تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 10
بازدید امروز : 305
بازدید دیروز : 1007
بازدید این هفته : 3350
بازدید این ماه : 8219
کل بازدیدها : 735675

نــی نــی



۲۱ آذر


 


تولد نی نی  مبارک باد


 



 


 


بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک



میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک



تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا



و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما



تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز



از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا



یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن



یکی به نیت تو یکی از طرف من



الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم



به خاطر و جودت به افتخار بودن



تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی



با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی



ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس



تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس


 


 



 


 


تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن



همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس



واسه تولد تو باید دنیا رو اورد



ستاره رو سرت ریخت تو رو تا اسمون برد



اینا یه یادگاری توی خاطره هاته



ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد



تولدت عزیزم پراز ستاره بارون



پر از باد کنک و شوق ،پر از اینه و شمعدون



الهی که همیشه واسه تبریک امروز



بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون


 


 


 



 


چه لطیف است حس آغازی دوباره،



و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس



و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن
!



و چه اندازه شیرین است امروز



روز میلاد



روز تو
!



روزی که تو آغاز شدی
!



تولد مبارک


 


ـــــــ از طرف آه شب ــــــ


 



 




&nbsp


&nbsp

&nbsp

 


 


مبارک باد بهار زندگیت


اینک که ریشه کرده ای در سنگ سخت زندگی


ریشه هایت استوار


پاییزت تند گذر


وسبزی ساقه هایت افزون باد


 


 


 


روز تولدت نشانه ای است


برای تمام لحظه هایی که دوباره و دوباره متولد می شوی


بر دنیایی جدید چشم می گشایی


وکمالی تازه را تجربه می کنی


تولدت مبارک


با عشقی چون بیکرانه های عشق ورحمت او


 


ــــ از طرف آشفـــته ـــ


 


آرزوهای عجیب و غریب یک بنده خدا !


 


 



 


یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى


و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت :



– خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟



ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش


اعلى بگوش رسید که میگفت :



– چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟



مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :



– اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست


در این جاده رانندگى کنم !



از جانب خداى متعال ندا آمد که :



– اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده


کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا


فرشتگانم ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف


شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟



مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :



– اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا می گریند؟


میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى


 توان زنان را خوشحال کرد؟



صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو باندى باشد یا


چهار باندى ؟


 


 

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید