تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 3
بازدید امروز : 339
بازدید دیروز : 1007
بازدید این هفته : 3384
بازدید این ماه : 8253
کل بازدیدها : 735709

گنجشک های خونه

 



 


 ای چراغ هر بهانه
 از تو روشن از تو روشن
 ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
 به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه
باز میایم که مثل هر روز
برامون دونه بپاشی
 من و گنجشکا می میریم تو اگه خونه نباشی
 همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
 بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفس هام
عطر حرفای قشنگت عطر یک صحرا شقایق
 تو همون شرمی که از اون
سرخ گونه های عاشق
 شعر من رنگ چشاته
رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم
رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه
دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر می گیریم از تو لونه


 


آه شب



 






چهار شمع به آرامی می سوختند.محیط پیرامون آنها آنقدر آرام بود که صدای آنها شندیده می شد .

شمع اول گفت: من صلح نام دارم ! بنابراین هیچکس نمی تواند مرا روشن نگه دارد و یقین دارم که به زودی خاموش خواهم شد پس شعله ی آن به سرعت کم شد و سپس خاموش شد.

شمع دوم گفت:من ایمان نام دارم و احساس می کنم که وجود مرا ضروری نمی داند و لازم نیست بیشتر شعله ور بمانم وقتی سخنش به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد .

نوبت به شمع سوم رسید. او با ناراحتی گفت: نام من عشق است من دیگر قدرت روشن ماندن را ندارم چون همه مرا کنار گذاشته اند و اهمیت مرا درک نمی کنند مردم عشق ورزیدن به نزدیکانشان را فراموش کرده اند .طولی نکشید که او هم خاموش شد.

ناگهان پسرکی وارد اتاق شد و دید که از چهار شمع سه تا خاموش شده اند. پسرک به آن سه شمع خاموش گفت : شما چرا خاموشید؟ مگر قرار نبود تا وقتی تمام می شوید روشن بمانید ؟ و سپس شروع به گریه کرد .

ناگهان شمع چهارم که هنوز روشن بود به حرف آمد و گفت: نگران نباش .تا زمانی که من هستم می توانی به وسیله ی من آن سه شمع خاموش را روشن کنی نام من امید است…


 


 




 


چرا تو جلوه ساز این

بهار من نمیشوی

چه بوده آن گناه من

که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید



شکوفه جمال تو

شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر

به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید



تو را چه حاجت نشانه من

تویی که پا نمی نهی به خانه من

چه بهتر آن که نشنوی ترانه من

نه قاصدی که از من آرد

گهی بسوی تو سلامی

نه رهگذاری از تو آرد

گهی برای من پیامی

بهار من گذشته شاید



غمت چو کوهی بشانه من

ولی تو بی غم از غم شبانه من

چو نشنوی فغان عاشقانه من

خدا تورا از من نگیرد

ندیدم از تو گر چه خیری

بیاد عمر رفته گریم

کنون که شمع بزم غیری

بهار من گذشته شاید



چرا تو جلوه ساز این

بهار من نمیشوی

چه بوده آن گناه من

که یار من نمی شوی

بهار من گذشته شاید



شکوفه جمال تو

شکفته در خیال من

چرا نمی کنی نظر

به زردی جمال من

بهار من گذشته شاید

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید