تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 3
بازدید امروز : 307
بازدید دیروز : 1007
بازدید این هفته : 3352
بازدید این ماه : 8221
کل بازدیدها : 735677

۱۱


چهار شمع به آرامی می سوختند.محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شندیده می شد .

شمع اول گفت: من صلح نام دارم ! بنابراین هیچکس نمی تواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که به زودی خاموش خواهم شد پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت:من ایمان نام دارم و احساس می کنم که وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست بیشتر شعله ور بمانم وقتی سخنش به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد .

نوبت به شمع سوم رسید. او با ناراحتی گفت: نام من عشق است من دیگر قدرت روشن ماندن را ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند مردم عشق ورزیدن به نزدیکانشان را فراموش کرده اند .طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شده اند. پسرک به آن سه شمع خاموش گفت : شما چرا خاموشید؟ مگر قرار نبود تا وقتی تمام می شوید روشن بمانید ؟ و سپس شروع به گریه کرد .

ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت: نگران نباش .تا زمانی که من هستم می توانی به وسیله ی من آن سه شمع خاموش را روشن کنی نام من امید است…


 


 


 


چرا تو جلوه ساز این

بهار من نمیشوی

چه بوده آن گناه من

که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید



شکوفه جمال تو

شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر

به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید



تو را چه حاجت نشانه من

تویی که پا نمی نهی به خانه من

چه بهتر آن که نشنوی ترانه من

نه قاصدی که از من آرد

گهی بسوی تو سلامی

نه رهگذاری از تو آرد

گهی برای من پیامی

بهار من گذشته شاید



غمت چو کوهی بشانه من

ولی تو بی غم از غم شبانه من

چو نشنوی فغان عاشقانه من

خدا تورا از من نگیرد

ندیدم از تو گر چه خیری

بیاد عمر رفته گریم

کنون که شمع بزم غیری

بهار من گذشته شاید



چرا تو جلوه ساز این

بهار من نمیشوی

چه بوده آن گناه من

که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید



شکوفه جمال تو

شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر

به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید