ذهنم زنده است گویی همین دیروز رخ داده است. این است قوّۀ عدم خشونت.

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  79. آه شب نوشته است:

    زمـــان …

    طولانی می شود …

    برای کسانی که غصه دارند ،

    … کوتاه می شود …

    برای کسانی که شاد هستند ،

    دیر می گذرد …

    برای کسانی که منتظر هستند ،

    زود می گذرد …

    برای کسانی که عجله دارند ،

    اما ابدی می شود …

    برای کسانی که عاشق هستند … !

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  80. آه شب نوشته است:

    یه پادشاهی بود یه رفیقی داشت همیشه این دوتا باهم بودن. هر اتفاق خوب یا بدی می افتاد این رفیقه میگفت که حتما خیری درش هست. یه روز اینا با هم میرن شکار. طی یه اتفاق انگشت دست پادشاه قطع میشه.

    خیلی داغون بود که رفیقش میگه حتما یه خیری تو این قضیه هست. پادشاهم قاط میزنه و میگه چه خیری و رفیقش رو میندازه زندان. چند وقت بعد پادشاه میره شکار اما این بار گیر یه قبیله ادم خوار میفته. ادمخوارها میبندنش به درخت و میخواستن مراسم خوردنش رو شروع کنن که متوجه انگشت قطع شده پادشاهه میشن.

    اونا یه اعتقادی داشتن و اونم این بوده که اگر کسی نقص عضوی داشته باشه و اینا برن بخورنش همون نقص گریبانگیر اونام میشه. پادشاه رو ازاد میکنن.

    پادشاه یاد دوستش میفته و میره از زندان درش میاره و ببخشید اشتباه کردم انداختمت زندان حق با تو بود اگر انگشتم قطع نشده بود منو میخوردن… دوستش میگه اینم یه خیری داشته که منو انداختی زندان. پادشاه میگه بابا چه خیری من تو رو اذیت کردم زندان رفتی و… . میگه من اگر زندان نمیرفتم با تو بودم من که نقص عضو نداشتم ادمخوارها منو که میخوردن!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  81. آه شب نوشته است:

    سلاااااااام
    خوبید؟
    کم کم باید آپ کنیما آشفته …. میدونم نوبت منه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  82. آه شب نوشته است:

    انگار غیر خودم کسی نیست!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  83. آه شب نوشته است:

    دستت را بیاور

    مردانه و زنانه اش را بی خیال

    دست بدهیم به رسم کودکی

    قرار است هوای هم را بی اجازه داشته باشیم

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  84. آه شب نوشته است:

    آدمیان به لبخندی که بر لب مینشانند

    و به احساس خوبی که بر جا می نهند

    و به دردی که از یکدیگر میکاهند،

    می ارزند !!!

    و ما بودنشان را می خواهیم

    چون وجودشان زمین را زیباتر می کند

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  85. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    سلام آه شب جان. خوبی عزیزم. خیلی دوستت دارم. با اجازه بزرگتر ها.
    خیلی مطالبی که گذاشتی قشنگ بود واقعا خواندن داره و نباید کسی بسادگی از ایم مطالب نخونده رد شه. سحر جان خوبی . خیلی وقته شما هم غیبت داری. مریم ها هم که شورشو در اوردن . لابد جای بهتر از اینجا پیدا کردن و اونجا دارند واسه خودشون یه حرف هایی میزنند. خیلی نامردین اگه این کار رو کرده باشین. آشفته هم که دیگه تعطیل. این سایت جذابیش به آه شب و مریم ها و فرحنازه. همه شما رو دوست دارم اما اه شب یه چیز دیگه است. راستی آه شب جان میایی با هم یه سایت بزنیم. خیلی دوست دارم با شما باشم

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  86. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    جاده برای تو

    اینور جاده منم , اونور جاده تویی

    اون که غمگینه منم , اونی که شاده تویی

    اینور جاده منم , که دوباره گم شدم

    اونور جاده تویی, مثل تکرار خودم

    من نگاهم به توا , تو نگاهت به کجاست؟

    روبرو دو راهیه , بگو راهت به کجاست

    واسه تو چه راحته که بدون من بری

    حتی وقتی میدونی که خودت مقصری

    واسه من سخته چقد باور فاصلمون

    وقتی از حرفای هم سر میره حوصلمون

    اینور جاده منم , اونور جاده تویی

    اون که غمگینه منم , اونی که شاده تویی

    دیگه حتی نمیخوام کم کنی فاصله رو

    نگرانتم ولی نمیشه بگم نرو

    تو داری میری ومن گیر این خاطره هام

    داره باورم میشه که دیگه نیستی باهام

    این ور جاده هنوز زیر سایه ی شبه

    اونور جاده ولی همه چی مرتبه

    من به تو نمیرسم خیلی از من جلویی

    این ور جاده منم………اون ور جاده تویی

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  87. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    خداحافظ

    بی تو همدمم شده قلم و کاغذ تنها

    چیزی که ازت دارم یه عکس پارست

    اونم همدمی واسه این دل سادست

    با اون خاطره هایی که واسم شیرین و تلخه

    بهت میگم خداحافظ گر چه گفتنش سخته

    دفتر خاطراتت و تو خلوتت بسوزون

    یادت نره که کی بودی به دلت هم بفهمون

    اگه یه روز من و دیدی به روت نیار که دیدی

    حتی اگه صدات زدم به روت نیار شنیدی

    کی گفته نفرین می کنم , غصه به تو حرومه

    خوشبختی تو گل من , همیشه آرزومه…!

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  88. سحر نوشته است:

    سلام سلام سلام
    واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چقدر مطالب زیبا
    نمیدونستم کدومو اول بخونم بعد تصمیم گرفتم از مثل یه بچه خوب از اول بخونم
    همشون عالی بودند
    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ممنون از آه شب عزیزم
    آشفته مفقودالجسده کسی میدونه کجاست ؟ سفر خارجی رفته ؟
    مردی … چشم ما روشن خوبه هر چند وقت یه بار یه سری به رعیت هاتون میزنید خوشحال میشیم
    بوس بوس واسه روی ماه همتون دخترا و پسرای نازنین

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  89. سحر نوشته است:

    آها راستی مردی … مشکوکه بچه ها . یه نموره مطالبش دل آدمو میکنه از جاش . پسر خوب چه خبره بگو ما هم بدونیم عزیزم .

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  90. آه شب نوشته است:

    سلاااام به همه
    دمپایی پاره چطوری؟خودتم چندروزی غیبت میزنه کم پیدا میشی … دوباره سر وکله ات پیدا میشه …
    میخوای سایت بزنیم … بودجه از تو کار از من چطوره؟
    البته باید آشفته بهم اجازه بده تا با سایت تو هم همکاری کنم نه کارم خیلی خوبه … ههههههههه
    آشفته تو چطوری؟کجایی ؟

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  91. سحر نوشته است:

    راستی یه چیر دیگه
    به آه شب حسودیم شد یادم باشه چیز خورش کنم . یه بلا ملا سرش بیارم طرفدار زیاد داره اینورااااااااا . مردی سی و سه پلی یادن باشه باعث و بانیش تو هستی .یه وقت نگو نگفتی

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  92. سحر نوشته است:

    آه شب بغل بغل بوس بوس
    چه عجب یه بار ما با شما همسفر شدیم واسه اومدن اینورا
    حال و احوال ؟
    جوجه کوشولو خوبه ؟
    برات همیشه هر جا بهترین آرزوها رو دارم

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  93. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    سلام. سلام . آه شب و سحر جان. خوب هستین. لوبیا تو چطوری.. راستی اسم مریم رو گذاشتم لوبیا.
    دلم براتون تنگ شده. آه شب چقدر هزینه یه سایت هست. من نمیدونم. اما قبول دارم.
    دوستتون دارم.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  94. آه شب نوشته است:

    به به سحر خانم
    سلام
    خوبم .. کوشولو هم خوبه خدا رو شکر
    به من بیچاره چیکار داری که چیز خورم کنی …

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  95. آه شب نوشته است:

    دمپایی پاره هزینه رو از آشفته بپرس که دستش تو خرجه!
    سایتو فعلن ول کن به داد من برس که سحر میخواد بلاااا سرم بیاره

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  96. آه شب نوشته است:

    آخ که اگه مریم بفهمه چه اسمی روش گذاشتی اونم یه بلایی سرت میاره دمپایی پاره …. آخه اسم قحطه

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  97. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    وااای .. یعنی ناراحت میشه اسمشو گذاشتم لوبیا. سحر میخواهد چکارت کنه؟ من این همه دنبالش بودم که باهاش دوست شم و سحر بشه دوست دخترم اما دیدم زیاد محلم نمیزاره. رفتم رف لویبا اونم محلم نگذاشت. فرحناز که تو این فاز ها نیست . سالی یه بار میاد .. اما الان تنها کسی که خیلی برام عزیزه و خیلی دوستش دارم آه شب هست. گزینه مناسبی هست واسه دوست دخترم بشه. کسی حسودی نکنه. آشفته که نمیاد و ظاهرا دیگه کاری به این مسائل نداره.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  98. آه شب نوشته است:

    دمپایی پاره تو هم که فقط بلدی سر به سر آدم بزاری !

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  99. سحر نوشته است:

    سلام به همگی
    خواستم باهاتون خداحافظی کنم کلا اینجا رو ول کنم برم .
    تنها دلخوشیم اومدن هر چند وقت یه بار به اینجا بود به امید دیدن دمپایی … اما اونم منو ول کرد رفت سراغ آه شب
    سرم هوو آورد . آخه شما بگید دلمو به کی خوش کنم ؟؟؟ ها ؟؟
    بهتره برم به دردم بسوزم
    آه شب مبارکه دوست جدیدت
    وااااااااااااااااااااااااااااای
    تنها شدم رفت
    دمپایی یادت باشه با من چه کردی
    تو اصلا درخواستتو شفاف نگفتی نمیدونستم میخوای دوست دخترت بشم حالا من چیکار کنم با این غم؟
    ببین چه ساده درخواستتو به آه شب گفتی
    بهتره برم

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  100. آه شب نوشته است:

    سلام
    چه خبره اینجا؟
    دمپایی پاره همینو میخواستی هان؟داری دونه دونه بچه هارو فراری میدی از این سایت … من که میدونم نقشه ات چیه … میخوای سایت بزنی همه رو ببری پیش خودت
    سحر جون اصلا به دمپایی پاره توجه نکن …اینا همش نقشه دمپاییه
    آشفته بیا به داااااااااااااد برس

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  101. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    وااای سحر جون. من ترو میخوام. اگه اینو زودتر میگفتی رسمن دوست دختر خودم میشدی. از رو ناچاری به آه شب پناه بردم. توجیگری.سحر جان میایی با هم سایت بزنیم. ؟

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  102. سحر نوشته است:

    آه شب قربونت برم دست پسر اصفهونی و نخونده بودم . من بیچاره بچه شمال ساده مظلوم به این خوبی .
    دمپایی پاره یعنی خودت متوجه نشدی تا حالا ؟ حتما باید اینقدر واضح میگفتم ؟باهات سایت میزنم به یه شرط فقط من و تو باشیم اونجا میترسم بقیه بیان مخصوصا خانمها اونوقت تو شیطونی کنی
    اگه تعهد بدی و قول کتبی قبوله.
    بقیه اصلا نیستن . دارم شاکی میشم از دستشون . اگه فقط یه نشونی ازشون داشتم با من طرف بودن واسه اینهمه غیبت .
    فدای همتون . دوستتون دارم . میبوسمتون .
    دمپایی تو رو نه چون هنوزم تکلیفم با تو معلوم نیست

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  103. آه شب نوشته است:

    خیلی نا…. دمپایی پاره ….
    سحر حواست جمع کن … ببین چه زود رنگ عوض کرد این دمپایی پاره …وای وای وای
    حالا خوددانی … من از اول میدونستم … اینا همش فیلم بود
    میخواد بزنه رو سایت آشفته
    آشفته کجایی که رقیب برات پیدا شده !!!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  104. مریم نوشته است:

    سلام به همه
    دو روز نبودم اینجا ها چه خبره ؟
    مرد دمپایی پاره من اسممو دوست دارم همون مریم خوبه.
    این روزا خیلی سرم شلوغه از همه دوستان عذر خواهی می کنم یه هفته به من فرصت بدین حتما مثل قبل می یام.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  105. مردی با دمپایی پاره نوشته است:

    سلام مریم جان. خوبی عزیز. دلم برات تنگ شده.مریم جان تو تنها دوست خوب منی و تقریبا همشهری خودمی. بیا منو از دست سحر و آه شب بد جنس نجات بده. من دوست دارم دوست دخترم اصفهانی باشه نه یه دختر شیرازی یا دختر شمالی. راستی مریم جان بیا با همدیگه یه سایت آشپزی راه بندازیم.

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  106. آه شب نوشته است:

    سلام
    خوبید بچه ها؟
    خوشحالم که اومدی مریم جون …
    دمپایی پاره تو هم حزب باد هستیها ….
    دیدی سحر گفتم به این دمپایی پاره امیدی نیست!

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  107. آه شب نوشته است:

    دل من گم شد، اگر پیدا شد بسپارید امانات رضا ، و اگر از تپش افتاد دلم ، ببریدش به ملاقات رضا. از رضا خواسته ام تا شاید بگذارد که غلامش بشوم. همه گفتند محالست ولی، دلخوشم من به محالات رضا……

    میلاد امام رضا (ع) مبارک باد

    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VN:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)
  108. مریم نوشته است:

    سلام عیدتون مبارک
    مرد دمپایی پاره هر روز داره به یکی اعلام دوستی می کنه بهش امیدی نیست
    من اینجا با همه دوستم تک تک بچه ها رو دوست دارم امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشین

    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0.0/5 (0 votes cast)
    VA:F [1.9.22_1171]
    Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید