تبلیغات

بایگانی

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 2
بازدید امروز : 392
بازدید دیروز : 538
بازدید این هفته : 2294
بازدید این ماه : 4416
کل بازدیدها : 377082

TTTT

جرعه ای از زمزم


مقدمه


ولله علی الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا .( آل عمران )


( وبرای خدا، حج آن خانه برعهده مردم است. البته برکسی که بتواند به سوی آن راه یابد )


حج یکی از سنت های پرشکوه مکتب ابراهیم حنیف است که در اسلام جایگاهی  بس رفیع دارد. حج تنها


یک عمل خاص فردی نیست که باید آن را به عنوان یک واجب اسلامی به جا آورد و تکلیـف را از خــود


ساقط کرد.حـــج یک نمایش عظیم مردمی هر ساله است کـــه بیانگر قدرت شگرف مسلمـــانان و اعـــلام


آمادگی برای پــذیرش مسئولیتهای اساسی در جهت دفاع از اسلام و حقوق از دست رفته ی محـــرومان و


مستضعفان است. حــج چنانچه بـا محتوای اصیلش برگزار شود می توانـــد منشأ انقلاب و تحولی بــزرگ


شود و تمامی مناسبات جهانــی را تحت الشعاع خـــود قرار دهــد و تصمیمات سردمداران و سیاستمداران


عالم را تابع خواست و اراده ی مسلمانان سازد.


هیچ مکتب و آیینی توان آن را ندارد که هرساله مردم را این گونـه  از سراسر جهان گردآورد و با همــه


مشقات و سختی هایی کــه بر سر راه آن ها و یا حتــی در هنگام انجــام اعمــال این فریضه وجــود دارد


آن ها را به منزلتی برساند که بدین شکل عاشقانه حاضر به پرداخت هر نوع بهایی باشند.


اما آنچه مایه تاسف است ، آن است که حج با همــه محتوای عظیم بالقوه اش در میان مسلمـــانان جایــگاه


واقعی و اصیل خود را نیافته و می بیینیم کــه سالانه میلیون ها نفرراهی خانه خدا می شوند  و بــه انجــام


مناسک حــج می پردازند ولی عمــلا تحول چندانی در سرنوشت مسلمانان عالم احساس نمـی شود. ایــــن


خود دلایل مختلف دارد و تراژدی دردناکــی است کــه بــرای حـــل آن بیداری مسلمانان و علمای آن ها و


نابودی حکومت های وابسته را می طلبد.


یکی از آرزوهای هرفرد مسلمان این است که در طول عمرش حداقل یک بار این واجب را به جــا آورد،


ولی با مشکلات و موانعی که وجود دارد این توفیق برای همگان حاصل نمی شود.


چندین سال بود که حال و هوای حج به سراغم آمده بود، گاهی که صحبت از زیارت خانه خدا می کردم


همسرم می گفت ان شا الله هر وقت خـــدا توفیق داد باهم می رویم.باهـر ارزیابی و تحلیلی که می کردم


نمی توانستم به نتیجه ای برسم که به این زودی هـا این توفیق نصیبم شود. این آرزو همچون گذشته تنها


یک رؤیا بود که خیالم را با خودش سرگرم مـی کرد. دلم می خــواست در دوران جـــوانی این توفیـــق


بزرگ نصیبم گردد تاهم با توان لازم به مناسک بپردازم و هم ره توشــه ای برگیرم تا آینده ایمانی خود


را با آن تضمین کنم.


متأسفانه در فرهنگ ما جا افتاده که جوان ها نمی توانند به حج بروند،تازه آدم اگر مستطیع هم شد آن قدر


باید برای انجام این سفر امروز و فردا کمد و پول ها را دربانــک ذخیره نماید و یااولویت های دیـــگری


برای خود در نظر بگیرد که دیگر عرصه براو تنگ شود و زنگ های خطر عمــرش بـه صدا درآیــد و


شخصیت روحی و معنوی و اخلاقیش شکل گیرد و راه چاره ای برایش وجود نداشته باشد، آن وقت بــــه


عنوان یک امری که اجباراً باید آن راادا کرد راهی خانه خدا می شود و پس از انجام مناسک برمی گردد


و معلوم نیست که چه تغییری کرده و چه دگرگونی و تحولی در او پیدا شده و بــه چه معرفتی نایل شـــده


است .معلوم نیست این سفر را دریافته است یا خیر؟


آری او رفته لباس احرام به تن کرده، طواف و نماز طواف را به جا آورده،سعی صفـــا ومروه نموده در


عرفات و مشعرو منی حضور یافته با انبوه جمعیت زایر از سرتا سر جهــــان روبرو شده و بالاخـره از


خانه خدا به خانه خود مراجعت کرده است، ولی معلوم نیست از این سفر با خود چه آورده؟ آیا اکنون که


برگشته هنوز در خانه ی خود است و حدیث نفس دارد و یا اینکه خانه ی دل خود را خــدایی کرده و آن


را از اغیار پاک کرده است؟


تاکنون بسیاری از کسانی کـــه توفیق زیارت خانه خــــدا را پیدا کرده اند اقدام بـــه نگارش مشاهدات و


احساسات خود در این وادی ایمن نموده اند.


 


 


بدون تردید در میان ایـــن سفرنامه ها آثاری بس ارزشمند و وزین وجود دارد. برخی از این سفرنامه هـا


توصیفی است و آنچـــه در زایر مشاهـده کــرده و با آن روبرو بوده بـــه تصویر کشیده است. برخــی نیز


تحلیلی هستند.


آنچه که نگارنده در این مقال با همه بضاعت و مزجاه بر صفحه کاغذ به تحریر در آورده سعی شده کـــه


توصیفی از مشاهدات باشد و هم برداشتی مختصر از مناسک حج این سفرنامــه در سال ۱٣۸۲ در هفتـــه


نامه اتحاد جنوب به چاپ رسیده بود. زحمت ویراستاری این نوشته را یکی از دبیران همسفرم در امارات


جناب آقای حسینی مکارم عهده دار شدند که شایسته است از ایشان تقدیر و تشکر شود. از آنجا که به امید


خداوند قصد بر این است کــه این سفرنامه پس از انتشار کامل در هفته نامه بــه صورت یک کتــاب چاپ


شود مناسب دیده شـــد قبل از چنین اقدامی در معـرض افکار عمومی قرار بگیرد. امیــد اســت خوانندگان


صاحب ذوق از ارائه ی راهنمایی ها و انتقادات نسبت به نگارنده دریغ نفرمایند.


نصرالله شفیعی – بهمن ماه ۱٣۸۷


وقتی که دوست می طلبد 


اردیبهشت ماه سال ۷۹ بود کـه بخشنامــه ای از سوی وزارت آمــوزش و پــرورش بـرای ثبت نــام جهت


تدریس در مدارس ایرانی خارج از کشور بــــه مدرسه رسید.بــــدون هیچ درنگی مــن و همسـرم ثبت نام


کردیم.در امتحان کتبی شرکت کــرده و پذیرفته شدیـم.پس از آن در مصاحبه حاضر شده،مـراحــل گزینش


را طی نمودیم و بالاخره از تهران تماس گرفته شد که « الــو منزل آقــای شفیعی! بله بفرمایید –  مــن از


اداره کل مدارس ایرانیان خــارج از کشور زنگ می زنم. شمـا جهت تدریس درمدارس خــارج  ازکشـور


برای سال تحصیلی جــاری  (۸۰-۷۹ )  پذیرفته شده اید،هرچـــه زوتر با همراه داشتن مدارک لازم بـــه


این اداره کــل مراجعه کنید»  ظاهرا همــه چیز تمام شده بود. محــل خدمت کشور امـارات عربــی متحده


مشخص گردید و این خود بیشترین شانس رفتن به مــکه را برای ما فراهم ساخت. چنـــد ماهی از حضور


 ما در امارات گذشت. زمان ثبت نام حـــج فرا رسید،مــراحل قانونـی از قبیل گرفـتن ویــــزای عربستان،


 


ثبت نام در کاروان،گرفتن مرخصی از مــدرسه،تعیین جانشین و… انجــام شد و ما ناباورانه خـــود را در


آستانه این توفیق بزرگ و این رویای دیرین یافتیم و چه لذت بخش بود روزهای خوشی کـه با بیم و امیـــد


مقدمات این کـار را پــی گیری می کردیم. ثبت نام کلاس های مقدماتـــی برای آموزش مناسک حــج آغاز


گردیــد. مدرس مناسک حـج طلبه ای پاکستانی بنام ناصر عبــاس بود. او می گفت ۱۹ سال است کـــه در


حـوزه علمیه قـــم به تحصیل علوم دینی مشغول است و الان درس خـــارج می خواند و تــــا سطح کفــایه


الاصول هم تدریس می کنــد او از عظمت انقلاب اسلامی ایــران و رهبری آن سخن می گفت. وی اظهار


می داشت:که شیعیان پاکستان که تقریبا ۲۰ تا ۲۵ درصد جمعیت پاکستان را تشکیل می دهنـــد بــه شدت


تحت تأثیر انقلاب اسلامــی قرار گرفته اند پس از پیروزی انقلاب اسلامی کتاب های دکتـــر شریعتـــی و


استــاد شهید مطهری در سطح گسترده ای بــه زبان اردو ترجمه و به پاکستان ارسال می شد او می گفت:


ما در جلساتی که تشکیل می شد این کتاب ها را مطالعه می کردیم و مطالب آن ها را برای همدیگر شرح


می دادیم ایشان از تأثیر پذیری عمیق خودش از دیدگاه های انقلابی دکـتر شریعتی یاد می کرد و می گفت


وقتــی نوار پس از شهادت دکتر شریعتی را گوش کردم و جملاتی همچون « آنها که رفتند کاری حسینـی


کردند و آنها که ماندنـــد باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدیند» را شنیدم، آن قـــدر تحت تأثیر قرارگرفتم


که در همان سال (۱٣۵۸) تصمیم گرفتم به قم بیایم و طلبه شوم.


ایشان از رهبری بــی بدیل حضرت آیت ا… خامنــه ای سخن می گفت و اشاره می کرد کـــه هیچ عالــم


روحانی بـــه پای ایشان نمی رسد.می گفت:آیا شما می دانید که آیت ا… خامنه ای چند فرزند دارد و بچــه


های او چه کار می کنند؟در حالی کــه برخی از فرزندان ایشان بسیار فاضل و آگاه هستند ولی آقا بــه آنها


اجازه دخالت در امور را نمی دهند.


او از خسارت بزرگی که پس از شهادت عارف حسینی بدست وهابی ها دررهبری شیعیان پاکستان ایجــاد


شده سخن می گفت.وی هم اکنون یک حوزه علمیه در پاکستان تاسیس کرده کــه حدود ٣۰ طلبـــه دارد و


خودش هم آنجا تدریس می کند .


 


و آنگاه که زمان حرکت فرا رسید


همه کارهای  مقدماتی سفر حج پایان یافت و سرانجام ساعت ۵ بعداز ظهر روز چهارشنبه ٣/۱۲/۷۹ از


مجتمع آموزشی شارجه با بدرقه خوب،گرم و صمیمانــه همکاران راهی سفر حـــج شدیم. برای ما هنوز


هم قابل باور نبود که می خواهیم به زیارت خانه دوست رویم.آخر چطور ممکن است با این همــه گناه و


غفلتی که دامنمان را فرا گرفته و یکسره در دام دنیا و تعلقات آن گرفتار شده ایم اجــــازه یابیم در دریای


عاشقان حضور پیدا کرده و از نزدیک با معشوق به نجوا بشینیم ما کـــه هنوز از معشوقـــه های فراوان


دنیایی دل نکنده ایم.از علم خود و نفسانیات هجرت نکرده ایم . لگام بـر دهان سرشــار از حـــرص نفس


نزده ایم هنوز آرزوها و رؤیاهای طولانی دنیا دوستی را در خود مهار نکرده ایم چگونه می توانیم بــــه


جایی برویم که باید از بند تعلقات آزاد باشیم و آنجا فارغ از همه خود پرستی و دنیا طلبی هایمان، خـــدا


پرست شویم و توحید را در عمل مشاهده کنیم .


ولی گویا لطف و کرم و رحمانیت خدا آنقدر گسترده و بی نهایت است که او با کوچکترین نشانه ی علاقه


از سوی بنده اش او را به درگه خویش فرا می خواند و چقدر کریم است این منبع فیض بی نهایت که بـــا


این همه عظمت ما را به درگاه خود راه مـی دهد! آری او نسبت به بندگان خود مشتـــاق است و به آن ها


عشق می ورزد و این ما هستیم که نسبت به  خودمان بیگانه ایم و گرنـــه اگــر از ذره ای از میـل و شوق


خــــدا نسبت به خود آگاهی می یافتیم با تمـــــام وجود و از سر شوق خـود را پروانــــه ی شمع وجـــوش


می کردیم.


در حدیث قدسی آمــده کــه: « لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا » اگر آن ها که بــه من پشت


می کنند می دانستند کــه چـه اشتیاقی به آن ها دارم از شدت شوق می مـردند.آری بـــاید بنــدهای تعلق را


گسست. آزاد و رها شد قدری از دنیا چشم پوشید، وصیت نامه  را نوشت،قرض ها را باید پس داد، حـــق


و حقوق مردم را باید پرداخت و از آن ها حلالیت طلبید و آنگاه باید رفت.


آری آن زمان که اتوبوس حرکت کرد و با دوستان وداع کردیم فهمیدیم که خدا راه را برای اجابت دعای


ما باز گذاشته و این ماییم که  باید او را بخوانیم تا دعایمان اجابت شود.


اتوبوس از شارجــه به سوی دبی و سپس بــــه طرف شهر العین حرکت کـــرد در آنــجا نیز تعدادی از


همسفران سوار شده و به سوی مرز حرکت کردیم.


بازرسی وسایل زایران


پس از اینکه وارد کشور عربستــان شدیم اتوبوس هــــا برای بازرسی وسایل همراه زایــران متوقـــــف


شدند تمامی زایران از ماشین پیاده شدند و همه وسایل آن ها نیز توسط مأموران دولت سعودی ازماشین


خارج شد.شنیده بودیم که مأموران دولت سعودی نسبت بــه کتاب های ایرانیان همــچون مفاتیح الجنان و


صحیفه سجادیه و…حساسند. این کتاب ها و همچنین مهرنمـــاز را اگر در وسایل زایـــران ببینند ضبـط


می کنند. درکیف من و همچنین در چمدان همسرم مفاتیح الجنان بود، تا خواستیم برای خارج کردن کتاب


ها از چمـدان اقدام کنیم متوجه شدیم که وسایل از ماشین پیاده و روی زمین چیده شده اند و اگـــر قبـل از


بازرسی به سراغ چمدان و کیف می رفتیم آن ها بیشتر حساس می شدند.علاوه بر آن مرتب از زایـــران


می خواستند که از اطراف وسایل دور شوند. خیلی نگران بودم نکند مأموران کتاب ها را ببینند و آن ها


را بردارند.چاره ای نبود باید صبر می کردیم با نگرانی از خداوند استمداد طلبیدم: خدایا خودت می دانی


که این دو مفاتیح را برای انس با تو و پیامبر عزیز و اهل بیت مکرمت به همراه خود آورده ایم.


نه قصد تجارت و نه سودای دنیایی در سر داریم،خدایا خودت می دانی که در سرزمین وحــی، اهل بیت


چقدر مظلومند. خدایا ما این کتاب ها را آورده ایم تا در فضای مسمومی که وهابیت ایجاد کرده،بتوانیــــم


قدری از بوی گل محمدی و شجره ی طیبه امامت را استشمام کنیم و درون خـــــود را با آن معطر سازیم


خلاصه گاهی دعا می کردیم و گاهی آیه  ” و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فــاغشیناهم فهم لا


یبصرون ” را تلاوت می کردیم کیف ها و چمدان ها یکی پس از دیگری بازرسی شدند ناگهــان راننــــده


اتوبوس فریاد زد این کیف مال کیست همه نگاهها به سوی راننده  دوخته شد به محض آنکه دیدم کیــــف


مال من است قلبم یکباره فرو ریخت و همـــه چیز را تمام شده پنداشتم، بــــه طرف کیف رفتـــم، چشمانم


بدست مأمور سعودی خیره شده بود چیزهایی را که در دست داشت نظاره می کردم سپس گفتم مـال مـن


است .راننده پاکتی را که در دست مأمورسعودی بود به من نشان داد و گفت این چیست؟


گفتم خاک شیر است. مأمور سعودی گفـــت به چه درد میخورد؟به عربـــی پاسخش را گفتــم، ولی گـــویا


گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و شادمانه از اینکه دو ” مهر نماز” ما را به همراه ” خاک شیر” پیدا


کرده بود به سوی مقر مأموران رفت و به خواسته ی مــا مبنی برتحویل ” مهر” و خاک شیر هم تو جهی


نکرد من هم اصراری نکـردم آن مامور که رفت مأمــوری دیگر که قلاده سگی تعلیم دیــــده را در دست


داشت به سوی اتوبوس آمــد. این سگ تمام صندلی ها و داخل ماشین را بازرسی کرد و سپس اعلام ختم


بازرسی و تفتیش اعلام شــد. نگران بودم که چمدان همسرم چه خواهد شد. ولی دیدم واقعا همه چیز تمام


شده و راننده و زایران دارند وسایل خود را درون ماشین می گذارند.


آری چمدان همسرم قدری از ردیف چمدان ها عقب تر بود و مأمور بازرسی اصلا نگاهش به آن نیفتـاده


بود.من نیز بلافاصله چمدان را مخلوط سایر چمدان ها کردم و داخل ماشین گذاشتـــم و خوشبختانه مأمور


بازرسی مفاتیح الجنان راهم که داخل کیف خودم بود ندید خدا را برای ایـــــن همه لطف و کرمش سپـاس


گفتیم و راهی عربستان شدیم.


در مسیر راه عربستان


پنج شنبه  شب ۴/۱۲/۷۹ مسیر را شبانه طی می کردیم زیاد اطراف را مشاهده نمی کردیم ولی صبح که


شد و آن وقت که خورشید اشعـــه طلایی خود را بر بام زمین می گسترانـــد بیابان های لم یزرع در جـلو


چشمان ما خودنمایی می کردند.بیابان هایی که در آن ها اثــــری ازدرخت و سبزه و آبادی نبود و یا تنها


 بوته هایی روییده بودند که توان مقاومت در برابر کمبود آب و هوای داغ عربستان را داشتند. بیابان های


عربستان با همان تاریخ دیرینه خود،جایگاه پرورش شترانی است که در طول راه بسیــاری از آن ها را


مشاهده کردیم. در مسیر از چندین شهر از جمله ریاض پایتخت عربستان هم گذشتیم. در طول راه گاهی


به سرزمیــن های آباد و سرسبز برخورد کردیم که تعدادشان اندک بود.


ورود به مدینه 


نزدیک غروب جمعه ۵/۱۲/ ۷۹ بود که با رؤیت کوه های مدینه اولین نشانه امید بـــه زیارت قبر پیامبر


بزرگ اسلام (ص) در ما قوت گرفت و با درخشش چـــراغ های مدینه خستگی  راه طولانی و عبـور از


بیابان های خشک و بی آب و علف از بدن ما زدوده شد.بعد ازتوقفی کوتاه در جــــلو پلیس راه و انـــجام


مراحل قانونی وارد مدینه شدیم.


همه چشم هااز درون ماشین به بیرون دوخته شد تا شاید با دیدن مناره های مسجدالنبی روشنی دوباره ای


پیدا کنند.گاهی همراهان با دیدن  هر منـاره ای که چراغ های آن روشن بود و از دور مـــی درخشید. به


گمان اینکه مناره های مسجد النبی است سلام می دادند و صلوات می فرستادند.


 خیابان های مدینه یکی پس  از دیگری در زیر چرخ های  اتوبوس ها و قلب های مشتاق زایران طـــی


می شد تا اینکه سرانجام به محـــل اقامت خود رسیده و مستقر شدیم. دوستان بیش از هــــــر چیز عاشق


حضور در مسجد النبی (ص) و زیارت قبر مطهر پیامبر اسلام (ص) و استفاده از فضای معنوی آنجـــا


بودند. چون حرم از ساعت ۱۰ تا ۱۲ تعطیل بود تصمیم بر این شد که نیمه شب راهی زیارت قبر پیامبر


اسلام  (ص) و مسجد النبی شویم.


زیارت قبر پیامبر اسلام (ص) و مسجد النبی


اینک روبروی مسجد النبی هستم،گلدسته های مسجد فضا را نورانی کرده اند خدایا کجاهستم چه می بینم


و از چه اسراری می خواهم آگاه شوم؟ اینجا مکانی است که پیامبر اسلام (ص) زندگی کرده اینجا خانه


پیامبـــر (ص) است. اینجا خانه علی (ع) است. اینجـــا محل نزول وحــــی است. اینجا محل آمـــد و شد


فرشتگان است. در اینجا حسن و حسین (ع) متولد شده و در دامــان پیامبر اسلام (ص) بزرگ شده انـــد.


اینجا مرکز حکومت اسلامی بوده است . اینجـــا مرکز ثقل جهان و محـــل نزول و حضور جبرئل است.


اینجا دنیای صداقت و یک رنگی انصار و مهاجرین با هم گره خورده است گویی هنوز بلال بر بام مسجد


یا اوج مناره ندای دلنواز اذان را سر می دهـد.اینجا علی (ع) و سلمان و ابوذر و مقــداد و عمار و یاســـر


با پیامبـر (ص) هم سفره بوده اند. اینجا عرفان ناب تجلی یافته، اینجا یکرنگـــی و عدالت تحقق پیـــداکرده


و ظلم و بــی عدالتی قاموس خـــود را گم کرده است ولی ایــــن یک روی سکه است بعد از پیامبر (ص)


بزرگترین اسطوره تاریخ، خانه نشین شده و خون دل خورده است و اینجا پهلوی فاطمه شکسته شده و بر


خاندان رسول  ا… (ص) ستم رفته است.


عجیب است چه تاریخ ناهمگونی! ولی با وجود همه کژی هایی که تاکنون بر این مکان سایه افکنده بازهم


دنیای معنویت و صفا و یکرنگی حاکم است. بازهم فریادگر تاریخ ارجمندی بشریت است.


حیرانم نمی توانم قدم جلو بگذارم، زبانم بی اختیار بر محمد (ص) و خانــدان او درود می فرستد. قبــه ی


خضراء بیشتر چشمانم را خیره کرده است. یک پرژوکتور روی ایــن گنبد، نوری نمی تابد ولـــی رنــگ


سبز قبه خضراء بوی بهار می دهد بهار سبز ایمــان، بهار سبز ایثار،بهار سبز اخلاص، بهـــار سبـــز با


گلهای سرخ شهادت. جمعیت در فضای بیرون مسجد موج می زند. هنوز مدت زمانی بـه اذان صبح باقی


مانده است ولی مردم اصلا متوجه نیستند گویا نیمروز است که به سوی محل کار خویش می رونـد.


هر کس در حال و هوای خویش است ولی همــــه آهنگ رفتن بـه مسجد آلنبی (ص) را دارند و چــه شور


انگیز است  آنگاه که با پای برهنه قدم در صحن حرم پیامبر (ص)می گذارم.


جمعیت نماز گزار موج می زنــد هر کدام در حال و هوایی با معشوق و معبود خـود راز و نیاز می کنند.


چند لحظه ای بیش به اذان صبح باقی نمانده است.ولی گویا برای ایــن مردم روز و شبشان یکـــــی شــده


است.اصلا شوق نمــاز در مسجد النبی (ص) خواب را از این مــردم گرفته و شاید خواب را به آن اندازه


کـه در دنیای قبــل از مدینه النبی (ص) برای خــود روا می دانستنــد،هم اکنون روا ندارند. اصلا مدینــــه


مکان خواب نیست،مکان حضور و قیام و سیر و سلوک است. مـــگر می شود تاریخ مدینه را در مدینــه


ورق زد و یک دنیا تلاش ها و شب زنده داری ها و مجاهدت ها و از پای ننشستن های رسول اکرم(ص)


و یاران با وفایش را یادآور شد و با بی خیالی از همه اینها روزگار را به خواب و تفریح و گشت و گـذار


در بازارهای مدینه سپری کرد؟ مگر می شود آوای علی (ع) را در نخلستان مدینه به گوش جــان شنید و


بادیدن نخلستان های کنونی مدینه آرام و قرار داشت؟ مگر می شود چشمان را به محوطه درونی مسجــد


النبی (ص) گشود و محل خانه ی پیامبر وخانه فاطمه را دید و تاریخ مظلومیت فاطمه و شیعه را مــرور


کرد و از دورن آتش نگرفت و بی خیال از همه دردها و غصه های نهفته روزها را سپری کرد؟


 


 


هرکس در دنیای خــود و در عــالم اندیشه و اعتقادات خویشتن به مدینه می نگرد و تاریخ مسجدالنبی را


ورق می زنــد و بر آن اساس،احساسات خـــود را ابراز می دارد.کم کم زمان اذان صبـــح بلند می شود


دیگر مسجدالنبی سرشار از جمعیت شده و جـــایی بــرای سایر نمازگزاران نیست. عده ای در محـــوطه


بیرون مسجد می نشینند و خود را برای نماز آماده می کنند صدای زیبای امام جماعت کـــه حمد و سوره


را به صورت ترتیل می خــواند به نماز شکوه دیگری بخشیده است.هنــگام قرائت حمد و سوره سکوتی


روح افزا  فضای حاکــــم بر مسجدالنبی را فــــرا می گیـرد. سرفه های فراوان مامـومین، حــــال خوش


استماع حمـد و سوره را تا انــدازه ای از نماز گزاران می گیرد. نمـــاز به پایان می رسد و ما همچنـــان


در شکوه این نماز متحیریم.


نگاهی به مسجدالنبی


مسجدالنبی تاریخچه ای بــه اندازه تاریـــخ پرشکوه اسلام دارد و در سینه خــــود خاطرات تلــخ و شیرین


فراوانی را جای داده است.ایـن مسجد را پیامبر (ص) بـا همـکاری مسلمانان صدر اسلام در قسمت شرقی


مدینه بنا کردند.حدود آن در زمان پیامبر(ص)از شمال به جنوب ٣۵ متر و از مشرق بــه مغرب ٣۰ متـر


بود که با ده ستون از درخت خــرما ساخته شده و در سال هفتم هجری پس از فتح خیبر بــه دست مبارک


رسول خدا (ص) توسعه یافته است.


هــم اکنون فرش های محــدوده اصلی مسجدالنبی کرم رنگ است که با بقیه فرش های آن- بـخش گسترش


یافته – که لاکی رنگ هستند فرق دارد.


مکان های مقدس و مهم این مسجد عبارتند از :


الف- حجـره مطهره :طول حجره مطهره رسول اکــرم (ص) ۱۶ متر و عــرض آن ۱۵ مترمی باشــد


و گنبدی به نام قبه الخضراء بر روی آن قرار دارد.


ب- منبر رسول خـــدا(ص): در سال پنجم هجری برای پیامبر منبری با سه پله ساختند که آن حضرت


بر پله سوم نشسته و برای مردم سخن می گفتند.


ج- محراب تجهد: زمان پیامبر اکرم (ص) و خلفاء مسجدالنبــی محــراب نداشت. اما در دوران خلافت


عمر بن عبدالعزیز محرابی در محل نماز رسول خدا ساختند که هم اینک بــه محراب مسجدالنبی مشهــور


است.


د- روضه منوره یا روضه بهشتی:این روضه  بین منبر و خانه پیامبر قرار دارد نماز در آن دارای


 فضیلتی بسیار است و دعاها در آن مستجاب می شود. اهمیت این مکـــــان برگرفته از ایـن حدیث پیامبر


(ص) است که فرمود: مابین بیتـی و منبری روضه من ریاض الجنـــه – میان خانه من و منبرم باغـی از


باغ های بهشت است برهمین اساس نمـــازگزاران با حرص و ولعی فراوان سعی دارند کــه نمـــاز را در


ایــن مکان مقدس بخوانند و به این جهت شلوغی و ازدحام نمازگزاران فوق العاده می باشد.


ه- مقـام جبرائیل       و- محل اصحاب صفه       ز- خانه حضرت فاطمه (س)


ستون های مسجد


ستون وفود: ستونی کـــه قبایل و طوایف در آنــجا نشسته و مسائل خـــود را خــدمت پیغمبر خدا (ص)


عرضه می داشتند.


ستون حـرس :ستونی کـــه حضرت امیرالمؤمنین (ع) در کنار آن از پیامبر (ص) حـــراست و حفاظت


می کــردند.


ستون سریــر: ستونی که سید المرسلین به آن تکیه می دادند و به سؤالات مراجعین پاسخ می فرمودنــد


و مشکلات آنان را حل می کرد ند.


ستون توبه : ستونی که یکی از مسلمانان کــه اسرار نظامی را در اختیار دشمن قـــرار داده بود پس از


توبه و پشیمانی خود را بـه آن بسته و اظهار داشت که تا پیغمبر مرا نبخشد در این بند خواهم ماند.


سپس رسول اکرم (ص) توبــه اش را پذیرفت.سپس رسول اکرم (ص) توبه اش را پذیرفت. می گویند نـام


این شخص “ابولبـــابه” بوده و داستان آن را اینـــگونه هم تعریف کرده انــد، پس از شکست بنــو قریضه،


یهودیان از او پرسیدند:آیا به حکم محمد (ص) گردن بنهیم؟ وی با دست اشاره به گلوی خـــود کرد. یعنـی


کشته خواهید شد و گفته اند گناه او تخلف از غزوه و تبوک بوده است (۱)


ستون مخلق: گویند کسانی که می خواستند به حضور رسول اکرم (ص) برسند درآنجا خود را خوشبـو


کـرده و می آراستند.البته اینگونه نیز روایت کرده اند که این ستون بر جایی نهاده شده که نمازگاه پیغمبــر


بوده است (۲)


ستون قرعه:این ستون به نام عایشه نیز معروف است و در باره فظیلت نماز نزدیک آن روایت هـا نقل


شده است (٣)


درهای مسجد


درهای مسجداصلی پیامبر بـدین قرار است:باب السلام،باب الرحــمه در جــهت مغرب،باب توســل


یا باب مـجیدی در جهت شمال و باب النساءو باب جبرئیل در جهت شرق. در نوسازی اخــیر بــه نسبتی


که بر مساحت آن افزوده اند شمار درها بیشتر شده است(۴)


یکی از آرزوهای میلیون ها زایری کـه قـــدم در مسجد النبی می گذراند زیارت قبر رسول گـرامی اسلام


است. همگی حجــاج آرزو دارند کــه دست بر ضریح پیامبــــر خود بگذارند و با تمـام وجود احساسات و


حالات خـاص درونـی خــــود را که در گذر عمر با آن رشــد کرده اند و جزیی از وجــود و تارو پودشان


گشته است نسبت بـــه مــراد خود ابراز کنند. این مساله ربطی بـــه شیعه و سنی بودن ندارد ایــن آرزوی


همــــه مسلمانان است.آن ها دوست دارند انگشتان خــود را میان نرده ها و گل میخ های ضریــــح برده و


مدت ها با مراد و معشوق خود همراز شوند ولی چه باید کرد؟


حکام سعودی و روحانیت وهابی حاکم بر آن کشور اجازه ی چنین ابــراز محبت صادقانــه ای را کــه در


اصل از محبت به الله گرفته شده نمی دهند.آن ها دست زدن به ضریح پیامبر را شــرک می دانند و اعتقاد


دارند که این ها جـــز آهن و سنگ چیز دیگری نیست و از آهن و سنگ نیز هیچ اثری برنمی خیزد.وقتی


از کنار ضریح پیامبر گذر می کردیم و دستم را که تسبیحی در آن بود بر ستون ضریح گذاشتم. به ناگــاه


مأمور سعودی به سویم حمله ور شد و می خواست تسبیح را از دستم برباید.ولی من به او اجـازه ی چنین


کاری را ندادم . از او درخواستی کردم هرچند که مطمئن بودم بدون اجابت است.گفتم اجــازه مـی دهــی


دستم را به ضریح پیامبر بکشم؟او با لحنی تند جواب داد خیر گفتم چــرا ؟ گفت چون این آهن است و تـو


از آهن بهتری!گفتم: می دانم که آهن است ولی این آهــن متعلق به شخصیت بزرگی است کــه مــن او را


دوست دارم گفتم: مگر جلد قران کاغذ یا مقوا نیست پس چرا آن را می بوسیم؟ این کار بـــه خاطر خــود


کاغذ نیست بلکه به خاطر آیات قرآن است کـــه درون این جلد قرار دارد،مگر خانه کعبه چیزی غیــر از


سنگ است؟ مگر حجر الاسود که پیامبر اسلام نیز آن را استلام می کرد جـز سنگ چیز دیـــگری است؟


خلاصه مأمــوران سعودی با رفتارهـــای خشن و تندی کــه با زائران  دارنـــد متأسفانه هیـــچ مـنطقی را


نمی پذیرنــد.


عظمت مسجد النبی به حدی است که به عاشقان اجـازه نمی دهد بــه سادگی رهایش سازند هرکسی دلــش


می خواهد از این فرصت استفاده کند و به ندای فطرت خود پاسخ گوید و با یاد و ذکر خـدا بـه آرامــــش


درونی دست پیدا کند.ولی چـــه باید کرد وقت ها محدود است و شور و شوق ها زیاد.شب ها تا ســـاعت


٣۰/۹ مــردها می توانند در مسجد بمانند و بعد از آن نوبت به زن هاست.بنابر این مأموران همــه مردها


را تا زمان مقرر از مسجد بیرون می کنند.


قبرستان بقیع معادن غنی و ارزشمند عالم اسلام


نماز صبح به پایان می رسد عده ای همچنان به خواندن نمازهای مستحبی می پردازند و عـده ای نیـز در


صورت باز شدن در ورودی محدوده اصلی و قدیمی مسجد النبی،به آنجا می روند و بــه انجام عبـادت و


راز و نیاز با خدا در محل روضه منوره می پردازند.


هوا که روشن می شود از مسجد النبی خـارج مـی شویم،جمعیت وسیعی پشت دیوارهای بقیع بــه انتظــار


نشسته انــد تــا مــأموران در بقیـــــع را باز کنند. با بـــاز شدن در ورودی در بقیــــع سیل مشتـاقان وارد


 قبرستـــان می شوند.


در قبرستان هیچ اثری از ساختمان وجود ندارد، وهابیت اجازه نداده است کـــه قبرستان بقیع آنچنان کـــه


شایسته و سزاوار است آباد شود. قبرستان بقیع صدها مجاهد و مؤمن صدر اسلام را در قلب خـود جـــای


داده است قهرمانانی که هر کدام مصداق ” شیران روز و زاهدان شب”  بوده اند. این قبرستــان خوابــگاه


تربیت شدگان اسلام ناب محمدی است که گل واژه های ایمان را از زبان پیامبر اسلام بــه طور مستقیـــم


فرا گفته اند. دولت سعودی پس از ایجاد سال ها محدودیت فوق العــاده و ایجاد مانع برای زایـران اکنـون


راه هایی برای حضور مردم در بقیع ایجاد کرده است. آنچه هر روز صبح در قبرستان بقیع دیده می شود


فراتر از آن چیزی است که به وصف در آید.


جمعیت مشتاقان با برگ زدن هزار و چهارصد سال تاریخ مظلومیت شیعه تمام عقده های خود را به نگاه


به قبور سمبلهای این مظلومیت در بقیع یعنی امام حسن (ع)، اما زین العابدین (ع)، امــام محمد باقر (ع)،


و امام جعفر صادق (ع) می گشایند و هر کس به فراخور شور و حال و درک و معرفت خــود نوایی سر


می دهد. بعید می دانم انسان با همه قساوت قلبی هم که داشته باشد، وارد قبرستان بقیــع بشود و اشـک او


را امان بدهد . گریه های جانسوز مشتاقان اهل بیت آنچنان از عمق وجود برمی خیزد و آنچنان دردنــاک


است که انسان را فوق العاده تحت تاثیر قرار می دهد.


وقتی به چهار قبر که در کنار هم قرار گرفته اند و تنها چند مشت خاک و دو سنگ بیانگر نمای ظاهری


آنها است نگاه می کنیم و بعد از آن می اندیشیم که چه گوهرهای بزرگی در زیر این خاک ها نهفته انـد و


مشتاقان حتی نمی توانند دستی از عشق بر آنها بنهند و اظهار ارادت کنند،دیگر گریه امانمان نمــی دهد.


ناله ها به هوا برمی خیزد و چه سخت است عاشق در چند قدمی معشوق باشد و امــکان وصل او نباشد!


کنار مرد میانسالی ایستاده ام. درست به سنگ هایی که بر روی قبر چهار امام معصوم قرار دارد، چشم


دوخته است، باران اشک به او امان نمی دهد.بی تو جه به اینکـــه دورو برش شلوغ است یـا کسانــی او


را مراقبند و به او نگاه می کننند،به نجوای خود ادامـه می دهد. او از حجاج ایرانی است و چـــند روزی


است که مهمان پیامبر اسلام و ائمه بقیع بوده و گویا آخرین روزی است که  در مدینه اقامت دارد. او به


قبرستان بقیع آمده تا با امامان خویش خدا حافظی کند،اشک می ریزد و از اینکه تنهـــا امروز را توفیق


حضور در بقیع دارد غصه می خورد.


 


بقیه نیز حالتی کمتر از او ندارند گروهی روبروی قبر امامان معصوم (ع) ایستـــاده اند و زیــارت نامه


می خوانند و عده ای نیز پشت سر روحانی کــــاروان هستند و به زیارت نامــه ای که می خواند گــوش


می دهند.عده ای نیز تنها هستند و با خود زمزمه هایی دارند.در حال و هــــوا وشورو عشق این جمعیت


غوطه ورم که ناگهان فریادی بلند می شود. همـــه نگاه ها به سوی صدا جلب می شود. مرد سیاهپوستی


بدون توجه به قانون و مقررات دولت سعودی به محدوده ممنوعه قدم می گذارد و بـــه سوی قبور ائــمه


می رود.آنچنان از عمق وجودش الله اکبر سر می دهد که گویا بلال حبشـــی در زیـــر شکنجـــه جلادان


“احد ، احد ” می گوید.ماموران جلوی او را می گیرند و به آرامی او را بـــــه درون جمعیت راهنمــایی


می کنند.او برمی گردد ولی گویا این درد برایش آرام و قراری نگذاشته دوباره از جمعیت جدا می شود


و فریادش به هوا برمی خیزد و این بار هـــم مأموران سعودی جلوی او را می گیـــرند ولی تا کی اینها


می توانند مقاومت کنند؟


نکته ناراحت کننده این است کــــه امکان نزدیک شدن به تمام قبرهایی کـــه صاحب آن ها مشخص است


وجود دارد و تنها قبور چهار امام معصوم (ع) است که زائران باید در فاصله طولانی با آنـــها بایستند و


عقده های خود را  باز کنند.


در کنار برخی قبرها مأموران سعودی که تقریبا از نظر مذهبی هم اطلاعاتــــی دارند با لباس شخصـــی


ایستاده اند و به سؤالات زایرین در باره بقیع پاسخ می دهند.معمولا وقتی زایرین در باره قبور مـــوجــود


در این آرامگاه از آنها سؤال می کنند ایشان بیشتر تأکید روی قبور افراد ی همـــچون عثمان بن عفــان و


برخی دیگر از صحابه می کند و کمتر پیش می آید که بگویند قبور ائمه شیعه نیز در این قبرستان هست.


وقتی یکی از زایران در باره مکان قبر امام حسن (ع) از یکی از یکـــی از آنها می پرسد، می گوید قبر


او در مدینه است.در حالی که می تواند با دستش اشاره به قبر امام حسین (ع) بکند.


یکی از کارهای بسیار جالب زائران ایرانی برگزاری مراسم دعا و روضه خوانی در کنار بقیع می باشد.


هر روز بعد از نماز صبح کاروان های ایرانی که از شهرها و مناطق مختلف ایران هستند در حالی کـــه


تابلوی مخصوص کاروان خود را نیز بدست دارند با شکوه و حالتی محزون می نشینند و روحانی یا مداح


آن کاروان به قرائت دعا و نیایش و مصیبت ائمه (ع) می پردازد و این برای زائران سایر کشورها جالب


و قابل توجه است.


در قبرستان بقیع بسیاری از شخصیت ها و بزرگان صدر اسلام مدفون هستــند کـه قبر برخــــی از آن ها


مشخص است و برخی نامشخص، زمانـــی کـــه این مطلب را نگارش می کردم نقشه ای بدستم رسید کـه


قبرایـــن بزرگان در آن مشخص شده است این ها همان قبرهایی هستند کــه درقبرستان بقیع بــــه صورت


برجسته تر از سایر قبور مشخص شده اند.


وقتی از در اصلی که رو به شمال باز می شود وارد می شویم در سمت راست قبر این افراد وجود دارد


قبور عباس عموی پیامبر، فاطمه بنت اسد، امام حسن، امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعــــفر


صادق (ع)، که این ۶ قبر در کنار یکدیگر قرار دارند.


البته قبردیگری نیز در آخر قبرستان بقیع وجود دارد که به قول اهل سنت قبر فاطمه بنت اسد می باشد.


دیگر قبرهای مـــوجود عبارتند از:  دختران پیامبر اسلام  (زینب، ام کلثوم و رقیه )  کـــه در کنار هم


می باشند.قبور همسران پیامـبر اسلام (ص) (زینب- ام سلمه –ام حبیبه – حلیمه – میمونه – عایشـــه-


سوده- جویریه ) و همچنین قبرهای عقیل بن ابی طالب و عبدا…بن جعفر طیار. البته راهنمای سعودی


ما می گفت ما دلیل قطعی نداریم که این ها قبر همسران پیامبر باشند.دیگر قبــرها که در سمت چـــپ


درب ورودی قبرستان بقیع قرار دارند.قبرهای ام البنین مادر حضـــرت ابوالفضل، صفیه و عاتکـــــه


عمه های سول خدا (ص) است و نیز قبور مالک، نافع، ابراهیم فرزند رسول خدا و تعــدادی از شهدا


که می گویند این ها زخمی های جنگ احد بوده اند که پس از انتقال به مدینه به شهادت رسیده اند و در


بقیع به خاک سپرده شده اند.


شهدای حره،این شهدا جز کسانی هستند که پس از حادثه عاشورا در مدینه علیه بنی امیه قیام کردند و


یزید دستور داد که شهر مدینه را قتل عام کنند و تا سه روز به طور کلی شهر را مباح کرده به طوری


که سپاهیانش از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند.قبر حلیمه سعدیه دایه رسول خدا و نیز در قسمت آخــر


بخش قدیمی قبرستان  بقیع قبری قرار دارد که به قول اهل سنت قبر عثمان بن عفان خلیفه سوم و به قول


شیعه عثمان بن مظعون می باشد. (۵)


قبرستان بقیع بعدها گسترش پیدا کرده و الان در بخش پایانی آن ها صدها قبر وجود داردکه مربوط به


قرون بعدی است و بسیاری از آنها ناشناس هستند و حتی در حال حاضر هم در بخش هایی از آن مرده


دفن می شوند. در همان روزهایی که ما آنجا بودیم می دیدیم،که کارگران مشغول کندن قبرهای جدیـــد


برای دفن اموات هستند.


کبوتران خوش شانس بقیع


در محوطه پایین و خارج قبرستان بقیع فروشندگانی هستند که کیسه های کوچک گندم را به زایران


بقیـــع می فروشند بازار آن ها هم کــــم و بیش گرم است زائـران از روی عشق بـــه بزرگان اسلام


کیسه های کوچک گندم را می خرند و با خود به بقیع می برند و گندم ها را بر روی قبرها می پاشند


و این انبوه کبوتران هستند که با خیال راحت و بـــدون هیچ دغدغــه ای می نشینند و گنــدم ها را بر


می چینند.آن ها در این قبرستان با انسان ها انس پیدا کرده اند.


برکت وجود این قبرها آن قدر فراوان است که انسان ها دیگر هوس تجاوز به حقوق کبوتران حـــرم


را ندارند. اصلا در تمامی مکان های مقدس کبوتران آشیانه می گزینند و از آنجا به عنوان محلی امن


برای گذراندن زندگی خود استفاده می کنند.


جلوگیری از حضور زنان در قبرستان بقیع


بنا به سلیقه حاکمان سعودی و یا بر اساس دیدگاه اهل تسنن حضور زنـان در قبرستان بقیـــع ممنوع


می باشد و البته این را به تمامی قبرستان ها تعمیم می دهند به طور کلی آ ن طور که شیعیان احترام


خاص برای اهل قبور دارند و همه هفته و یا در فرصت های خاص به قبرستان می روند و در آنجا


فاتحه می خوانند و یا خیرات می دهند،اهل تسنن معمولا در همه جا به صورت متروکه و بدون رفت


و آمد است.به هر حال این اقدام دولت سعودی مبنی بر جلوگیری از حضور زنـــان خود عقــــده ای


برای آنها خصوصا زنان شیعه ایجاد کرده است.تنها آنها در برخی مواقع در پشت میله هــــای دیوار


بقیع حضور پیــدا می کنند و در آنجـــا عرض ادب و ارادتی خدمت بزرگــــان خفته در این قبرستان


می نمایند . روز دوشنبه ۸/۱۲/۷۹ فرصتی پیش آمد تا به سایر اماکن مدینه به خصوص مساجد،


سری بزنیم که به خاطر رعایت اختصار از گزارش آن خودداری می شود.


خداحافظ شهر پیامبر


هوای مدینه با لطافتش و مهمان نوازی پیامبر اکرم (ص) با مائده معنوی اش می طلبد کـــه به این


زودی ها فکر خروج از این شهر را از سر خود بیرون نکنیم،ولی نزدیک شدن اعمال حج و آماده


کردن خود برای ادای این سنت بزرگ ابراهیمی،ما را وادار می سازد که کم کم روانـــــه میقات و


سپس سرزمین ابــــراهیم خلیل شویم.عصر روز سه شنبه وسایل را جمع و جور کرده بــــا حـــرم


رسول الله و بزرگان خفته در بقیع از جملـــه امامان معصوم و مظلوم،امــــام حسن مجتبی، امــــام


زین العابدین،امام محمد باقر و امام جعفر صادق ( علیهم السلام ) خداحافظی کردیم و با دنیایــــی


از خاطرات شیرین و فراموش نشدنی،مدینه را  ترک نمودیم.قبل از حرکت،غسل احــــرام کــرده


و لباس احرام را پوشیدیم تا در مسجد شجره که یکی از میقات ها برای احرام است محرم شویـــم


نزدیک غروب از مدینه خارج شویم.فاصله کمی را طی کردیم که به مسجد شجره رسیدیم. بنــای


زیبا و بزرگ مسجد و حضور حاجیانی که با لباس سفید محرم شده بودند بیش از هر چیز مــا را


تحت تاثیر قرار داد.


همانطور که اشاره شد مسجد شجره یکی از محل های میقات حجاجی است که ازمدینه قصد رفتن


به مکه را دارند و در ۱۲ کیلومتری مدینه واقع شده است.رسول خدا (ص) نیز در آن محرم شـده


و تلبیه (۱) گفته است. اولین واجب از واحبات عمره تمتع از آنجا شروع می شود. مسجـد شجــره


را ذوالحلیفه نیز می نامند.ممکن است حلیفه اسم مصغر و به معنــای گیاه باشد، یـــا ازماده حــــلف


به معنای قسم باشد که مردم با یکدیگر در این مکان هم قســم می شدند. البتــه آن را آبار علی نیــــز


می گویند که تابلوی بزرگ آن نشانگر این مطلب است که آن محــل و منطقه نیز معروف بـــــه آبار


علی است.آبار جمع بئر و به معنای چاه هـــاست چون علــــی (ع) آن ها را حفر کرده به “آبارعلی”


معروف شده است. آن طور که می گویند هنوز چاه هایی را که علی (ص ) حفر کرده در آن سرزمین


موجودند.اما وجه تسمیه آن به شجره این است که چــون درختی در آنجا بوده و پیامبـــــر (ص) برای


اولین بار کنار آن درخت محرم شدند، به مسجد شجره معروف شده است.


در بیرون مسجد حدود پانصد حمــــام و نزدیک سیصدو پنجاه دستشویی ساخته شده است.راهــروهای


بزرگ مسجد و همچنین شبستان و صحن اصلی سرشار از سفید پوشانـــی است کـــه بـــا آوای دلنشین


لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، بندگی خودرا نسبت به معبود بـی همتا اعـــلام می کننــد


چه زیبا و خاطره انگیز است صدای دلنواز حـاجیانی که گروه گروه پس از محــرم شدن با یــکدیگــــر


نـــــــدا سر می دهــند ان الحمد و النعمه لــک و الملک لا شریک لــک لبیک،لبیک اللهم لبیک ……!


نمی دانم در این فضا چه کار کنم،خود را در میان جمعیت گــم می کنم،اکنون می بایست تکلیفی بزرگ


را بردوش خود قرار دهم.آماده شده برای زیارت حــریم دوست،با بستن نیت و گفتن لبیـــک بسیــــاری


از حلال ها و مباح ها بر ما حرام می شود.به همراه روحانی کاروان نماز را بـه جماعت مـــی خوانیم


و سپس با تکرار این الفاظ که بیانگر نیت احرام است محـرم می شویم: “احرم لعمره التمتع لحج التمتع


من حجه الاسلام قربة الی الله” و اگر به فارسی هم نیت کنیم اشکالی ندارد و بعــد از آن گفتــن چهــــار


لبیک.این لبیک پاسخ به ندای خدایی است که ما را به حــریم خود فرا خوانده و ازما خواسته کــــه جـز


طریق بندگی او راه دیگری را نپوییم.


با گفتن این چهار لبیک واجب و سپس تکرار آن بــه صورت مستحب تا نزدیکی مـکـه، رسالت بـــــس


سنگین می شود. از ایــن لحظه بایــد خیلی مواظب باشیم،قدرت و تسلط بر خویشـــتن بــرخلاف عادات


روزمره زندگی کردن و خــود را برای آغاز زندگی جدید آمــاده  کردن، نکاتی است کــه باید دقیقــــــا


مراقب آنها بود. اکنون کــه حــاجی محرم شده با گذشته خیلی فرق دارد و مواظبتش در رفتارو کـــردار


و مراقبت برآنچه از او سر می زند چندین برابر شده است.


وقتی انسان در امـور مبــاح باید مراقب باشد کــه آنها را انجام ندهد طبیعتا در دوری جستن از اعمـــال


حــرام نیز دقت و مراقبت بیشتری به خرج خواهد داد. آری اکنون بر ما این موارد حــرام شده اســــت:


۱و ۲ شکار صحرایی و کندن درخت یا گیاه در حرم (دفاع ازمحیط زیست و جلو گیری اززمینه هــای


قساوت قلب ) ٣- کشتن حشرات بدن،تا بازهم زمینه قساوت قلب دروجـود ما ازبین برود و به آن کس


که در جنب ما ماوی گزیده و بـه ما پناه آورده رحـم کنیم ۴- آمیزش و بوسیدن(لذت و تمتع)۵-عقــــــد


کردن برای خود و دیگران ۶- استعمال بـوی خوش ۷-پوشیدن لباس دوخته برای مــردان ۸- سرمــــه


کشیدن بــرای زن و مرد و بطور کلی هـــرکاری که انسان را بـــــه سوی دنیـــــا و وابستگی های آن


می کشانـــد ۹- نــگاه کردن در آینه  (دیگر نباید به خود پرداخت و بت خــــود و خود پرستی را بایـــد


شکست) ۱۰- پوشیدن هر چــه کــه روی پا را بگیــرد مثل کفش  ( برای مردان )۱۱- فسوق  (دروغ،


فحش و …) ۱۲- جـــدال ۱٣- انگشتر بــه دست کردن برای زینت  ۱۴- پوشیدن زیور برای زن بــــه


جهت زینت ۱۵ – مالیـــدن روغن بر بدن  ۱۶- کنــدن مو از بدن  ۱۷- پوشاندن سر برای مردان ۱۸-


زیر سایه رفتن (مخصوصا مردان ) ۱۹- پوشاندن صورت برای زن ها  ۲۰- بیرون آوردن خـــون از


بدن  ۲۱- گــرفتن ناخـن ۲۲- کنــدن دندان  ۲٣- سلاح برداشتن  (تمــرین برای زندگـــی بدون جنــگ


و خونریزی و نفــی فرهنگ خشونت ) ۲۴- نــگاه با شهوت،دقت درموارد تحریـــم شده نشان می دهــد


که هدف از تحریم اکثر این موارد جدا کردن انسان از خود است.


هر عاملی کــه در این سفر بزرگ و خـــدایی مانع رسیدن و توجـــه انسان به خدا شود بـــرای مدتــــی


اگر چـــه اندک باشد ممنوع  می شود،تا انسان از خــــود بــــه خــدا بگراید وتمامی زنجیرهای تعلــق و


وابستگی را ازهم بگسلد و توجهش را به خدا معطوف دارد.


در مسجد شجره در میان انبوه سفید پوشانی کــــه در مسجد ندای لبیک سر می دهند محــو شده ام همـــه


یک رنگ شده و بوی بی رنگی می دهند.لباس کـــه نشانه  تشخیص،خودگــرایی و تظـــاهر فــردی است


کنار گذاشته شده،همه یکسان شده اند هـــروسیله خـــودنمایی و وابستگی ازبین رفتــه است. همـــه یــــک


صدا و یک زبان در حال و هوایــی خدایی و معنوی لبیک را زمـــزمه می کنند.آری در حــال احــــرام،


طبقات،رنگ ها،علائم،امتیازات محــو شده و همـــه مرزها فرو ریخته شده است. آنچـــه کــه بشریـت را


قطعه قطعه و از هم جدا می کند به وحدت و همسویی تبدیل گشته است.


قـــدم زدن و حــرکت در فضای دلنواز و پرشکوه مسجد آن چنان فــــرح بخش است وحالتی روحـانی را


بر انسان حاکم کرده است که دل کنــــدن از آن سخت است.ولــی شوق دیـــدارکعبه و حضور در حــریــم


دوست و همچنین عمل بـــه وظیفه شرعی که تا قبل از طلوع آفتاب باید بـــه مــکه برسیم باعث مــی شود


که برادران و خواهران همـراه را جمــع کرده،از مسجد خــارج شویم. اینک همــــه با لباس سفــیــد یـــک


رنگ و یک دل سوار بر اتوبوس می شویم.یـــکی از برادران که همواره حــال و هـــــوای دعــا دارد در


 طول مسیر با تکرار ” لبیک اللهم لبیک” مــا را در همان حال و هوا همچنان حفظ می کند.


رحل اقامت در مکه


نزدیک ساعت چهــار صبح روز چهارشنبه دهــم اسفند مصادف با چهارم ذیحجــه بود کـــه خــــود را در


کوچه پس کوچــه های مکــه حس کردم،سفید پوشانی را دیــدم که از خیابان های اطـــراف بــه یک نقطـه


سرازیر می شدند.هرچــه حریصانه نگاه مـــی کردم تا اثری از مسجـــد الحـــرام و خانه کعبه پیدا کنــــــم


چیزی نمی دیدم.انبوه ساختمان های چند طبقه و تو در تو مانــع از آن مـی شد کـــه مــا موقعیت خـــود را


تشخیص دهیم با راهنمایی مسئول کاروان بـــه محـــل اقامت رسیدیم وسایــل را گذاشتیم و خود را بـــرای


زیارت حریم دوست آماده  کردیم.زمــانی کــــه قدم به بیرون از خــانه گذاشتم تا بـه سوی خانـــــه دوست


روم باورم نمی شد کــــه هم اکنون در مـــکه هستم و لحظاتی بعد خانه ای را زیارت خواهم کرد کـــه در


طول عمرم دیدار آن را یــک رؤیا و حتــی گـاهــی اوقــات غیر ممکن فرض مـــی کردم. آن هنگام کــه


کوچه ها را طی می کردم و بــــه خیابان می رسیدم لحظات به کندی می گذشت. وقتـــی از کوچـــه های


محله جمیزه گذر کردم و پا در خیابان گذاشتم و تابلویـی کـــه مسیر حرم را مشخص می کرد دیدم خـــود


را مانند کودکی یافتم که برای دیدار مادرش کــــه سال ها از او دور بوده لحـظه شماری مــی کرده قــدم


بر مــی دارد نمــی دانستم که طی کردن مسیر پیاده میسر است یا بـا مـاشین. ولـــی شوق دیــدار اجـــازه


نمی داد  که با پای پیاده آن را طی کنم.لحظاتی چند نگذشت که خـــود را نزدیک حرم دیدم، چنـــد قدمــی


را بیشتر طی نکرده بودم کـه محوطه اطراف مسجد الحــــرام که با سنگ های سفید فرش شده بود توجهم


را جلب نمود. ناگهان میـــخ کوب شدم نگاهی بـا تمـــام وجود به درو دیوار مسجدالـحــرام انداختم خـــدایا


من کجـــا هستم؟ خواب می بینم یا بیـــدارم؟ آیا ایـن بنده گناهــکارو ضعیف هـــم اکنـــون روبروی مسجد


الحـــرام ایستاده؟ آیا من در جــایی قـــدم نهاده ام کــه رسول ا…(ص) در آنـــجا قــدم زده و بنیان و بنیاد


شرک و بت پرستی را ریشه کن کرده است؟


و به یاد آوردم هــم اکنون در سرزمین مقدسی هستـــم که بـاید کفش ها را از پــا در آورم “فاخـلع نعلیـک


انک بالوادالمقدس طوی ” به آرامــی در حالی کــه نگاهم به درو دیــــوار مسـجد الحرام دوختــه شده بـود


قـــدم برمی داشتــم خــودم را نزدیک درهای ورودی مسجدالـــحرام یافتــم بالای یــکی از درهای ورودی


نوشتــــه شده بود  “بــاب بنـــی شیبه ” از آن در وارد شــدم. جمعیت سفیــد پوش در درون مسجد مـــوج


مــی زد. عده ای نشسته و عـــده ای نیز در حال رازو نیار بـا مـــعبود بـودنـــد. مسیری مستقیم و نسبتـــا


طولانی توجهم را به خـود جلب کرد در یک طرف ایـــن راه عـــده ای می رفتنــد و عـــده ای دیــگر نیز


مـــی آمدند و با خود ذکـــرهایی می گفتند. متوجـــه شدم این عــده مشغول سعی بین صفا و مروه هستنــد.


ناخودآگاه دنبال کـــوه صفا و مروه گشتم،همــان دو کوهــی کــــه حضرت هاجر برای پیدا کــــردن آب از


میـــان آن دو می رفته و بــر می گشته است و اینک عمــل آن زن بزرگـــوار به عنوان یــــکی از اعـمال


واجب حج قلمداد گشته است.هرچه گشتم به ظاهر خبری از این دو کوه نبود.


در خبرها خــــوانده بودم که مردم خبرهای مهم را بر بالای کـــوه صفا بــه اطلاع دیگران می رساندنــد،


و پیامبر اسلام وقتی خواست دعوت خـــود را به طوررسمی و علنی به گـــوش مردم مـــکه برساند بالای


کــــوه صفا رفت و از آنجـــا مردم را به سوی توحیــــد و خداپرستی دعوت کرد.آنچـــه که مشخص بــود


تنها اثری بسیار کــــم از این دو کوه باقـــی مانــده بود و فاصله بین صفا ومروه نیز دارای سقف و جــزء


محدوده ی مسجدالحـــرام گردیده بود. از میـــان امواج جمعیت گذشتم و هر لحـــظه احساس می کردم کـه


خــود را به کعبــــه نزدیکت تر مــی بینم. دیــگر چشمانـم فقــط فضای بیرون مسـجد الــحـــرام را نظاره


می کرد.چند قدمـــی دوباره برداشتم که ناگاه محــوطه ی  نسبتا بزرگ کـــه انبوه جمعیت سفیـــد پوش در


 حال گردش و چرخیدن بودند جلوی چشمانم نمایان گشت.


حریصانه چشمانــم را به درون جمعیت دوختم،ناگهان نگاهـــم به کعبه افتاد که پـــرده ای سیاه رنگ برآن


آویزان بود. این خانه یادآور هزاران سال قیــــام و تلاش پیامبران و خـــدا پرستان در طول تاریخ بــــوده


است گویا به همه مرادم رسیده بودم و کمتر احساس می کردم وقتی کـــه بـــه دنبال خواسته ای بــوده ام و


به آن دست یافته ام این قـــدر احساس رضایت کنم.در آن لحظه که خـــانه کعبه درجلـوی چشمـــانم مجسم


گردید و سنگ های ساده ی آن کــه به شکل مرتبی روی هم چیده شده بود توجــهم را به خــــود جلب کرد


حیران و سرگردان بودم که چه گویم و چه کنم؟ در آن لحظه نمی دانستم چــه ذکــری بگویم و چـــه کاری


کنم که حداقل وظیفه ام را انجام داده باشم هر ذکری که به یادم می آمد، بر لبانم جـــاری می ساختم، اشک


در چشمانم حلقه زد و گریه به سراغم آمد: خدایــا شکرت،پروردگارا! تو چـه کریمــی! چــــه بزرگواری!


چـه مهربانی! چـه غفوری! خــدایا تو را سپاس می گویم که به این بنده گناهکـارت اجـــازه دادی که به در


خانه تو بیاید.خدایا پادشاهان و امیران که فکر می کنند قدرتی دارند و منزلتی، کمتر اجــازه  می دهند که


کسی بـــه حضور آنها برسد و یا به خانــه ایشان بیاید،در حالی کــه ایشان نیز موجوداتـــی ضعیف و ذلیل


هستند کــه حتی قدرت دور کردن یک پشه را  نیز از خود ندارند. ولـی تو با این همـــه عظمت و بزرگی


شان و کمال بی انتهایت، تـــو کــه بر همه چیز قادری،تو که آسمـــان ها و زمین در دست قدرتت قــــرار


گرفته،تو که نسبت به همـــه بــــی نیازی و همــــــه به تو نیازمندند، تو با همـــه اوصاف جلال و جمالــی


که داری ایـــن طور بــه بندگان گناهکار و عاصی و خطاکار و ناسپاس اجازه می دهــی که به خانـــه ات


بیایند و با تو آشتی کنند. خدایا اینــــک به سوی تو آمده ام ” انا لله و انا الیه راجعون” خدایا نمی دانم هـــم


اکنون که خود را در کنار خانه تو می بینم در چه موقعیتی قرار دارم؟ به یاد داستان امام سجاد و یکی از


همراهانش افتادم کـه وقتی آن شخص از بالای یـک بلندی انبوه جمعیت حجاج را مشاهده نمود رو بـه امام


کرد و گفت :”مـا اکثـــر الحجیج” امام (ع) فرمود: ” ما اکثرالعجیج و اقل الحجیج” چه بسیار است شلوغی


و ازدحام و چــه کم هستند حج گزاران. وقتـــی امام متوجه تعجب آن مرد شد از او خواســـت که از لای


 


انگشتانش به جمعـــیت بنــگرد. آن مرد کــه در پرتو وجــود ملکوتی امــــام علیـــه السلام دارای دیـده ی


برزخی شده بود. دیــد حیوانات فراوانی به دور خانه خدا در حال چرخش هستند و تنهــا عده ی محدودی


انسان،مشغول طــواف هستند.با خود گفتم: خدایا اینک فرصت چندانی باقی نمانده تا من وارد این جمعیت


طواف کننده شـــوم و برگرد کعبه ات بچرخم. خدایا نمی دانم جزء کدام دسته هستــــم. خدایا می دانم اگر


بخواهی با گناهانم مرا به تصویر بکشی در ردیف حیوانات خواهم بود. ولی همین قدر به تو می گویم اگر


گناهی کرده ام و یا خـــطایی نموده ام از سر عداوت و عناد با تو نبوده بلکــــه شیطان و هـــوای نفسانی


است کـــه فریبم داده و در دام گنــاه گرفتارم ساخته است. خدایا خودت می دانــــی که تو را دوست دارم


و  به تو عشق می ورزم، در تنهایی ها و مشکلات تو را صـدا زده ام و اینک صدها کیلومتر مسافت را


به عشق دیدار تو طــــی کرده ام و الان خود را در حالتـــی می بینم که به وصــال رسیده ام، پس از تو


می خواهم که از گناهانم در گـــذری. اگـــر تاکنون درصورت یــک انسان زندگی می کــــرده ام، از تو


مــی خواهم تا قبل از نزدیک شدن به بیت الحــرام و پیش از پا نهادن به حریم کعبه، باطنم را نیز انسان


قرار دهی و گناهانم را ببخشی تا حجم مقبول درگاه تو واقع شود.


طواف خانه عشق


به هر حال قـدم ها را جلو گذاشتم، از ساحــل گذشتم و به دریا رسیدم.امـــواج دریا بس خروشان بــــود،


یکرنگی حرف اول را می زد. همه پست ها،ریاست ها، نشان ها، امتیــازات، رنگ ها فرو ریختــه بود


همه یکی شده بودند،قیامت برپا شده بود همه کــفن پوش بودنــد، هرکس در فکـــر چاره ای برای خــود


بود. زن و مرد در حال طواف بودند،این جا نزدیکترین راه برای سخن گفتن با خـــدا و بیــان درد و دل


های یک عاشق، با معشوق خود است. بــــاید طواف را شروع کنیم. نقطه آغـــاز، مقـــابل حــجرالاسود


است . همان سنگ سیاهــی که دست زدن به آن آرزوی هر مسلمانی است همــان سنگی کـــه دست های


مبارک رسول الله (ص) نیز آن را لمس کرده است ولــی مگر می شود در میان این امــــواج دریــــا بـه


راحتی خود را به نقطه آغاز مسابقه رساند. اینــجا ” فــاستبقوا الخیرات” معنــــا پیدا کــرده است. بــرای


 


مدتـــی خود را بدست حرکت امواج دریای سفید مـــی سپارم گاهی به چپ،گــاهی به راست، گـاهی بــه


عقب و گاهی به جلو، گاهی نیز اختیار از کفــم می رود و به هر سو کــه جمعیت مــــوج بردارد من نیز


به همان طرف می روم ولی چــاره ای نیست. باید خود را به نقطـــه آغاز برسانم. کـم کــم سماجتم باعث


می شود که به جمعیت طواف کننده درنزدیک خانه کعبه داخل شوم. ناگهان چشمم به گوشه ای از خـــانه


کعبه افتــــاد که نشانی از شکــــاف و ترک خوردگی دارد. بـــه یــاد سخنان روحانی کــــاروان افتادم کـه


می گفت ” اینجـــا  همان نقطه ای است که- فاطمه بنت اسد- مادر حضرت علی علیه السلام وقتی خواست


 وضع حمل کند و هیچ پناهگاهی برای خود نیافت به امر خداوند گوشه ای از خانه کعبه شکافته شد و این


زن عفیفه و پاکدامن وارد آن شد و در کعبه ابر مرد تاریخ – حضرت علی (ع)- را به دنیا آورد ” بـه بـه


 چه مقامی! تنها کســـــی که در طول تاریخ این افتخــــار را پیدا کرده که در کعبــــه به دنیـــا بیاید علـی


علیه السلام است وهم او بود که بدست شقی ترین افراد در محراب عبادت به شهادت رسید. با دیــدن ایـن


 زاویه متوجه شدم که به نقطه آغاز مسابقه نزدیک شده ام. زاویه بعدی همان نقطه آغاز است یعنی همان


جا که حجرالاسود قرار دارد. هرچه کـه بـــه ایــن زاویه نزدیکتر می شوم فشار جــمعیت بیشتر می شود.


گاهی اوقات از رسیدن به آن ناامید می شوم. چند قدمی به جلو می روم ولی ناگهان سیل جمعیت به سوی


دیگرم می کشاند عده ای را به صف می بینم که روی شاذروان(۶) کعبه ایستاده اند و منتظرند تا به نوبت


حجرالاسود را استــلام (۲) کنند. عده ای نیز از جلو سعی می کنند هر طور شده جمعیت را بشکــــافند و


خود را به آن برسانند.


در کنار حــجرالاسود یک مــأمور سعودی در حالی کــه با دستش ریسمانی سیاهرنگ را گرفته تا مــوج


جمعیت او را با خــود نبرد مشغول رد و بـــدل کردن زائران و ممانعت از ازدحام بیش از حـــد آنهاست.


او از اینکه کسی بخواهد خود را هر طـــور که شده به حــجرالاسود برساند به تندی برخـــورد می کند و


او را با فشار دستانش از آنجا می راند و گــاهی هم ترحـــم می کند و دست خــانمی را می گیرد و او را


به سمت محلی کـــه خود ایستاده می کشاند، تا بتواند حجرالاسود و یا در طلایی کعبه را بــه راحتی لمس


 


کند! اینک احساس مـــی کنم کـــه روبروی حجرالاسود قرار دارم  و خـــط قهوه ای روی سنـــگ فـرش


مقابل آن نشان می دهد که دقیقا روبروی آن قرار گرفته ام،باید نیت کرد.بـــا نیت طواف،مسابقه توحیـد و


حرکت به سوی خدا آغاز می گـــردد.با عبور از نقطه آغاز،قدری از فشار جمعیت کاسته مــی شود و بـا


راحتی بیشتری به قرائت دعای شوط (دور ) اول می پردازم.


هنوز چند قـــدمی بیشتر برنداشتم که در ضلع غربی کعبه به دیـواره کوتاهی برمی خورم کــه طواف بین


آن و خانــه کعبه باطل است و بــاید این دیــواره در درون طواف قرار بگیرد. این دیواره کوتاه کــه بـــه


فاصله دو ضلع کعبه است ” حجراسماعیل ” نام دارد.


برای توصیف این مکان بهتر دیدم از کلام زیبای دکتر شریعتی استفاده کنم:


” شگفتا ! کعبه، در قسمت غرب، ضمیمــه ای دارد کــه شکل آن را تغییر داده است بــدان “جهت ” داده


است،این چیست ؟ دیواره کوتاهـــی، هلالـــی شکل، رو به کعبـــه، نــــامش؟ ” حجــراسماعیل!” حجـــر!


یعنی چـــه؟ یعنی دامن! و راستــی بـــه شکل یک ” دامــن” است، دامن پیراهن، پیراهــن یک زن! آری،


یک زن حبشـــــی، یک کنیز! کنیزی سیاه پوست! کنیز یک زن ! کنیزی آنچنان بـــی فــــخر، که زنی او


را برای همبستــری شویش! انتخاب کرده است، یعنــــی کــه ارزش آن را کـــه هووی او تلقـــــی شـــود


نخواهد یافت، و شویش، تنها برای آنکه از او فرزندی بگیرد، با وی همبستــر شده است.”


زنی که در نظام های بشری، از هر فــخری عاری بــوده است، واکنون، خـدا، رمز دامان پیراهن او را،


به رمز وجود خویش پیوستـــــه است، این دامــان پیراهن هاجر است! دامانـــی کــه اسماعیل را پـرورده


است، اینجا خانه ی هاجر است، در همین جــا، نزدیک پایه سوم کعبه، دفن است، شگفتا، هیــــچ کس را-


حتی پیامبران را – نباید در مسجد دفن کرد.


و اینجا، خانه ی خدا، دیوار به دیوار خانه ی یک کنیز؟


و خانه ی خدا، مدفن یک مادر؟


و چه می گویم؟


بی جهتی خدا،تنها در دامن او،جهت گرفته است!


کعبه به سوی او دامن کشیده است! میان این هلالی،با خانه،امروز کمی فاصله است می توان،درچرخیدن


برگرد خانه،از این فاصله گذشت.


اما بـــی دامن هاجـــر، چرخیدن برگــرد کعبـــه – رمـــز توحید! – طواف نیست، طواف قبـــول نیست!


حــــج نیست! تمامـــی  بشریت،همیشه روزگــار، همــــه کسانی که به “تــوحید ” ایمـان دارند، همـــه ی


کسانی کــه دعوت خـــداوند را لبیــک می گویند، بایـد  در طواف عشق برگـــرد خــــدا، برگــرد کعبه،


دامان پیراهن او را نیز طواف کنند! کـه خانه ی او، مــدفن او، دامنم نیز مطـــاف است، جزیـی پیوسته


از کعبه است،که کعبه،این بی جهتی مطلق،تنها در جهت این دامن، جهت گرفته است، در جهت دامـــان


پیراهن یک کنیز آفریقایی،یک مادر خوب، دامان کعبه، مطاف ابدی بشریـت!


خدای توحید بر عرش جلالی کبریایی خویش،تنها نشسته است،همه ی کائنات را بــــه “ماسوای ” خویش


رانده است،در ماورای هر چــه هست،تنها است و در ملکـــوت خدائیش،یــــگانه است. اما.. انگــارکـــه


از میــان همــــه ی آفریده هـــای خـــویش،در ایـــن لایتناهی های آفـــرینش، یــکی را برگزیـــده  است،


شریف ترین آفریده اش، انسان را، و از آن میان زن را:


زن سیاه پوست را: و از آن میـــان: زن سیـــــاه پوست کنیز را، و از آن میـــان: کنیز سیــاه یـــــک زن


را! ذلیل ترین آفریـــده اش! و او را در کنار خـــویش نشانــــده است او را در خــانه ی خـویش جـــا داده


است، و یا خدا، خـــود، بــه خانه ی او آمـــده است،همسایه ی او شده است، همخانـه ی او شـده است.(۸)


ازدحـــام جمعیت حـــرکت را بسیار کنـــد کـــــرده است. زمـــانی طولانـــــی مــی گذرد تــــا یــک دوره


طواف انجـــام بگیرد. با اولین دوره طواف، گــرمـای فوق العاده کــه از تنفس و انبــــوهی جــمعیت است


احساس می شود.بعضی از افـــراد توان خـــود را ازدست می دهند و توسط مردم به گوشـــه ای هــــدایت


می شوند و نیروهای امدادی آنها را ازمحوطه خارج می کنند،در این ازدحام جمعیت کافی است موجــــی


از حرکت سپاهیان آفریقایی هم ایجاد شود. گویا این حجـــاج گرامــی هیچ چیز را جـــز رسیدن بـــه هدف


در جلوی خود نمی بینند وقتی با فشار هرچـــه بیشتر آرنج های خود را بــــه سوی جمعیت اطراف نشانه


 


می گیرند و با سینه های ستبر خود مــــردم بی پناه را بــه هر طرف که بخواهند پرت مــی کنند، عاقلانه


ترین راه آن است کـــه تسلیم شوی و خــــود را هر طــور شده بـــه کناری بکشی و گرنــه لحظاتی طول


نمی کشد که زیر دست و پا له می شوی!


در طواف صحنه های عجیبی وجـــود داردکـــه در اوقات دیگر صد  در صد غیر شرعـــی است؟ چـــه


می گویم اعمال غیر شرعـــی در هنگام طواف یعنی چه؟ آری آنچــــه که در تعلیمات اخلاقی اسلام بــه


ما رسیده عدم اختلاط زن و مرد است. تماس بــدن  مــرد بیگانه با زن بیگانه حـــرام است. در هنــگام


احـــرام و طواف حتی زن و شوهر به هم حـــرام هستند ولـــی این جا ایـن چنین اختلاطی وجـــود دارد.


در هنگام احرام بر زن حـــرام است روی خود را بپوشاند،در حــالی که در سایر اوقات این کــاربــرای


اوجـــایز و حتی پسندیده است.گفتم در طواف اختلاط بــــه معنای واقعی وجـود دارد. حتــی زمــــانی را


برای طواف مــردان و زمانی دیـــگر را برای طواف زنان مشخص نکرده اند. محــدوده طواف را نیــز


دو قسمت نکرده اند که در یک قسمت مردان و در قسمت دیــــگر زنان طواف کنند. همـــه کسانی کـــه


در میان جمعیت انبـــــوه طواف کننده حضور پیدا مــی کنند، می دانند کـــه ناخواسته زن و مـرد در کنار


یکدیگر قرار مــــی گیرند و بــــدن ها نیز ناچـــار با یکدیگر تماس پیـــدا می کند. پس رمز این اختــلاط


چیست؟ و رمز رو نگرفتن زن چه می باشد؟


آنچــــه که به نظر می رسداین است که در این جا معنایی عمیق دارد. تمریــن تقــــوا، تمــرین توانستن و


خطا نـــــکردن. از یک طرف بر خانـم ها واجب شده روی خود را نپوشانند و از سوی دیگـــــر نــــگاه


مردان از روی لذت به آنها حرام شده است. و در صورت چنین نگاهی بـــه آنــهـــا، دادن کفـــاره واجـب


می شود. از طرفی چنین اختلافی در هنگـــام طواف صورت می گیرد و از طرفـــی دیـــگر اگــر زن یا


مرد بدنشان با لذت بدن نامحرمی را لمس کند مرتکب گناه شده اند. آنجـــا باید آنچنان در خــدا فرو بروی


و از خود غافل شوی و در اوج حالات معنوی قرار بگیری که متوجــــه نشوی چــــــه کسی در کنــارت


هست و بدنت به بدن چـــــه کسی می خورد. در آنجــا محشر برپاست فرصت بسیار انــــدک و استثنــایی


 


است چــــه بدبخت و بیچاره است آن کس که در جــــوار بیت الله الحرام قرار گرفته و هنوز در بند هــــوا


و خواهش های نفسانی است!


در لحظات طواف هر کس به فــکر آن است کــــه ره توشه ای برگیرد و استغفاری کند و از خــدا مــددی


جوید. هر کس کـــه به طواف خانه دوست آمده وقتـی بــــــه یاد گذشته اش می افتد آن قـــدر باید احسـاس


خجـــالت در برابر درگاه الهی کند، آن قدر باید اشک بریزد و آن قـــدر باید توبـــه و انابه کند تا شایـــــد


زنگار گناهان را از قلب خود پاک نماید. در چنین شرایطی آیا امکان گنــاه و معصیتی وجود دارد؟


اینجا حریم دوست است اینجا محضر الهی است و نزدیک ترین  جا در محضر الهی خـانه خداســـت.پس


دیگر نباید گناه کرد و حتی به فکر گناه هم نباید بود و باید آن قدر تمرین دوری جستن از گنــاه کرد کــه


آینده نیز با زندگی بدون گناه تضمین شود و با این تمرین ها و توبه ها و گریه ها و نالـه ها و پشیمانی ها


و مصمم شدن برای خودشان در آینده است که حــــج حاجی قبول می گردد و تمـــامی گناهان او آمرزیده


می شود و گرنه طواف کردن و سعی بین صفا و مروه به جا آوردن و در عـــرفات و مشعر حضور پیدا


کـــردن، بدون آنکه تحولی در فرد ایجاد شود و انسان همان باشــد که در زمان قبل از حـج بوده فایده ای


ندارد. بلکه باید گفت در ظاهر به وظیفه اش عمل کرده و تکلیف شرعی را از خود ساقط نمــــوده است.


هفت شوط ( دور ) طواف رو به پایان است و آنچه را کـه با حضرت دوست خواسته ایـم بگوییم گفته ایم.


هر چند که در این فاصله خستگی فراوانی برایمان ایـــجاد شده، انگشتان پا که هر چنـــد لحظه ای یکبـار


زیر پای طواف کنندگان بـــه سختی له می شود درد گرفتــــه است. ولی برای عاشق چاره ای نیست جز


اینکه در راه وصال معشوق سختی ها را به جان بخرد و لب فرو بندد.


 


نماز در کنار مقام ابراهیم


 اینک طواف پایان پذیرفته و خــود را باید از گردونه طواف کنندگان خــارج ساخت و بــه مقام ابراهیم


رساند تا در آنجا چند کلامی هــم با حضرت دوست بــه راز و نیاز نشسته و نماز طواف به جــا آوریم.


آری چه صحنه ی زیبایی است! عاشقی کـــه از راه دور آمده و همه ی مشکلات را به جــــان خریده و


وارد کوی یار گردیده و پروانه وار بــه دور خانه ی او چـــرخیده است اینک زمان آن رسیده کــه بـــا


کلامش  اظهار مودت کند و عشـــق راستین بـــه زبان آورد. طبق فتوای مراجع عظام، بــاید در هنگام


نماز طواف، مقـــام ابراهیم بین نمازگزار و خــانه کعبه واقـــع شود. مقــام ابــراهیم چیست؟ این چـــه


جایگاهی است کـــه قرن ها و هزاران سال در کنار خانه ی خـــدا به عنوان مــکانی مقدس خـودنمـایی


می کند؟ در حقیقت خانه کعبه و اعمال حج با ابراهیم در هم آمیخته اســـت. اگر ابراهیم را از صحنه ی


حج حذف کنیم دیگر چیزی باقی نمی ماند. مقام ابراهیم، سعی و صفا و مروه، حجـــر اسماعیل، رمــی


جمره، قربانی و … همه یادگاران ابراهیم اند. خداوند نیز در قرآن کــریم بارهـــا از ابراهیم یاد کرده و


 نقش او را در بازسازی این مرکز توحید و یگانه پرستی بیان کرده اســـت. ابراهیم در نــــزد خــداوند


رب العـــالمین، چنان جایگاهی دارد که حضرتش نماز خوانـــدن در آن مقــام را در کتاب خـود واجـب


کرده است.


« و اذ جعلنا البیت مثابة للنــاس و امنـــا و اتخذوا مــــن مقام ابراهیم مصلی و عهدنـــــا الی ابراهیم و


 اسمعیل ان  طهـرا بیتی للطائفین و العاکفین و الرکع السجود .» ( بقره / ۱۲۵ )


ترجمه : وچون خانه (کعبه) را برای مردم محل اجتماع و (جــای) امنی قرار دادیم، و (فرمودیـم) در


مقام ابراهیم، نمازگاهی برای خود اختیار کنید و به ابراهیم و اسماعیل فرمان دادیم که خانــه مرا برای


طواف کنندگان و معتکفان و رکوع و سجود کنندگان پاکیزه کنید.


ابراهیم قهرمان توحید است. او عمر خود را در راه مبارزه با شـــرک و بت پرستی سپـــری کــرده و


توحید ناب، در جهـان شرک و کفر را تبلیغ نموده است. و اینک به مکه آمده، ابراهیـــــم در ایـن اقـدام


خدایی تنها نیست بلکــه فرزندش اسماعیل را نیز کـــه اکنون جـــوانی رشید گردیده است در کنار خــود


می بیند. او وقتــی مشغول ساختن خانه کعبه می شــود این گونه دعـــا می کند و از خـــدا خواسته هایش


را طلب می کند، به راستی دعای ابراهیم چه زیباست! او از خدا چه مــی خواهد:


« و اذ یرفع ابراهیم القواعد مـــن البیت و اسماعیل، ربنا تقبل منا انک انت السمیع العلیم، ربنا و اجعلنا


مسلمین لک و من ذریتنا امـــه مسلمه لک و ارنا مناسکـنا و تب علینـــــا انک انت التواب الرحیم، ربنا


و ابعث فیــــهم رسولا منهم یتلو علیهم ایاتک و یعلمهم الکتــــاب و الحـــکمه و یزکیهم انک انت العزیز


الحکیم.» ( بقره ۱۲۹-۱۲۷ )


وترجمه: نیز به یـــاد آورید هنگامــی کــه ابراهیم و اسماعیل پایه های خــانه ( کعبه ) را بالا می بردند


( و مــــی گفتند ) پروردگارا! از ما بپذیر تو شنوا و دانایی. پروردگــــارا مـــا را تسلیم فرمــــان خــود  


قرار ده و از دودمان مـــا امتی که تسلیم فرمانت باشد، به وجــود آور. و آداب دینی مــــا را به ما نشان


ده. و بر ما ببخشای که تویی توبــه پذیر و مهربان. پروردگارا در میان آنان فرستـــاده ای از خودشـــان


برانگیز، تا آیات تو را بر آنان بخواند و کتاب و حکمت به آنان بیــــاموزد و پاکیزه شان کند. زیرا کــه


تو خود شکست ناپذیر حکیمی.


ابراهیم برگزیده خداست و هرکس که از آیین او رو گرداند سبک مغز است.


« من یرغب عن مله ابراهیم الا من سفه نفسه و لقد اصطفیناه فـــی الدنیا و فی الاخره لمن الصالحین »


(بقره /۱٣۰ )


ترجمه: و چـه کسی – جز آنکه به سبک مغزی گراید – از آیین ابراهیم روی بر می تابــد؟ و ما او را


 در این دنیا برگزیدیم، و البته در آخرت ( نیز ) از شایستگان خواهد بود.


آری در کنار خـانه خدا مقام ابراهیم قرار دارد. و تویی کــه تا لحظاتی قبل پروانـــه وار بـه دور نشان


شمع  جهان هستی در حال چـــرخش بودی. اکنون باید خــود رابه مقـــام ابراهیم برسانـــی. این مقـــام


یک نشانه ی  ظاهــری نیز دارد. در ضریح شیشه ای کــوچک، سنگی قــرار دارد کـــه جــای دو فرو


رفتگی در آن مشاهده مــی شود که می گویند جــای پای ابراهیــم است. گویــــا ابراهیم بر روی ایـــــن


سنگ ایستاده و حـــجرالاسود را بر دیـــوار کعبه نصب کرده است. ولــــی مقـام ابراهیم، همان بـــــت


شکنی و دفــاع از توحید، ایثارگری تا حـــد قربانی فرزنــــد در راه امتثال امـر خداوندی و تبلیغ شعائر


دینــی است. ســراســـر زندگــی او خداست. به هــر جـای زندگی او که بنگری جــــز عشق به خـــــدا


نمی یابـــی. او شیفته آزادی است. آزادی انســـــان ها از جـــهل و اسارت بت های زمینی و انســانـــی.


او حاضر است در آتش نمرودیان وجـود نازنین خـــود را به دست شعله های برافروخته بسپــارد ولـی


یــک لحظه از اعتقاد به خــدای راستین دست بر ندارد. او پیامبر حنیفی است کـــه از انـــــحراف امت


 خــود و غوطه ور شدن آن ها در بت پرستی در رنــج است و برای نجات مردم همــــه ی خـــطرها


را به جــان می خرد. آری تو ای طـواف کننده حضرت دوست کــه اینک بــه مقام ابراهیم آمــــده ای،


بـــدان که بــــاید خــــود را در جهت رسیدن بــه مقام ابراهیــم آمـــاده سازی، تا با حضــور در مقـــام


ابراهیم با ابراهیم پیمـــان ببنـــدی کــه ابراهیم وار زندگی کنـــی و ابراهیم وار علیــــه شرک، جــهل،


و خـــود پرستی و تمامی خــدایان دروغین بستیزی و وجـــودت را نیز ابراهیمی کنی، اگر تا کنون با


نمرود می زیسته ای و روحیـــه ای نمرودی بر وجـــودت سایه افکنده است، باید بــا دو رکعت نـــماز


طواف در کنار مقـــام ابراهیم، تمام ناخالصی ها را از وجود خود بیرون ریزی و درونـــی بــــه پاکی


و صداقت ابراهیم برای خویشتن ایجاد کنی.


در آن شلوغی و ازدحـــام ، نماز خوانــدن در فاصله نزدیک مقام ابراهیم بس مشکل است. عــــده ای


برای آنکه اطمینان حاصل کنند که به وظیفه ی شرعـــی خـــود عمل کرده اند، در فاصله نزدیک بــه


مقام ابراهیم نماز طواف را اقـــامه می کنند ولـــی به ناگاه خود را زیــر دست و پـای طواف کنندگانی


می بینند کـــه در حـال و هوایی خــاص در حال چرخشند و نمی دانند کـــه در این جــا نمازگزارانــی


هستند کـــه بر اساس وظیفه شرعی، خود را ملزم بـــه نماز خــواندن در نزدیک ترین محــل بـه مقـام


ابراهیم می دانند همین گرفتاری ها مــوجب آن شده کــه اکثر مراجـــع تقلید شیعه فتوا دهند کــه بعد از


آخرین دایره ی افرادی که در حال طواف هستند هــم می شود نماز خواند، اگر چـــه فاصله بـــا مقــام


ابراهیم طولانی تر شود ایــــن مشکل در ارتباط با فتــوای امام در مــورد طواف بین مقام ابراهـــیم و


خانه کعبه نیز وجود دارد.طبق فتوای امــــام باید دایــره طواف از همــه طرف به اندازه فاصله مقــام


ابراهیم و خانه کعبه که حدود ۱٣ متر است صـــورت گیرد و این امر در مواقـعی که جمعیــــت زیاد


 است بسیار مشکل می شود. خصوصا برای زن ها و افراد پیر که بیمارند.


بر این اساس، طبق فتوای سایر مـراجـــع اگـر در هنــــگام طواف، مقام حضرت ابراهیم بین کعبـه و


شخص طواف کنننده قرار بگیرد اشکالی ندارد.


سعی صفا و مروه (۹)


نماز طواف را خـــواندم و با ابراهیم و خـدای ابراهیم پیمان بستم، اینک زمانی است کــه به یاد حضرت


هاجر به سعی بین صفا و مــروه بپردازم. قبل از سعی بین صفا و مروه قــــدری آب زمـــــزم نوشیدن و


برسر و روی خود ریختن و آنگاه بــــه سعی پرداختن مستحب است. از همین روی خــود را به شیرهای


آبخوری که می گویند به چاه زمزم متصل است رساندم و جرعه ای از زمزم را نوشیدم.


زمـــزم چیست و چه تاریخچه ای دارد؟ زمزم همان مــکانی است که هاجر، فرزندش اسماعیل را در آن


 جا خواباند. آن کودک معصوم از شدت تشنگی آن قدر پاهایش را بــه زمین کوبید تا در آن وادی خشک


و سوزان قطره ای آب بیابد و کام عطشناک خود را تر کند و آن مــوقع بود کــه به امــر خــدا چشمه ای


در نزدیـــکی کعبه از زمین خشک و سنگلاخی فوران کرد و هاجـــر با آن کام اسماعیل را سیراب نمود


و پس از آنکــه فوران آب ادامــه پیدا کرد و اطراف را قرار گرفت، هـــاجر از ترس اینکه آب فرزندش


اسماعیل را ببرد، خطاب به آب گفت: ” زمزم” یعنی بایست، به امر خدا آب از فوران ایستاد.


  در حین رفتن به سوی صفا و مروه اذان عصـر در فضا ی مسجد الحــرام می پیچد، جمعیت هـــر جـا


هستند خود را برای نماز آماده می کننند و سر جای خود می نشینند دیـــگر مصلحـــت نیست به ســــوی


سعی بروم. در میان جمعیت نمازگزار می نشینم، لحظـــاتی بعد نماز شروع می شود و من نیز رو بـــه


سوی کعبه همراه با موحدان نماز را ادا می کنم .


زمان زیادی نگذشته است که خـــود را در جویبار سفید رنـــگی که از مروه به سوی صفا جــاری است


می بینم باید خود را به صفا برسانم و سعی را از آنجا شـــروع کنم، اثر زیادی از آن کوه باقـــی  نمانده


است. بخشی از دامنه کــــوه سنگفرش شده و قسمتی از بالای کـــوه صفا با سنگهای سختی هویداســـت.


سعی را با قدم نهادن برروی آن سنگ های سخت شــــروع می کنم. در میان رودخانه های پر خــروش


محــــو می شوم. تنها کاری کـه از دستم برمی آید، اذکاری است کـــه بر زبان جاری می شود بــه یـــاد


حضرت هاجــر، هفت بار باید این مسیر را طی کرد. همان مسیری کـــه آن بانــــوی تنها و خسته برای


 


جست و جوی آب طی کرد و در اوج تنهایی، لحظه هایی هراسناک دنبــال جـــرعه ای آب از این کــوه


به آن کوه رفت و آمد نمود.


سعی بین صفا و مــروه یا دآور رنــج هایـــی است که خـــانواده یــــک پیامبر الهی بـرای تحقق توحـید و


یگانه پرستی در میان انسان ها متـحمل شد. حضرت ابراهیم براساس رسالت خدایـــی که بر دوش داشت


باید شهر بـــه شهر، از این دیار به آن دیار مسافرت کند و در بـرابــر حاکمـــان زورگو بایستد و بـــرای


اعتلای کلمه” لا اله الا الله” از هرچه دارد بگذرد. پس چـاره ای نیست جزآن کـــه زن و فرزند خــود را


تنهای تنها و فقط به امید خدا رها کند.


مشخص است کــه  آن ها در غیاب ابراهیم در ایـــن وادی خشک و سوزان چــــه سختــی های روحی و


جسمـی را متحمل می شوند، ولـــی برای خدا صبر می کنند و بــا مقاومت و دم برنیاوردن در بـــرابـــر


انواع مصیبت ها، ابراهیم را تشویق مــی کنند تا در انــجام مسؤولیت سنگین خـــود لحظــه ای تشکیک


روا ندارد و اندوهی به دل راه نــدهـد و همین تحمل تـــوان فرسا و صبر انقلابی هـاجــــر و اسماعیـــل


است که در تاریخ نام و یاد و جایــگاه آن ها را هم نام و هم یــــاد خــدا می کند و اعمــال آن ها را بـــه


عنوان جزئی از مناسک حج قرن ها و حتـــی تا قیامت باقی می گذارد و ایـــن گونه است کـه خــداونــد


گمنام تــرین انسان ها را پرآوازه ترین افراد قرار می دهم، تا مــا نیز از سختی هایی که در راه انجــام


وظایف خود نصیبمان می شود درس بگیریم.


مسافتی کوتاه در هنگام سعی و صفا و مروه در بالای سر خـــود لامپ هــایی سبز رنـــگ را مشــاهده


می کنم که نشان دهنده مکـان دویــدن به صورت هروله است. هروله را همچون حرکت یا دویــدن شتر


 تعبیر کرده انــــــد شاید یـــکی از دلایل هروله در بخشی از مسیر بین صفا و مروه شکستن بت خـــود


و خود پرستی و کنار ریختن تمام امتیازاتی باشد که انسان برای خود قائل است. سعی بین صفا و مروه


رو به پایان است. از صفا شروع کرده ام و به مروه ختم می نمایم. پایم را روی آن بخشی از کوه مروه


کــــه سنگفرش شـــــده و روی آن مـــواد شفافی ریخته انـد تا تیزی آن به پـــای رهگذران آسیی نرساند


مــی گذارم و در این جـــاست که بعد از هفت بار رفت و برگشت یـــکی از اعمالم به پایان مــــی رسد.


تقصیر


اینک بعد از سعی هفتم، بــاید در جــوار مروه” تقصیر”کرد تقصیــــر چیست؟ چیـدن مقــداری از مــوی


بــدن یا ناخن فلسفه اش چیست؟ نمی دانم! مگـــر تمامـــی رازهای حج مکشوف شده کــه فقط همین یکی


باقی مانده باشد؟ یکی از علمـــا در مراسم حـــج امسال برایمان اینطور مــی گفت: وقتـــی انسان تقصیر


یا حلق می کند بدین معناست کـــه انسان گناه کرده و مقصر است و انسان مقصر را وقتــــی به زنـــدان


می برند مـــوی سر او را کوتاه و قیچی می کنند و حاجـــی با این کار اعتراف به تقصیر و گنــاه خــود


در برابر پروردگار عالمیان می کند.


شاید این تعبیر در مــورد تراشیدن تمامی سر معنا پیدا  کند کـــه آن را ” حـلق” مـــی گویند. پس تقصیر


چیست؟ تقصیر چیـدن مقدار کمـــی از مـو یا ناخـــن است. کــه با فلسفه ی آنچـــه که در باره ی یــــک


زندانی گفته شد جــور نمــی آید. عـــــلاوه بر آن بایـد بررسی کـــرد کــــه قانون تراشیدن سر زنـدانـــی


مربوط به چــه زمانی بوده است. آیا قبل از وضع احکام حج بوده یا بعد از آن و اصــلا آیا این قانونـــی


است مـربوط به یک کشور و یک منطقه و یا یک قانون جهانی است؟


اگر قبل از وضع احـــکام حـــج  این حکم وجود داشته و امــــری جهانی بوده می توان توجیهی بـــرای


آن پیدا کرد و گرنه خیر. با انجام عمــل تقصیر مرحـــله ی اول ایـــن رسالت بزرگ و قیام همــگانـی-


عمره تمتع – به پایان می رسد و مـا از احــــرام خارج می شویم، یعنی آنــچه را که در طول این ایـــام


برما حرام گردیده حلال می شود. کــم کـــم وقت آن فرا رسیده است کـــه مسجدالحرام را ترک کــرده و


به سوی خــانه رهسپار شویـــم.


خانه کعبه در محاصره هتل ها


تمامی فضای اطراف  مسجدالــحرام را ساختمان های چند طبقه اشغال کرده اند. حتی بر بالای کـوه ها


نیز هتل هایی درست کرده اند تا از ایــن رهــگذر سود بیشتر کسب کنند. فضای طبیعی اطراف حـــرم


الهی کاملا عوض شده و جــز ساختمان های آسمان خـــراش – که همچون تیری به قلب مشتاقان رویت


تاریخ زنده اسلام می خورد- چیز دیگری به چشم نمی خورد بر اساس آن چه که می گویند دراطراف


حرم بسیاری از آثار و مکان های مربوط به صدر اسلام توسط حکام سعودی از بین رفته و درطرح


خیابان ها و مغازه ها و هتل های چند طبقـــه ای قرار گرفته است. چه باید کرد؟ کاری است که انجام


گرفته و جــز حسرت خوردن چاره ای نیست. کـــم کـم مـــوج جمعیت را می شکافم و از مسجدالحرام


خارج می شوم ، ولی نگران نیستم، چون هنوز چند روزی وقت مانده و این امکان وجود دارد که بار


دیگر به خانه دوست سری بزنم. وارد خیابان های اطراف می شــوم سرگردانم نمی دانم کدام مسیر به


محل سکونت ما ختم می شود.


ماشین های مسافر کش که اکثـــرا هم شخصی هستند در میان جمعیت بــا بوق زدن ممتد درصدد سوار


کردن مسافران هستند هیچ نظم خاصی به چشم نمی خورد. هرکس سعی می کند در سوار کردن مسافر


از دیگری پیشی بگیرد.  


متأسفانه نفوذ ساختمـــان ها به طرف حرم و کم بودن عرض خیابان ها  بــــاعث شده که هرج و مرج


بر آن ها حاکم شود و زایران به مدت طولانی معطل شوند.


افزایش کرایه رانندگان نیز مشکل دیگری است که به ســــراغ  زایران می آید. گــــاهی آن چنان مسافر


زیاد است و ماشین کم، که زائران  برسقف  ماشین ها نیز سوار می شوند.


استلام حجرالاسود


حجرالاسود سنگ سیاهی است که نامش با نام کعبه گره خورده است و سرگذشت پر فرازو نشیبی


دارد . آن زمان که قبائل عرب هنگام باز سازی خانه خدا، خواستند آن را در جای خود بگذارنــد و


اختلاف بینشان افتاد کـــــه کدامیک این سعادت و افتخار را پیدا کنند و با ارائــه راه حلی از سوی


رسول خدا (ص) به تفاهم رسیدند. و یا آنگاه که خانه کعبه مورد تهاجم برخی اقوام قرار گرفت و


سنگ را برای مدتی ربودند و در نزد خود نگاه داشتند و سرانجام حاکم مکه با دادن وجهی پـــول


توانست مجددا سنگ را به جایگاه قبلیش برگرداند(۱۰)


استلام(لمس) حجرالاسود آرزویـــــی است که هر حـاجی طواف کننده در دل دارد. البته لمس ایـن


سنگ مسؤولیت انسان را در برابر خدا بیشتر می کند چرا که این سنگ رمزی از دست اســـــت.


دست راست خدا؟ ” حجرالاسود یمین الله فـــی ارضه” است. آن کس کـــه دست به حجـــرالاسود


می زند، یعنی دست بیعت با خــــدا می دهد و این بیعت کردن تعهدی بس بزرگ ایـــجاد می کند.


بیعتی که تا پایان عمر باید بر آن استوار ماند. بیعتی که مفهومش تنها و تنها در صراط مستقیــــم


الهی و دست رد زدن به تمامی خواسته ها و دور شدن از اعمال شیطانی است.


با اینکه تعهد سختی در برابر استلام حجرالاسود ایجاد می شود، ولـــی باز آرزوی هر حاجی این


است که این بیعت را با خدا داشته باشد. ولی دست یابی به چنین بیعتی سخت است. فشار از مقابل


رکنی که حجرالاسود در آن قرار دارد آنقدر زیاد و ازدحام جمعیت در آنـــجا آن چنان سرسام آور


است که به ظاهر دست یابی  به آن غیر ممکن است. مـگر آنکه با آرنج ها، مــــردم طواف کننده


را درو کنی و برپشت آنها سوار شوی. تا شاید این دست یــابی ممکن گردد، و قطعا چنین کـــاری


ازمن ساخته نبود. بدین علت گروهی دیـــگر از زائران با ایستادن روی شاذروان از فاصله ضلعی


که محل ورود مادر حضرت علی (ع) به درون خانه کعبه بوده ، مدت ها و گاه ســـاعت ها انتظار


 می کشند تا نوبت آنها فرا رسد. من نیز بدین امیـــد خود را از لابلای جمعیت به شاذروان رساندم


 و در صف قرار گرفتم. روبرویم چند نفـــر را دیدم که مدت ها ایستاده بودند و از جای خود تکان


نمی خــوردند. دقایق زیادی طول نکشید تا به اندازه یک قدم به جلوحرکت کردم.


و برای من بسیار امید بــخش بود. درحـالی کــه ریسمانی را بالای شاذروان نصب شده بود محــکم


 گرفته بودم تا هجوم جمعیت مرا بـــه درون خـــود نکشاند چشم بــه مردمی دوخته بودم کــه به هر


طریقی می خواستند خود را به حجرالاسود برسانند.


لحظات سپری می شد و من همچنان سرسختانه در انتظار رسیدن به آن مقاومت می کردم. کـم کـم


افراد جلویــم کــه در صف بودند کاهش پیدا کرده و سه یا چـــهار نفر را بیشتر جلوی روی  خــود


نمی دیدم. به همین خاطر امیدم برای رسیدن به مطلوب بیشتر شد. نگاهم را از جمعیت برگرداندم


و به فضای افراد نگریستم. ناگهان دیدم خورشید رو به افول است و دقایقی دیگر وقت اذان مغرب


خواهد بود. نا امیدی تمام وجودم را فرا گرفت و می دانستم اگر بانگ اذان از حرم بلند شود هیــچ


خواهش و تمنایی پذیرفته نخواهد شد و مقاومت نیز نتیجه ای نخواهد داشت در عین حال منتظرانه


قدمی به جلو نهادم و همچنان خود را محکم به دیوار کعبه چسبانده بودم و هرچند گاهی به عقربــه


های ساعت می نگریستم. گویا این دفعه لحظات خیلی به تندی سپری می شد و عقربه ها دررسیدن


به زمان اذان مغرب شتاب داشتند.


فرد دیگری نیز خود را به دریای جمعیت انداخت و با دست کشیدن به حجرالاسود به آرزوی خـــود


رسید و این من بودم که بازهم فاصله ام با آن نزدیک تر می شد. شدیدا در بیم و امید به سرمی بردم


وقتی به روبرو می نگریستم و خود را در فاصله ای بسیار نزدیک به سنگ می دیدم سرشار از امید


می شدم و وقتی نگاه به عقربه های ساعت می کردم نگرانی تمام وجودم را فرا می گرفت. این تنها


من نبودم که نگران فرا رسیدن وقت اذان بودم دیگران هم کــه مثل من در انتظــار بودند بـه هیـجان


افتاده بودند هر کس بــا زبان خــود از کسانی که با سماجتِ هر چــه بیشتر خـــود را به حجرالاسود


چسبانده بودند، التماس می کرد که زودتر آن جا را ترک کند.  گاهــی این تمایل شدید باعث می شد


که افرادی از لابلای جمعیت خـود را به صف برسانند و در ردیف جلوتر ازمـا قرار بگیرند و ایـن


بیشتر از هر چیز ناراحتمان می کرد، ولی در آنجــا جای هیچ فریاد و سرو صدا و اعتراض شدیدی


نباید باشد. بــه خیال خودم خواستم یکی از آنها را نصیحتی کنم، بــه زبان عربـــی به او گفتم برادر


جان این کار شما خلاف است شما حق ما را غصب می کنید. ما خیلی وقت است که در انتظاریـــم.


برو پشت سر و نوبت را رعایت کن. ولی مگر گوشش به این حرف ها  بدهکاربود او چشم به حجر


الاسود دوخته بود و هیچ نصیحت یا اعتراضی را نمی شنید. در همین نگرانی بودم که چشمم بازبـه


ساعت افتاد و متوجه شدم که دیگر وقتی نمانده و همین الان است که صدای اذان بلند می شود. ولی


گویا نمی خواستم باور کنم. ساعتم را به زیر لباس احرامم پنهان کردم و دوباره تلاش و مقاومت در


 


ایستادن بر روی شاذروان را با نگاه به حجرالاسود ادمه دادم .ولـــی با شنیدن صدای مأمور حرم کـــه


فریاد می زد ” صلواة، صلواة” تمام آرزوهای خــــود را بر باد رفته دیـــدم. به هر حال علی رغـــم آن


که یک مسلمان از صدای اذان باید خوشش بیاید ولی آن اذان برای من دلچسب نبود و دلم نمـی خواست


در آن موقع صدای اذان را بشنوم.


مأموران بــه شدت افرادی را که خود را به حــجرالاسود چسبانده بودند از اطراف آن دور می کردنـد،


ولی این من بودم که باز هم ایستاده بودم و خــــودم را بسیار به آن نزدیک مــی کردم. با تلاش زیــــاد


دستم را دراز نمودم تا شاید در آخرین لحظات حتـــی نوک انگشتانم به این سنگ مقدس تماس پیدا کـند


ولی ناگاه دیدم مأموری از میان جمعیت لباس احــــرامم را گرفت و به سوی پایین کشید. بـــه او نگـــاه


کردم تا شاید دلش به رحم بیاید و فرصتی گرچــه خیلی کـوتاه بـه مـــن دهد ولــی گویا او بیشتر مصــر


شده بود. دیدم اگر بخواهم مقاومتی کنم مشت های مامور بـــی رحم نصیبم خواهد شد و نتیجه ای هــــم


نخواهد داشت، همانطور که درباره دیگران مشاهده می کردم.


با ناکامی تمام از شاذروان به پایین آمــدم و در دریای جمعیت غوطه ور شـــدم. اذان مــغرب درفضای


اطراف کعبه پیچید و طواف بــه طور موقت  پـایان پذیرفت و مأموران جمعیت را به عقب می راندنــد


تا صفوف نمــاز جمــاعت مرتب گــردد.  در ایــن جمعیت فشرده امـکان برقـــراری و تنظیم صفوف و


پیدا کردن جایگاهی مناسب برای نماز مشکل دیــگری بود که با آن روبرو شدم. ولـــی هر طور بـــود


توانستم در صف ششم نمازگزاران کـــه با خــانه کعبه فاصله داشتند نمــاز جماعت مـــغرب را اقــامه


کنم. طبق فتوای امام خمینی و سایر مراجـــع تقلید اقتدا بـــه ائمه جمــاعات در مسجد الـــحرام و مسجد


النبی بر اساس تقیه اشکالی ندارد.


نماز در زیر ناودان (میزاب) طلا (۱۱)


در فاصله بین خانه کعبه و دیوار هلالی شکل حجر اسماعیل محدود ه ی کوچکی وجود دارد که درست


ناودان طلا بر بالای آن قرار دارد. مـی گویند نماز خواندن در زیــــر ناودان طلا ثواب بسیار زیـــادی


 


دارد. من که توفیق استلام حجرالاسود را پیدا نکردم زمانی دیــگر پس از انجام طوافی مستحبی تصمیم


گرفتم از این فیض عظیم بهره ای ببرم و لذاهر طور خــود را به در کوچک ورودی زیر ناودان طـــلا


رساندم، باز هم داوطلبان زیاد و سبقت گیرندگان بسیاری بــه سوی این مکان شتابان در حرکت بودند تا


درآن جایگاه قرار گیرند. ولی راه رفتن در آن مکان آن قـــدر سخــت نبود کــه نتوانم وارد شوم. امـــــا


پیدا کردن یک مکان برای نماز در زیر ناودان طلا توفیقــی است که به سادگی نمی توان بـــــدان دست


یافت. هر کس فرصت بدست آمده را غنیمــتـــی استثنایی برای خود می شمرد کــــه بــاید حداکثــربهره


را از آن ببـــرد.


قدری صبر می کنم به این طرف و آن طرف نگاه می کنم تا شاید کسی نمـــازش را تمام کند و من بــه


جـــای او بـه نماز بایستم ولی گــویا به این سادگی دست بـــردار نیستند. یـــکی سر بر سجــده گذاشته و


همچنان با حال خوشی که دارد به ذکــــر مشغول است. یــکی نماز را خوانده و دست ها را بالا گـرفته


گردن کـج کرده و در حـــالی کــه قطرات اشک از گوشــه ی چشمانش آرام بر گــــــونه هایش سرازیر


می شود پروردگار خود را می خواند و آنچــه را که در دل دارد، از معبود خود می خواهد و دیــگری


حریصانه فقط نماز می خواند.


پس از مدتی متوجه شدم کـــه این صبر مـــن نه تنها موجب پیدا شدن جـایی برایم نشده بلکه با هجـــوم


جمعیت از بیرون هر لحظه عرصه برایم تنگ تر می شود و چـه بسا اگر هم جایی پیدا شود، دیـــگری


فورا آن را به خــــود اختصاص می دهد. کـــم کـــم خــود را در وسط جمعیت فرو بـردم و درحالی که


 شانه هایم از دو طرف به افـــراد کنارم چسبیده بود در زیر نــاودان نیت کـردم. مـــن که در آغاز فقط


آرزوی خواندن دو رکعت نماز را داشتم، گویا با تمام شدن ایـــن دو رکعت نماز حیفم آمد کـــه مکان را


رها کنم و حریصانه  باز هم نیت کردم و دو رکعت دیــگر خواندم و همینطور ادامه دادم ولـــی یکدفعه


نگاهم بـه عاشقانی افتــاد که با نگاهشان و یا گــــاهـی خواهششان درخواست می کننـد کـــه نوبت را به


آنهـــا بدهم و اینچنین بود که صحنه را ترک کردم.


 


حرکت به سوی عرفات


و اینک در ادامه ی سیرو سلوک معنوی و قــرب الــی الله باید مناز ل را یــکی پس از دیـگری طـــی


کرد. منازل عمره تمتع ( احـــرام – طواف – نـماز طواف- سعی و صفا و مروه و تقصیر ) بــه پایان


رسیده و منازلی دیــگر در راه است کــه سالک باید آن ها را بپیماید. بــدون طی ایـن منازل سالــــک


به مقصد نرسیده و از جام می یار سرمست نگردیده است.


شب، تاریکی خود را بر شهر مـــکه گسترانیده است. بانــگ رحیل بـه گوش می رسد که ای رهروان


طریق دوست اینک خود را برای گام نهادن بـــه وادی عرفات آماده کنید تا در آنجـا از جــام معرفـــت


حق جرعـــه ای بنوشید. فاصله مکه تا عــرفات زیاد طولانی نیست ولـی باید بـا اتوبوس مسیر را طی


کرد. ترافیک سنگین است و چنــدین ساعت به طول می انجـامد تا بــه صحرای عـرفات برسیم، شــب


از نیمــه گذشته و عـده ای از همراهان  کـه خــواب بودند بیدار می شوند. بــــه چـادرهـایی کـــه دولت


سعودی از قبل بـــرای حجــاج آمـــاده کرده مــی رویم، تا صبح برنامـه ی خاصی نــــداریم، عـــده ای


هـــم لحظات را غنیمت شمرده، به عبادت پــرودگار مشغول می شوند.


 


۱۵/۱۲/۷۹- نهم ذیحجه وقوف در عرفات:


آفتاب از پشت کوه ها چهره خـــود را بر سرزمین عرفات می گستراند. جنب و جوش فراوانی درایـن


مکان مقدس مشاهده می شود. ماشین های متعددی در گوشه و کنـــار خیابان ها ایستاده و آب و تغذیـه


و میوه مجانی به حجاج می دهند. گـاه وضعیت بــه شکل نامطلوبی در می آید به طوری کــه حجـــاج


بــرای بدست آوردن یــک بطری آب و یا یک میـــوه از سرو دوش همدیــگر بالا می روند. با پـــرت


کردن یک بسته مواد غـــذایی از کانتینرها افراد به سوی آن حمله ور می شونــد و ســعی می کنند آن


را از دست همدیگر بربایند. خیابان های عرفات از آشغال و زباله هایی کــه درهمین فاصله ی کوتــاه


توسط حجــاج ریخته شــده مملو است. در این میـــان دستفروش ها نیز بازار خوبـــــی پیدا کرده اند تا


بتوانند به برکت حضور حجاج برای خـود درآمدی کسب کنند. جبل الرحمه از فاصله ی دور خودنمایی


 می کند و جمعیت سفید پوش حجاج که  به بالای آن صعود کرده اند، مشاهده می شوند. جبـل الرحمـــه


 یادگار خطبه پیامبر اسلام در حجــــه الوداع است. پیامبر بر بلندای کـــوه ایستــاد و سخنــان خـــود را


 برای حجاجـــی که در آنجا اجتماع کرده بودند بیان داشت.


و اما عرفات و عرفه


عرفات به معنی شناخت و معرفت است. دلیل اصلی ایـن نام گذاری مربـــوط بـه هبــوط حضرت آدم و


 حــوا بود که می گویند آنها پس از آنکه از بهشت خــارج شدند در صحرای عرفات فرود آمـــدند و در


 آنجا دوباره همــدیگر را شناختنــد.


بهشتی که حضرت آدم در آن بود طبق نظر برخـی مفسران و همچنین برخی روایات وارده یـــک باغ


سر سبز زمینی بوده و منظور بهشت موعود نیست.


در سرزمین عــرفات و مشعرو منی، هیچ نشانه ای وجــــود ندارد که بتوان این  ورود و وقوف را در


 آن توجیه کرد . از عرفات تامنی تنکه ای است بــه طول بیست و پنج کیلومتر، که به دره های مـــکه


می پیوندد. ایـــن خط سیر متصل، نه از نظر طبیعی، نه از نظر تاریخــی، نه از نظر مذهبــی، هیـــچ


خصوصیتی ندارد. آنـــچه این مسیر رابه سه مرحــله تقسیم می کند یک قرارداد است. قرارداد فرضی


برای تنظیم مرحله ی حج. (۱۲)


حضور در صحرای عرفات یادآور تاریخ زندگی انسان از آغاز تــا کنون بر روی این کره خاکی است


و به قدمت تاریخ زنـــدگی انسان در دل خود خاطره دارد. حــاجی با حضور خود در عرفات تاریـــخ


پر فرازو نشیب انسان را ورق می زند و از آنچـــه براو گذشتــه درس می گیرد.


 


فریاد برائت از  مشرکین حجاج در عرفات


پس از کشتــار حجـــاج ایرانــی در مـــراسم برائت از مشرکین در سال ۱٣۶۶ توسط رژیم سعودی و


ممنوعیت انجـــام مناسک حــج برای ایرانیان در چندین سال، پس از توافقی کــه برای انــجام مجــــدد


اعمال حج بین دولت ایران و دولت سعودی صورت گرفت، محــل برگزاری مراسم برائت از مشرکین


از خیابان های اطراف مسجـــدالحرام به عــرفات منتقل گـــردید. آن هم تنهــا بــه صورت تجمع و نــه


راهپیمایی. به هر حال طبق برنامه هـــر ساله، مراسم برائت از مشرکین صبح روز نهم در صحـــرای


عرفات برگزار می شود.


تصمیم گرفتیم در این مراسم شرکت کرده و به یاد امام راحل (ره) منــــادی عزت و شرف مسلمانان و


رسوا کننده جهـــان خواران شرق و غرب فریـــاد برائت از مشرکیـــن و استکبار جهانی را سـر دهیم.


فاصله ی چادرهای محل اقامت ما تا چادرهای حجـــاج جمهوری اسلامـــــی زیاد است و آدرس دقیقی


هم از آن ها نداریــم. ولـــی علاقه بـه شرکت در ایـــن مراسم ما را وادار مـــی سازد هـر طور شـــده


 آنجا را پیدا کنیم. خیابان هایی را که از جمعیت حجــــاج سفید پوش لبریزند یکی پس از دیگری طــی


 می کنیم. از مأموران سعودی که معمولا در خیابان ها حضور دارند سوال می کنیم و کم کم بــه سوی


چادرهای ایرانی تغییر مسیر می دهیم. در مقابل خود جمعیت سفیدپوشی را مشاهده می کنیم که در حال


شعار دادن هستند. خوب توجـــــه کردیم شعارهای « الموت لامریکا»« الموت لاسرائیل » منطقـــه را


تحت پوشش قرار داده بود. من با شنیدن این شعارها احساساتم گل کرد، در حالی که چند مأمور سعودی


در کنار خیابان ها ایستاده بودند بـا صدای بلند فریـــــاد زدم  « الموت لامریکا » « الموت لاسرائیل »


تنها جواب من نگاه مأموران و تعجب حجــاج عـــابری بود که از کشورهای دیگر آمده بودند. به همراه


دوستم، خود را به جمع ایرانیان رساندم. سخنان آقای ری شهری – نماینده ولی فقیه – شروع شده بود.


پس از سخنان ایشان، پیــــــام حضرت آیت الله خامنه ای  به زبان فارسی و بخشی از آن هم به زبــــان


عربــــی برای حجــــاج قرائــت شد. پس از آن فریاد کوبنده شعارها آغــــاز گردید. عـــده ی زیادی از


 حجــاج درمحوطــه جلوی چــــــادرها اجتمـــاع کرده و تعدادی نیز در فضای بیـــــرون از محــــوطه


جمــــع شده بودند.


در یـــک نگاه ظاهری، حضور حجـــاج غیر ایرانـــی چشمگیر نیست و بیشتر حجــاج ایرانــی هستند،


در طول مسیر که بــه سوی محــل اجتماع برائت از مشرکین مـی آمــدیم هزاران زائـر را می دیدیـــم


که در خیابان ها قدم می زدند و اصلا خبری از برنامه مراسم برائت از مشرکین نداشتند.


مراسم برائت از مشرکین هر چند که در حــد خود اقــدامی بسیار بیدار کننده و ارزشمند است، ولی به


نظر می رسد تأثیر عمومی آن کــــم است. به طوری کـــه عده ی زیادی از حجـــاج اصلا اطلاعی از


برپایی چنین مراسمی در روز عرفه ندارند. برای آن که چنین مراسمــی تأثیر واقعی خـــود را بگذارد 


نیاز به تبلیغات وسیع و فراگیر دارد. بــه طوری که پیام ایـن مراسم تمــام صحرای عرفــات را در بـر


گیرد. ولی متأسفانه با اقداماتی کــه دولت عربستان در این رابطه دارد، نمی گذارد کــه ایــن مــــراسم


به نحو مطلوب برگــزار شود. معلوم نیست در سال های آینده برای انجـــام این حداقل مراسم هم سنگ


اندازی کنــد یا خیر. مراسم با شعارهای کوبنده توسط جناب آقـــای مرتضایی فر – بــه اصطلاح وزیر


شعار و همان کســی کـــه از اوج گیری انقلاب اسلامی تـــا کنون در مراســم با صــدای قوی و طنیـن


اندازش شعـار می داده – به پایان می رسد و جمعی از حجاج کم کم به سوی چــادرهای خـــود پراکنده


می شوند. ولی حدیث غفلت ملیون ها حاجی دیگر همچنان باقی است. آنــچه کـه من در ایـن ایـام حـــج


از نحوه ی عملکرد حجــاج مشاهده کردم، بــه نظرم این طور رسید کــه برای بیداری و آگــاهی بخشی


آن ها خیلی باید کــار بشود. مسلمان ها حتی برای یادگیری آداب مــذهبی و اصول اعتقادی و رفتـــاری


اولیه ی خــود نیز باید آموزش های فراوان ببینند. خانــم های زیادی کــه از کشورهای شرق آسیا آمــده


بودند عکس روی کـارت برخــی از آن ها بدون حجاب شرعی بود. خــانم های دیگری ازهند وپاکستان


در برخــی مواقع به راحتــی روسری یا مقنعـــه خــود را از  سر بر می داشتند و دوباره آن را بـه سر


می کردند . متأسفانه در کشورهای اسلامی گروهی از خانم ها که پایبند به اعمال عبادی همچون نمــاز


هستند، در حفظ ظواهر و حجاب شرعی کوتاهی می کنند.


کم کم اذان ظهر فرا می رسد. در عــرفات مستحب است نماز ظهر وعصر پشت سر هم و با یــک اذان


و دو اقامه خوانده شود.


اهل تسنن نیز چنین عمــــل می کنند و یکی از دلایل جواز خوانــدن نماز ظهر و عصر بــا هم، از نظر


 شیعه  همین نماز در عرفــات است. طبق معمول هر ساله دعای روح بخش عــرفه در چـادر ایرانیان


برگزار می شود، ولی به علت فاصله زیاد چادرهای ما با چـــادر ایرانیان، ترجیح می دهیم در چــادر


خودمان دعا را بخوانیـــم. با شنیدن صــدای اذان، حجــاج خود را بــــرای نماز آمــاده می کنند. نمــاز


جماعت در چادر نسبتاً بزرگی بــه امامت شیخ صلاح الدین – روحـــانی کاروان – بــرگزار می شود.


بلافاصله بعد از نماز عصر قرائت دعای عرفه (۱٣) توسط ایشان آغاز می شود. دعـای عرفه با شور


 و حـــال مخصوص خود به پایان می رسد و هر کسی در چــادرهای خــود مستقر می شود. تا زمــان


مغرب باید در عرفــات باشیم. بنابراین هنوز فرصت هست. هــرکس به فراخور حـــالش به راز و نیاز


و دعا و نماز می پردازد. چـــرا که این ساعات و لحظات کامــلاً استثنایی است و حتــی برای برخـــی


 شاید اولین بار و آخرین بار باشد. بنابرایــن لحظه ای غفلت و پــرداختن به اموری غیر از آنــچه کــه


انسان را به خدا نزدیک می کند، خسران و ضرر است. بــه یادمان می آید بــه غیر از دعـــای عرفــه


امام حسین ( ع )، امـام سجاد ( ع ) نیز دعای عرفــه ای دارد کــه دعای چهل و هفتم صحیفه سجادیه


است. ایـــن دعــا نیز همچون سایر دعــاهای صحیفه سجادیه سرشــار از مضامین و محتوای علــمی،


عرفانی، اخلاقی، و مطالب مربوط بـــه دنیـا و آخـــــرت می باشد و متنی طولانی دارد.هـــر چند کـه


 درک محتوای ایــــن دعا نیز به معرفتی بالا نیاز دارد. ولی به امید استجــابت، با برخـــی از دوستان


 این دعـــا را در چـادر زمرمـه کنیم. کـم کـم صحـرای عـــرفات با شب در مـــی آمیزد و زمان وداع


فرا مــی رسد.


 


شب دهم ذیحجه وقوف در مشعر الحرام ( مزدلفه )


اینک منزلی طـــی شد و زمان رسیدن به منزلی دیگر است. بایــد رفت و شب را در مشعر الحـــرام


وقوف کرد. هر چند که فاصله آن قـــدر زیاد نیست کـــه نتوانیم پیاده مسیر را طـی کنیم ولــی وسایلی


را که همراه داریم ایجاب می کند کـــه با اتوبوس بــــه مشعر برویـــم. ترافیـــک بسیار سنگیــن است.


هرکس سعی می کند خود را زودتر بــه مقصد برساند و راه را بــــرای خود بــــاز کند و از دیگـــری


پیشی بگیـرد. مدت ها وقتمان در ترافیک سپــــری می شود تا اینکه سرانجـــام بــه مشعــــر می رسیم.


 هرچنــد کـــه شب است و عمق دیدمان کــم، ولی تا چشم کار می کند بیابان است و جمعیت و ازدحــام


 


وقوف در مشعر


اینجــا مشعر است. یــک بیابان خشک و خالـــی. تنهـــا در اطراف این بیابان کوه هایــــی را مشاهــده


می کنیم که حجاج کم و بیش بر بالای آن مشغول جمـــع کردن سنگ ریزه برای رمـــی جمرات هستند.


باد شدیدی می وزد. گرد و خاک همــه جـــا را فرا گرفته است. خبــری از چـــادر و پناهــگاهی نیست


کــه شب را در آنجــا بمانیم. در مشعر تنها مسؤولیت ما وقوف است و جمــع کردن سنگ ریزه. چــون


ایــن شب، از شب هـــای با فضیلت است، مستحب است کـــه آن را با راز و نیــاز و مناجـــات و نمـاز


زنده نگه داریم و چـــه زیباست در زیر آسمان پر ستاره مشعر الحـــرام به دور از همـــه وابستــگی ها


و تعلقاتی کــه در دنیای قبل از حـــج وجود داشته، حاجــی سجــاده اش را بر خـــاک نرم ایــن سرزمین


پهن کنــد و لحظه ای را بـــا خـــدای خود خلوت کند و بــه راز بنشیند! آری امشب حـــاجی بـــه راحت


ترین شکل می تواند با دوست خلوت کـــند. تمام مظاهر وابستگی را کنـــار گذارد و هــرچــه کـــه نشان


تعلق است، بـــــه دور ریزد. این جــا حتی یک چـــادر هم نیست کــــه شکل ظاهریش تو را به یــاد دنیا


بیاندازد. مشعر جـــای اعتراف است. اعتراف بـــه آنچه کـــــه در وجـــودت بـــوده و در کشاکش تعامل


با مردم آن را مخفی می کردی، و خــــودی دیــــــگر را نشان می دادی. اینجاست کـــه مــی توان بـــه


خودهای دروغین و ساختــــگی کـــه در وجـــودت بوده اعتراف کنی و از خـــدا بخواهی بت نفس را از


درونت بزدایـــد و قلبـــی پاک و سرشار از روشنایی به تـــو عطا کند. اینجـــا دیــــگر فرد معنا نــدارد.


تو در جمع هستی و با جمع زندگی می کنی و بـا جمـــع بـــه سوی خـــدا گام برمی داری. اینجـــا مشعر


است. از عــــرفات و شناخت و آگاهـــــی عرفـــــات گذر کرده ای و به شعور را پیـــدا کـــــرده ای. در


عرفـــــات روز را وقوف داشتی و در مشعر شب را. روز و شبت باید هــــــر دو سرشار از آگــاهی و


شناخت و شعور باشد. همـــه باید در مسیر الـــی الله باشد.


تـــو، هم در بــرابـــر روزت مسؤولی و هم در برابر شبت. روزت باید زنده باشد و شبت را نیز بایـــد


زنده نگه داری. آنها که شعور جذابیت راز و نیاز با خدا را پیدا کرده اند می دانند که شب را در مشعر


چگونه سپری کنند و دریچه ی قلب خود را به کدام سو باز نگاه دارند.


در مشعر یکی از واجبات حج، جمع کردن سنگ ریزه برای زدن بر پیکر شیطان است. اگر در منزل


عرفات به شناخت رسیده ای و در مشعر بــه قدرت فهم و شعور، بــاید خود را برای یــــک مبارزه ی


عملی با شیطان و شیطان صفتانی که درصدد ایجاد انـــواع موانع و سدها در برابر حرکت تکاملی تــو


به سوی الله هستند، آماده کنی. سلاح را بایـــد در آنجا که کاملا به مرحله ی بیـــداری رسیده ای فراهم


کنی و آمادگی برای مبارزه ای بــــی امان را باید با نهایت درایت و بصیرت فراهم کنی. جمـــع آوری


سنگ ریزه لازم است، مستحب است حاجــــی هفتاد سنگ ریزه جمع آوری کند (۱۴)  و امـــا سنـــگ


ریزه ها شرایطی دارد. انــــدازه هر کدام نباید آن قدر ریز باشد که به آن شن گفته شود و نباید آن قــدر


بزرگ باشد که سنگ یا حــجر گفته شود. بـــه اصلاح از گردو کوچکتر باشد و از پسته بزرگتــر، یــا


به اندازه یک گـــره از انگشت بـــاشد. سنگ ها قبلا مـــورد استفاده قـــرار نگرفته باشند. بسیــــاری از


 حجــــاج در دره ای که در مشعر وجود دارد در حـــال جمع کردن سنگ ریزه هستند. عده ای وسواس


عجیبی دارند.


مرتب سنگریزه های خــــود را به این و آن نشان می دهند کــه آیا سنگ ها اندازه لازم را دارند یا نــه؟


عده ای برای اطمینان از تکراری نبودن استفاده از سنگ ها بتـــه بالای کوه های اطراف رفته اند و از


آن بالا سنگریزه های خود را فراهم آورده اند. عــــده ای نیز چندین سنگ بزرگ را دور خود جمــــع


کرده و باسنگی دیگر مشغول شکستن و خرد کردن آن ها هستند. وقتــــی روحانی کاروان می گویـــد:


” جمع آوری سنگریزه ها از طریق شکستن سنگ ها مکروه است.”دوباره افـــــراد برای پیدا کـــردن


سنگریزه های مناسب مشغول جستجو می شوند. شب از نیمه می گذرد و تقریبا همــــه، سنگریزه های


خود را جمع کرده اند و کم و بیش در گوشه ای از این سرزمین خــــدا به خواب رفته اند. باد همچنـان


 


می وزد و با خـــسود گردو خـــاک را در آن سرزمین می پراکند. لایه ای از گردو خــاک بر روی سرو


صورت همراهان نشسته و آنها بـــی خیال از اینکه چــــه وضعیتی پیدا کرده اند بـــه استراحت مشغولند.


با دیدن این لشگر بزرگ و پراکنده بــــه یاد دوران دفـــاع مقدس و جبهه های نبرد و صحرای خوزستان


می افتم، کــه چـــگونه  رزمنده ها روز و شب ها را در بیابان های آنــــجا با بـــــدترین شرایــط سپــری


می کردند. آنجا جهادی واقعی علیه دشمن بود و اینجا تمرین و آمادگی برای جهاد.


آنجــــا سلاح ها را علیه دشمن بـــکار می بردند و اینجا سلاح ها را برای مبارزات بعدی با دشمن آماده


می کنند به هر حال بیابان مشعر حــــال و هوای خاص خـــــود را دارد. پس از چند ساعت استراحت با


دمیدن صبح صدای اذان تمام فضای مشعر را پر می کند همــه از خــــواب بیدار می شوند و خـــــود را


برای نماز آماده می کنند.


 


۱۰/ذیحجه /۱۴۲۱- عید قربان و حضور در منی


توقف شرعی در مسجدالحــــرام تا طلوع آفتاب است تـا چشم برهم زنیم آفتاب انوار طلایی خود را بــر


بیابان مشعر می گستراند. حرکت را به سوی منزلی دیگر آغــــاز می کنیم. مسؤولیت دیگر ما در روز


دهــــم وقوف در منی، رمی جمـــره عقبــی، قربانی و حلق است. منـی، طــولانی تریــــن و و آخــرین


وقوف است. منی ،از منیه گرفته شده و به معنای آرزو و آرمان می باشد. سپاه عظیم سفید پــــوش بـــه


 جوش و خروش در آمده، گرچه همه یکی هستند و به سوی یک هدف ره می سپارند.


ولی به دسته ها و گروه های مختلف و نام های گــــوناگون تقسیم شده اند کــــه درست مانند یــک لشکر


عظیم نظامی که شامل دسته ها، گروهان و گــــردان ها و تیپ های مختلف است.هـــر گروهی بـا نـام و


نشانی حرکت می کند. عـــده ای با کاغذ مقوایی و عده ای با حمـــــل پارچه ای، نـــام کاروان و کشــور


خــــــود را نوشته اند. ده ها و صدها ملیت از کشورهای مختلف، ولی همـــه بر یک آیین و یــک طریقه


چــــــه زیبا تداعـــــی می کند. حـــــرکت جهان اسلام به سوی دستیابی به  اهدافی کـه در انتظار اســت!


این جمعیت متراکم، انرژی ذخیره شده بزرگــــی را درون خود دارند که اگر با رهبری واحـــــدی هدایت


شوند می توانند تمام حقوق ضایع شده مسلمانان را بستانند.


اینجا آهنگ بیداری و بیدار باش است. متوجـــه کردن مسلمانان بـــه نیروی بزرگی است که داراهستند


و با آن هر غیـــر ممکنی را می توانند ممکن سازند. جمعیت می خروشد بـــه و سوی منی می شتابـــد.


فاصله انقدر زیاد نیست کــه نتوان با پای پیاده آن را پیمود. همـــه در حال حرکت، پیرو جــوان، زن و


مرد و حتی کودکانی کـــه با والدین خود آمده اند. هر گروه با ذکــری و شعاری این حماسه بـــزرگ را


حماسی تــر مــی کند ” لا اله الا الله” ” الله اکبر” ” لبیک اللهم لبیک” و سایر دعــاها و ذکـرها فضــای


عرفات را عطر آگین کرده است. در گــروه ما یکی از برادران عـــراقی ( مهندس ایاد ) بلندگو را بــه


دست دارد و بــدون هیچ خستگی و درنگی ذکرها را تکـــرار می کنـــد. حـرص عجیبی بــر خوانـــدن


دعاها و ذکرها دارد. وقتی شـروع می کند، گویا تشنه کامی است کـــه به آب رسیده و به این زودی ها


دست بردار نیست. بـــه شوخی به یکــی از دوستان می گویـــم تا بلندگو را ازکار نینداخته، دست بردار


نیست. همینطور هم شد. آن قـــدر در خلسه ی ذکـــر فرو رفته بود که سرانجام نه باتری برای بلندگوی


دستی باقی ماند و نه گلوی سالمی برای خودش.


کاروان بزرگ انسان ها همچـــنان در حــرکت است. خورشید تسلط خود را بـر صحرای مشعر و همه


محیــط اطراف کامـــل کرده است. از تنگـــه محشر خــارج می شویم. تابلوی بزرگــی در بـــرابـــر مـا


خودنمایــی می کند: ” پایان مزدلفه”، مزدلفه  نام دیــگر مشعر الحرام است. قبل از اینکه به تابلو برسیم


به دستور مدیر کاروان بـه چادرهایـــی که در دو سوی مسیر حرکتمــان زده شده اند هدایت مــی شویم .


چادرها نسوز و ضد آتش و مجهز به کولرهای آبی هستند.


لختـــی در چــادرها توقف می کنیم، ولــی گویـــا باید راه  را ادامـه دهیم. شماره  چـــادرها را به ذهــن


می سپاریم تا در بــرگشت دچــــار مشکل نشویم. دوباره خـــود را بـــه سوی جمعیت می افکنیم. هنــوز


راهــی طولانی را طــی نکرده ایم که روبروی خـــود تابلوی بزرگـی مشاهــــده می کنیم کـــه روی آن


نوشته  شده ” آغـــاز منـــی” در فاصله دو تابلـو – پایان مزدلفــه و آغاز منــی – منطقه ای است کــــه


 


جزء هیچکـــدام از آن ها محسوب نمـی شود. وارد منطقه منـــی می شویم. اولین رسالت مــــا در روز


دهـــم ذیحجه با ورود به صحــرای منی، رجی جمـــره است. خـــود را بـــرای انجــــام اولین وظیفه و


رسالتی که بردوشمان نهاده شده آمـاده می کنیم. اکنون رمی جمـــره در پیش است. هرکس در کیسه ی


همراه خود تعــدادی سنگریزه دارد. سیـــاهی مسلح با آمــــاده باش کامــل برای رویارویـــی با شیطان


بیرونی و شیطان نفس فاصله ای کوتاه از سرزمین منــی را که از دوطرف با کوه های بلند محاصره


شده طی می کنیم کـــه در جلوی خود مسسیری طولانی و سر پوشیده را مشاهده می نماییم. ایـن مسیر


همان راهی است کــه باید از آنجـــا بــــه سوی مکــان های رمی جمــرات رفت. هر چند  که این راه


سر پوشیده است عریض است  ولی انبوده جمعیت آنچنان  عرصه را تنگ کرده که حرکت عـادی را


در بسیاری مواقع ازما سلب می کند.


پرچم کاروان در دست یـکی از همراهان است. آقایان جلــو خانم ها در پشت سر بـرای جلوگیــری از


پراکنده شدن و در نهایت گـــم شدن و یا این کـه زن ها در زیر دست و پــا له نشوند دست ها را بــــه


همدیگر حلقه می زنیم و محافظت از آن ها را بـرای عهـــده می گیریم. هرچند که ایـن اقـــدام بــرای


جلوگیری از پراکندگی اعضای کاروان مناسب است ولی باعث می شود فشار بیشتری را تـحمل کنیم.


در این مسیر و آبشار خروشان بیش از هر چیز آهنگ دلربای آبشار مارا به وجــد می آورد و ذکــــر


خـــدا را بر لبان همه جاری می سازد. در این جا خدا واقعا طرفدار دارد.


همه به طرفداری از خدا شعار می دهند. ایـن جــا شیطان در برابر میلیون ها گلـوله طرفداران توحید


و اخلاص، به خاک مذلت می نشیند. مسیـــر را همچنان طـــی می کنیم حرکت بر خلاف مسیرتقریبا


غیر ممکن است. ناگهان گروهی برای عبور از ایــن سوی راه به آن سوی را بـــدون خبر خـــود را


وارد جمعیت می کنند و آنچنان فشار وارد می کنند که نزدیک است رگ های دستمان ازهـــم گسسته


شود به هر طریقـــی کـــه شده آن ها را متوجـه می کنیم تا شاید مسیر خود را تغییر دهند و یا قـدری


ملایمت به خرج دهند. در این بین اگر برادران آفریقایـــی باشند که خــدا خــــود به داد مــا برسد. در


 


سمت راست مسیر، بازار و مغازه و مواد غذایــی گرم مــوجــود است و فروشندگان آنچــه را که گمـان


می کنند زائـــران نیاز دارند فراهم آورده اند.


نزدیک ظهر است کـــه این رودخـــانه سفید در دشتـی پهن، گسترده می شود و راه خـــود را به ســوی


رمی جمره در پیش می گیرد. تابلوها ی راهنمــا مسیر را تعیین کرده اند ولــــی واقعیت این است کـــه


با این شلوغی و ازدحام، آن ها نیز نمی توانند بــــرای انسان راهنمای کاملی باشند و فقط دنبــالـه روی


از روحانـی کاروان است کــه ما رابه مقصد نزدیک تر می کند باز هم از محوطـه ای باز بـه محوطـه


ای بزرگ و سرپوشیده وارد می شویم. صــدای بلندگو به گــوش می رسد کــــه بــه زبان هــای مختلف


از جمله فارسی از زائران می خواهند که به علت ازدحــام شدید بـلافاصله بعـد از رمـی جمـــره مکــان


را ترک گویند تا جـــا  برای سایرین باشد. عجب قیامتی برپا شده! هر لحظه کـــه نزدیک تر می شویـم


فشردگی جمعیت بیشتر می شود. قــدم ها بسیار آهسته برداشتــه می شود. در گوشـــه ای قدری درنـگ


می کنیم تا همه همراهان جمع شوند. توسط روحــانی کاروان مکان رمــــی به مــا معرفی می شود. بــا


این شلوغی دیگر امکان حرکت دسته جمعی وجود ندارد. فقط محلی تعیین می شود کــــه دوستان پس از


انجام رمی به آنجا برگردند. تا بقیه کارها انجـــــام گیرد من با همسرم به طرف جلو جرکت می کنیم، در


 زیر پل یا سقف بزرگ، جمعی متراکم شده اند. به ناگاه چشمانمان به دست های بلندشده ای که مرتب به


جــلو و عقب می رود می افتد. آری به محـــل رمـــی جمـــره عقبی رسیده ایم. سنگریزه ها مثـــل باران


 بــه سوی ستونـــی که مظهر شیطان است پـرتـاب می شود با دیــدن این تراکم درنگی کردم. خـــدایا از


 لا به لای ایـــن جمعیت گذشتن و بـــه وظیفه فقهـــی و شرعـــی عمل کردن چطور ممکن است؟ باید با


چشم، برخورد سنگریزه را به ستون مشاهــــده کرد و یقین پیدا کرد که سنگریزه  به هدف خورده است.


خدایا در میان ایـــن همــــه سنگریزه چـــگونه می توان برخورد سنگریزه خود را با ستون رؤیت کرد؟


 موجی از نـــگرانی مارا فرا می گیرد. ولی درنـــگ نباید کرد. ماموریت و انجام وظیفه همین است که


فرموده اند. تبصره بردارنیست. استثنایی هم نـــدارد. افرادی را می بینم که عـرق ریزان و هن هن کنان


 


برمی گردند هر چند که خستگی تمام وجود آنهــا را فرا گرفته است ولـــی از اینــــکه دشمن را منکوب


کرده و به تکلیف خود عمل نموده اند، احساس پیروزی می کنند. افرادی بودند که خــون از سر و روی


آن ها به آرامی پایین می آمد و یا بخشی از لباس احرام آن ها درتماس با  دیـــگران خونی شده بود. این


نشان می داد که نبرد با شیطان بی خطرهم نیست و چه بسا از سوی نیروهای خــودی هم مورد اصابت


واقع شوی و این چیزی است که در جبهه نیز شاهد آن بودیم کـه گــاهی می شد، آتش فراوانی از ســوی


بخشی از نیروهای خــودی بر بخشی دیگر می بارید. اینجا دیگر همــــه چیز از اختیار خــارج می شود.


باید مواظب بود و اگر سنگی بــه تو برخورد کرد حـــق اعتراض نداری. اکنون زمان انجام تکلیف است


و هر چـــــه زودتر باید پس از رمــــی شیطان، خـــــود را از معرکه دور کنی قدری جـــلوتر می رویم.


آنچنان جمعیت فشرده است کــــه به ظاهر امکان وارد شدن به آن وجــــود ندارد. عــده ای در فاصله ده


تا بیست متری ایستاده از دور سنــــگریزه هـــا را پرتاب می کنند. معلوم نیست سنگریزه هـــا بـه کجـــا


اصابت می کند! به دنبال روزنه می گردیم تا شاید کمی به درون جمعیت نفوذ کنیم، ولــــی گویا بــه این


سادگی امکان پذیر نیست. قدری جمعیت را دور می زنیم ولــــی به هرجا که می نگریم همـــان شلوغی


و ازدحام است. یک لحظه با خود می گویم، مــــگر این جمعیت که این همــــه بـه ستون نزدیک هستند


چگونه رفته اند؟ تصمیم قاطـــــع می گیریم. اینجا دیگر تعارف بردار نیست و نزدیـــک شدن بـه ستون


بـــدون کمـی هل دادن و تنه زدن هـــم امکــان پذیر نیست. حــــرکت را آغــاز می کنیم وارد جـــمعیت


می شویم. سنگریزه ها پشت سر هـــــم از بالای سرمان رد می شوند. مجبور می شویم قدری سرخـــود


را پایین نگه داریم تا با ستون شیطان اشتباهی گرفته نشویم!


پیش روی هم چنان ادامــــه دارد. به ناگاه خــود را در روی اشیاء زیـــادی کــه روی زمیــن افتاده انــد


می بینم. روزنه ای می یابم و نگاهی به زمین می اندازم تپه ای از دمپایی ها روی هــم انباشته شده اند.


 اگر دمپایی از پا در آمد و خواستی خم شوی و آن را بــرداری زیر دست و پا له خواهـــی شد و کسی


 هم به دادت نخــواهد رسید.


 


اصلا کسی متوجه نیست که پا را روی انسان می گــذارد یا زمین یا چیز دیگر! بهتر همـــان است کــه


از خیر دمپایی بــــگذری. بسیارند کسانـــی کـــه در وقت برگشتن از رمی جمــره پایشان برهنــه است.


خلاصه خـــودم را نزدیک ستون می بینم، زمــان عملیات و شلیــک گلوله ها نزدیــــک است. دست در


کیسه فرو می برم. نگاهم به ستون می افتد، هـجوم سنگها که از هر سو به ســـراغ ستون مـــی آید کار


را برای پرتاب سنگ مشکل کرده است. از سویـــی دیگر بلند کردن دست برای پرتاب سنـــگریزه نیـز


مشکل تر، به محض اینکه دست را به عقب می بـــرم تا سنگم را پرتاب کنم ناگـــهان تنــه ای محـــکـم


می خورم و سنگ از دستم می افتد، سنگ دیگری را بـه دست می گــیرم و با گفتن ” الله اکبر”پرتـــاب


می کنم که وسط ستون می خورد. خوشحــــال می شوم. امیـــدم بیشتر می شود . سنگ بعــدی را نیـــز


همینطور پرتاب میـــکنم. شیطان سخت ضعیف است. ” ان کید الشیطان کان ضعیفا”، هرچند که گاهــی


به خاطر ضربه هایی که از هر سوی می خورم مسیر سنـــگی که پرتاب مـــی کنم منحـــرف می شود،


ولی بالاخره هفت سنگ را بر پیکر شیطان می زنـــم و یــــک سنگ را نیـــز بنا بر احتیاط بـــر ستون


می زنم. اکنون همسرم نیز مشغول سنگ زدن است. از او می پرسم که چند سنگ به ستون زدی؟ نفس


زنان می گوید نمیدانم گیج شدم. هجـــوم جمعیت شیطان ستیز اختیار را از او ربـــوده است. با دستانــم


از او محـــافظت می کنم تا سنگ ها را بر سینه شیطان بکوبد. با خوشحــالی از عمــلیات پیروزمندانــه


مــی خواهم صحنه معرکه را ترک کنیم ولی مگر می شود؟


حـــجاج گروه گروه به سمت جلو هـــجوم می آورند و ما می خواهیم بر خلاف حرکت این موج عظیـــم


حرکت کرده و خود را از درون آن خارج کنیم، به هر حـال باید رفت. کمترین غفلت یعــنی زیر دست و


پاها له شدن. جمعیت را بــا دستانم می شکافم و با یـــک فشار همـــچـــون فنری کـــه از جایش رها شده


باشد، چند قـــدم آنطرف تر پرت می شویم. تا اینــکه بالاخره نـــجات مـــی یابیم و نفسی تازه مـــی کنیم.


 عرقمان را خشک کرده نگاهی به اطراف می افکنیم و وعده گاه را پیدا می کنیم. دوستان یـــکی یـــکی


جمــــع می شوند هر کسی ناله ای دارد. بیشتر خانم ها به خــاطر ضرباتی که بـــه انگشتان پایشان وارد


 شـــده ناله می کنند دوستان همه جمع شده اند و برای انجام مسئولیتی دیگر آماده هستند.


قربانی


همـــه خسته و کوفته و در عین حال سرشار از غــــرور در ضربه زدن به شیطان و برائت از هواهای


نفسانی و اعمال شیطانی خود را برای انجام رسالتی دیگر در ادامـــه تلاش ها و ایثارگری های ابراهیم


خلیل الله آماده مـــــی کند. سرزمین “منـــــی” سرزمین ابراهیم است. جـــایگاه دردها، رنج ها، تلاش ها


و فداکاری های اوست. ابراهیم در منــی مسؤولیت پیدا می کند کـــه از عهده ی سخت ترین آزمایش هـا


برآید. زندگی ابراهیم چیزی جز جهاد و فداکاری و تبلیغ  و رنـــج و سختی و شکنجه و بـازی بـامــرگ


برای ادای تکلیف الهی نبوده است. خـداوند دوست دارد که این دوست خـــــود را در کوره های مختلف


ذوب کند و او را آبدیده نماید. خــدا می خواهد ابراهیم خالص باشد و حتی به اندازه خردلی ناخالصی در


وجودش نباشد، از ایــن رو آزمــایش پشت آزمایش مصیبت پشت مصیبت، برایش پـــدیــد می آیــد و او


همچنان در راه دوست خــم به ابرو نمی آورد.


حـــدود صد سال از عـــمر این انسان مبارز و خستگی ناپذیر گذشته است. از زن خــود ساره فرزنــدی


نـــدارد به هر حــال او هم انسان است و مثــل انسان هــای دیـــگر آرزو دارد کــه فرزند داشته باشد. او


مـــی خواهد در اواخر عمر یا در دوران پیری فرزنــــدی داشته باشد تا با نگاه بـه او خستگی روزگاراز


تنش خـــارج شود و مایــــه ی روشنی چشمش گردد. او می خـــواهد دستان پینه بستـــه اش را در دستان


لطیف فرزندش گره بزند و ســــرود زندگــی را بسراید. او می خـــواهد میراث خــــود را که روشنگری


انسان ها و قیام برای احیای توحید و مبــــارزه با کــژی ها و ناراستی هاست به فرزندی شایسته و صالح


واگذار کند. ولــــی چه باید کرد؟ زن بزرگـــوار و محترم ابـــراهیم نازا است. ابراهیم همچنــان بایـــد از


نداشتن فرزند نـــــگران باشد. اگر چه ابراهیم نــــگرانی خود را به زبان نمی آورد و اظهار نمی کند ولی


این بانوی بزرگوار از آن چه که در عمق وجود این بزرگ مــــرد می گـــذرد آگاه است. چــــه این که او


نیز خود یک انسان است و هر انسانی بعـــــد از ازدواج آرزوی داشتن فرزنــــد را دارد ولــی در عیـــن


حال تحمل “هــوو” برای یــــک زن بسیار سخت است. او تنها دوست دارد کـــه ابراهیم صاحب فرزنــد


شود. او مــــی داند که خــــود یک زن شایسته و مناسب بـرای ابراهـــــیم است. در تمامــــی مشکلات و


مهاجرت ها و مبارزه ها همــــراه و همگام با ابراهیم بوده است. او طرحی می افکند و کنیز سیاه پوست


 خود” هاجر” را به ازدواج ابراهیم درمی آورد. خـــــداوند در ایام پیری ابراهیم فرزندی به او می بخشد.


اینک ابراهیم خوشی و آرامش زندگی دنیوی را در چهره ی مهربان و معصوم اسماعیل مشاهـده می کند.


دیگر ابراهیم در این دنیا احساس تنهایی نمـــی کند کلمات ظریف و زیبای اسماعیل آن چنـــان ابراهیم را


سرمست از امید می کند کـــه تمامی سختی ها و نگرانــی های گذشته را فــــراموش می کند. او ازدنیــــا


فقط اسماعیل را دارد و با اسماعیل زندگـــی برایش گــرم و دلپذیر است. سال ها می گـــذرد و ابراهیـــم


از تلاش خستگی ناپذیر خـــود در ادای مسئولیت های سنگین پیامبری، خستـه نمــــی شود و خـــواب را


از چشمان شب پرستان و به تاراج برنـــدگان کــــرامت انسان می گیرد. اینک اسماعیل جـــوانی رشیـــد


گردیده و در انجام رسالت های الهی بازوی پرتوان ابراهـــیم به حساب می آید. باز هــــم ابراهیم مـــورد


امتحان قرار می گیرد و او را نسبت به آنچه  بدان دل بسته، نسبت بـــه فرزند نسبت بــه اسماعیل امتحان


می کند. در رؤیایی صادقانه مأمور می شود که باید اسماعیل را قربانی کند! یعنی با دستان خـــود رگهای


گلوی عزیزترین گـــوهر وجود خویش را ببرد. او بـــاید با دستان خود اسماعیل را روی خـــاک بخواباند


و کارد را بر گلوی او بــگذارد. او دیگر نباید به نـــگاه های معصومانه اسمـــاعیل یا نـــاله های جانکــاه


مادر وی و یا عاطفه ی، بیـــکران پدری خود توجــــه کند. ایــــن سرمایه ای است که باید ابراهیم در راه


دوست بپردازد. ابراهیم از خــــواب بیدار می شود. نگاهی به اطراف خـــود می کند چشمانش بـــه قامت


زیبای اسماعیل می افتد. یـــکدفعه تمام خاطرات گذشته در ذهنش متجلی می شود. آن زمــان کـه اصـــلا


فرزندی نداشت و در حسرت داشتن یــک فرزند روزگار می گـــــذراند و یا اکنون کــه اسماعیل را قــدم


 به قــدم کنار خــود می بیند. او باید دست به کــار شــــود تصمیم خود را می گیرد. ناگـــهان چهـــــره ی


اسماعیل درنظرش هـــویدا می شود. چشمان نافذ اسماعیل عمق وجودش را متأثر میسازد، خدایا چــگونه


یک پدر تــوان آن را دارد که کارد بر گلوی فرزندش بگذارد؟


 


شیطان این جــا مأموریت خــود را حساس می یابد بــه سراغ دل نگرانـــی های ابراهیم می آیــد.برایش


توجیه و تفسیر مـــی کند بـــرایـــش صدها دلیل بیــان می کند. شیطان دشمن انسان است و نمی تــوانــد


ببیند کــه ابراهیم، خلیل خـــداست. او آن قدر جسور است کــه حتـــی قصد انـحراف شایسته ترین بنــده


خــــدا را دارد. الــقائات به دل ابراهیم راه می یابد. آیا خــــواب، مسوولیت شرعی برای انسان ایـــجاد


می کند؟ اصلا جایز است که یک پدر فرزند خــود را بکشد؟ مگر این فرزند چـــه گناهی کرده؟ شایــد


ایـــن خواب توجـــــیه و تفسیرو تاویــل داشته باشــد ممکن است منظور از ذبـــح فرزند، ذبـــح نفـس و


هوای نفسانی و علایق دنیـــوی باشد. اصــلا ایــن امـــر مـــولوی است یا ارشادی. استــحبابی است یـا


 واجب؟ و این گونه ابراهیم با خــــود نـــزاع می کنــد! یکدفعه به یاد می آورد کــــه همـــه ی ایــن ها


 القائات شیطان است کــه در همین نزدیکــــی ها موضع گرفته است. ابراهیم خشمـگین می شود سنـگ


برمی دارد و بـــه سوی شیطان پرت می کند (رمـــی  جمره) و او را از خـــود دور می کند. شیـــطان


هم پا به فــرار می گذارد و ابراهیــم نفســی تازه می کنـد و تصمیم بر انـــجام مسؤولیت سنگین خـــود


می گیرد. کارد را تیز می کند. ولـی ناگـــهان نگاهش به درخشندگی لبه ی تیز کارد مــــی افتد و عمـق


وجودش آتش می گیرد!


آیا این کارد تا لحظاتی بعد رگ های گردن اسماعیل را می شکافد؟ چگونه ابراهیم می تواند فوران خون


را در رگهای ظریف اسماعیل مشاهده کند و تحمل نماید؟ چگونه می توان نظاره گر فــدا شدن اسماعیـل


باشد که همچون کبوتری در جلو چشمانش پرپر بزند. شیطان با امیدواری به سوی ابراهیم می آید، مهر


 پــــدری را دردل او تقویت می کند. ابلیس کـــارش وسوسه گـــری است. غیــــر از این کـــاری ندارد.


ابراهیــم می ماند که چه کار کند. جمع بین رضایت ابلیس و خــدا امکان پذیر نیست، ابلیس به ابـــراهیم


القـــــاء می کند: تو که از همـــه ی امتحانات سر افراز بیرون آمـــده ای. این بار حتی اگر این امــر بر


تــــو واجب هم باشد جــــای آن دارد که خــدا از تقصیر تو بــگذرد، پس بهتــر است که ایــــن موضوع


رانادیــده بگیری و….


 


ولی ناگــهان ابراهیم به خود می آید و نگاهش به چهره کـــریه ابلیس می افتد و متوجه سنگ اندازی ها


و وسوسه های او می شود. به یاد سوگند شیطان مـــی افتد که با خـــود عهد کرده است کــه تمام بندگان


خدا را گمراه نماید. مگر بندگان مخلص را! فریاد بــرمی آورد. سنگ ها را بدست مـــی گیرد و دوباره


با تمام توان بــه سوی شیطان می رود و او را سنـــگ باران می کنـد ( رمی جمره وسطی ) و شیــطان


ناکام از عملی کردن نقشه خـــود پا به فرار می گذارد. لحظاتی می گــــذرد ابراهیم از شر شیطان بــــه


خدا پناه می برد. دستور الهی صادر شده است باید اجـــرا شود حرکت می کند کارد را از این دست بــه


 آن دست می دهد. به سوی اسماعیل مـی رود تا قضیه را با او در میان نهد، چـــگونه زبان بـه تکلم باز


کند و با جگر گوشه  خود چه بگوید؟


با خود می اندیشد اسمــاعیل با شنیدن این پیشنهاد چه قضاوتی در بـــاره او خواهد کرد؟ آیا او نـــخواهد


گفت این چـــه پدری است کـــه می خواهد فرزند خـود را با دست خویشتن به مسلخ ببرد و سر از تـــن


جدا کند ؟ به ناگاه به یاد مـــادر اسماعیل می افتد بر فرض کـــه اسماعیل را راضی کند، بر فرض کــه


خـــودش کـــوه غم و اندوه و مصیبت را تحمل نماید، ولــــی مادر اسماعیل را چـــگونــه راضی سازد؟


آیا پسندیده است کـــــه چنین مــــادری را داغ دار و مصیبت زده کند و با کشتن فرزنــدش عمق وجـــود


را به آتش بکشد؟ نه از انصاف و جوانمردی به دور است. پس چــه باید کرد؟


قدم های ابراهیم سست مـی شود. دستانش به لرزه در مــــی آید. نای راه رفتن از او گرفتـــه می شـــود.


دستانش را بــــه کمر می گذارد و لــحظه ای روی تخته سنگی که در کنــــارش قرار دارد می نشینـــد،


به فکر فرو مـــی رود یک دفعه از جــــا برمی خیزد، متوجــــه می شود که دوباره شیطان بـه سراغش


آمده . به خـــود می آید که باز هم ایــــن القاء ات شیطانی بوده  کـــــه این چنین انجام مسؤولیتش را بــه


تاخیر انداخته است. بلند می شود، فریاد مــــی زند: نه، نه،  مــــن تسلیم شیطان نخواهـــــم شد. من بـــه


وظیفه و دستور خدای خود عمل خواهم کرد. خـــــم می شود و سنگریزه هایــی را کــــه روی زمیــــن


ریخته برمی دارد و به شیطان کـــه آن طرفتر ایستاده حمله ور می شود. او را سنگ باران مـــــی کنـد.


 


(رمی جمره عقبی). توقفی می کند و مــی گـــوید: ” اعــوذ بالله من الشیطان الرجیم ” چــه بینواست


شیطانی که می خواهد این مرد آبـــدیــده و ذوب شده در توحـــید ناب را فریب دهـــد. او از مراحـــل


مختلف گذشته و در هیچ جـــا نلغزیده است و اینک نیز نخواهد لغزید. او ابـــراهیم خلیل ا… است، او


از برگزیدگان است و در برابر خداوند چیزی نــدارد کــه برای گذشت از آن دچــار دل نگرانی گـردد.


ابراهیم یکسره به سراغ اسماعیل می رود و به او می گوید: یا بنی اری فی المنام انی اذبــحک فانــظر


ماذا تری ( صافات (٣۷) : ۱۰۲) ترجمه: ای پسرک من! در خواب ( چنین ) مــی بینم کـــه تو را سر


می برم. پس ببین چه به نظرت می آید و اسماعیل این فرزنـــد قهرمان توحـید و تربیت شده مکتـــــب


ایثار بــدون درنگ مـــی گوید:  یا ابت افعل مــاتــومـر ستجدنی ان شاءالله مـــن الصابرین ( صافـــات


(٣۷) : ۱۰۲) ترجمه: گفت ای پدر من! آنچـــه را مآموری بکن. ان شا الله مــرا از شکیبابان خواهــی


یافــت.) و چــــه زیبا و پرشکوه است جــــواب اسماعیل! ( این پــدرو پسر هــردو ( فاستبقواالخیرات)


هستند. « فلمااسلما و تله للجبین. و نادیناه یا ابراهیم. قـــد صدقت الرویا انا کذالک نــجزی المــحسنین،


ان هــذا لهو البلا ء المبین. و فدیناه بــذبح عظیم» ( صافات (٣۷): ۱۰۷-۱۰٣) ترجــمه: پس وقتی هر


 دو تن در دادند ( وهمدیگر را بدرود گفتند)و (پسر) را بــه پیشانی بر خاک افکند، (و کــارد بر گلوی


او نهاد) او را ندا دادیم که ای ابراهیم! رویای (خود) را تــحقق بخشیدی، ما نیکوکاران را چنین پاداش


می دهیم. راستی کـه این همان آزمایش آشکار بـــود، و او را در ازای قربانــی بزرگی باز رهــانیدیم.


و اینچنین است که پـدر و پسر در امتحانی بزرگ سرافراز بیرون آمدند خداوند در پاداش چنین ایــمان


 و اعتقاداتی قربانـی ابراهیم را با یک گوسفند پذیرفت.


قربانی ابراهیم قربانی تمام تعلقات دنیوی در راه رضای دوست است و برهمین اساس، قربانــی یـــکی


از واجباتی است که حاجی در منی انجام می دهد. حاجـــی با قربانی عملا نفی تعلقات و وابستگی های


دنیوی را اعلام می دارد. در راه محبوب باید از همه چیز گذشت و هـــر چیز را باید فـــدای مـــعشوق


کرد. قربانـــی از قرب گرفته شده و می توان آن را به عملی کـــه انسان را به خـــدا نزدیک می کنــــد


 


معنـی کرد. آری انسان با فـــدا کردن و قربانــی نمودن ( آنچه دوست دارد). خــود را به خــدا نزدیک


مــی سازد.


وقت می گذرد باید، هرچه زودتر خود را برای عمل قربانی کردن آمــاده ساخت هـرچنــد کــه محـــل


قربانــی باید در سرزمین منی باشد ولـــی دولت سعودی بـــر اساس طرحـــی بهداشتی قربانــگـاه یـــا


کشتارگاه را به محل خارج ازمنی انتقال داده است. فاصله رمـــی تا کشتارگاه طولانی است. ترجـــیح


می دهیم خانم ها با تعدادی از آقایان به چادرها بروند و برخی از دوستان به نیابت از دیـــگران عـمل


قربانــی را انجام دهند (۱۵) تعدادی از دوستان که مسؤولیت قربانــی را بر عهـــــده دارند بــه  سوی


قربانگاه می روند و پس از لحظاتی ما نیز بــه دنبال آنها حرکت می کنیم. فاصله طولانــــی است، از


چندین تونل که در چند سال اخــــیر دولت سعودی ساخته، خـــارج شده و وارد قربانـــگاه مــی شویم.


در محـــــوطه ای سرپوشیده و خیلی بزرگ، گوسفندان فراوانی نگهداری مـــی شود. آن جــا چنـــدین


ساختمـــان بزرگ وجــود دارد که حاجی ها برای قربانی باید برگ خرید گوسفند تهیه کنند و سپس به


محل قربانی بروند. جمعیت آن قـــدر شلوغ است کـــه از پیدا کردن دوستان خـــود نا امید می شویــــم


به سوی چــادرها برمی گردیم. دوستان نگران و منتظر در چادرها، با دیدن ما از انجام عمل قربانــی


خوشحال می شوند، ولی وقتی ماجرا را گفتیم نگرانی ها افزایش پیدا می کند. چون تا قربانـــی انــجام


نگیرد حلق( تراشیدن سر) جایـــز نیست.


ساعاتی بعداز ظهر می گذرد ولی خبری از دوستان نیست. اکثر حجاج حلق کرده اند و این ماییم کــه


منتظر دوستان خود هستیم. لحظاتی می گذرد و ما همچنان در انتظاریم. ولی از آن ها خــــبری نیست


چون واجب است شب را در منی باشیم و چادرهای ما در خارج منی است قبل از غــروب  آفتاب راه


منی را در پیش گرفتیم، پس از رسیدن به منی، فضایی خالی را برای استراحت پیدا کردیم.


بعد از فرائض مغرب و عشا دوستان از راه می رسند. با خوشحالی به استقبال آنها می رویم. ولی آنها


که خستگی تمام وجودشان را فرا گرفته در چهره اشان نگرانی موج می زند بـا ناراحتـــی می گوینـــد:


هیچ کاری نکردیم. از وضعیت بسیار نا بسامان حاکـــم بر قربانـــگاه و هرج و مرج و بی نظمی آنــجا


سخن می گویند و اشاره می کنند که همین بی نظمی موجب گردید که موفق به انـــــجام به قربانی نشویم


ولی چه باید کرد ناراحتی فایده ای ندارد، باید به فکر راه حل بود. تصمیم گرفتیم که برخــــی از دوستان


شب را کنار کشتارگاه باقــی بمانند تا صبح زود نوبت آنها شود. نکته دیــگری که نگرانی ایـــجاد کـــرد


این بود که طبق فتوای امــام خمینی کسی که گوسفند را قربانـــی می کند حتما باید شیعه باشد و اگرغیر


از شیعه قربانی را نیابتا انـــجام دهد پـــذیرفته نیست و باید دوباره قربانی انــجام گیرد. طبق فتوای آیت


الله  فاضل لنکرانی و بسیاری از مراجع اگـــر کسی نیت ذبح کند و دیگری را بــه عنوان ابزار، مأمور


کشتن گوسفند کند اشـکالی ندارد. ولـــی این بـــرای ما که مقلد امــام خمینی هستیم فایــده ای نـــدارد به


خصوص که مآموران سعودی اجازه نمی دهند که ما خودمان عمل قربانی را انجام دهیم.


برای حـل این مشکل تصمیم گرفتیم تا به دفتر نماینده آیت الله خامنه ای بـــرویم و مساله را بپرسیـــم از


 نماینده دفتر مقام معظم رهبری که بــه همراه جمعی از روحــانیون دیگر آنجا حضور داشتند مساله را


می پـرسم. می گویند نظــر آیت الله خامنه ای نیز همچون سایر مراجع است و الزامــی ندارد کسی کــه


نقش واسطه را در کشتن حیوان دارد شیعه باشد. و چون ما به فتوای آیت الله خامنه ای بر تقلید امــــا م


 باقی مانده بودیم، دراین مساله با معظم له رجوع کردیم. بنابر فتوای فقهی حداقل شب را تا نیـــــمه، در


 منی الزاما باید  باقی بمانیم. شب از نیمه گذشته و عده ای از دوستان برای قربانی عازم کشتارگاه شدن


و ما نیز به سوی چادرها به مزدلفه (مشعر) می رویم (۱۶) و اینچنین روز عید قربان تمام می شود ولی


هنوز تمام اعمال این روز را انــــجام نداده ایم .


    


و اما عید…


روز دهم ذیحجه، عید قربان است. این عید چه مفهومی دارد و چـــرا مسلمانان این روز را بـه عنــوان


عید پاس می دارند؟ چرا باید این روز جشن گرفته  شــــود و مسلمانان شــاد باشند؟ ایــن شادی و عیـــد


بیشتر برای کسانی است که در ایام حج توفیق زیارت خــدا را پیدا کرده اند و در یــــک حرکت و تلاش 


فشرده توفیق قرب الــی الله و دوری جستن از شیطان و نقشه های او را پیدا کرده اند و ایـــن پیروزی


کوچکی نیست که انسان بی تفاوت از آن بگذرد.


اینک که حاجـــی از طواف و سعی و صفا و مــروه برگشته و عــرفـــات و مشعر و رمــی جمـــره و


قربانی را پشت سر گذاشته، باید جشن بگیرد و شادمانه در دریای پر خروش انسان ها بـه وجــد آیــــد.


او کـــه رسالت سنگین پیامبران را با گام نهادن در خانه توحید و یگانه پرستی دنبال کــرده و برائت و


بیزاری عملی خود را از هرچه کفرو شرک و نفاق و شیاطین انس و جـــن اعلام داشته ، باید جشــــن


بگیرد. عید فطــر نیز همین گونه است. اصلا اینکه حاجــــی توفیق پیدا کرده که از خانه و دیار خــود


هجرت نماید و به خانه خدا که همان خانه مردم است روی آورد و در کنار آن عاشقانه ترین نجـــواها


را بسراید، خود عید است و چه برکت است این عید و این روز سعید!


یازدهم ذیحجه   


مسؤولیت روز یازدهـــم باز هم رمـــی جمره است.  رمی جمــــره اولـی  و وسطـی و عقبـی، و روز


بعد دوازدهم نیز برنامه به همین شکل خواهد بود . امـا چـــرا یازدهم رمی و جـــمره؟ مگــر در روز  


دهم رمی جمره انــجام نشد؟ مگر شیطان منـکوب نگردید؟ مگر برائت و انزجـــار و تنفر خداپرستان


نسبت به شیطان اعلام نگردید؟ مگر در عید اضحی شیطان خوارو ذلیل و روسیاه نشد؟ مـگر پس از


قربانی جلق انجام نشد و حاجیان بـــــه میمنت شکست شیطان و ادای واجبات حـــج جشن نگـــرفتند؟


پس چرا داستان تکرار می شود؟


این درسی است که هر مسلمان باید بیاموزد چرا که معلوم نیست شیطان پلید در زیر انبوه سنگ ها و


تنفرها و برائت ها از بین رفته باشد و معلوم نیست که هنوز از کنج قلب ما خارج شده باشد. شیطان


غیر از گمراه کردن وظیفه ای ندارد. او آن قـــدر باید تلاش کند تا شاید انسانی را بــه وادی گمراهی


بکشاند. بنابراین از شیطان نباید غافل شد و مبارزه بی امان و قهر آمیز با شیطان را باید ادامـــه داد.


و چه زیبا مرحـــوم دکتر شریعتی در ایـــن رابطه می نویسد :” پس از سقوط آخـــرین پایگاه دشمن،


بازهم رمــی چرا؟ درس این است، یعنی هرگز از دوباره جـــان گرفتن ابلیس بی جان شده، غـافــــل


مباش! کــــه انقلاب، پس از پیروزی در خـــطر انهـــدام است. در خــطر ضد انقلاب است. مـارهــای


سرکــــوفته، در گرمای فتح و عظمت جشن غــــرورو قدرت، باز سر بر مـی دارند، رنگ عــــــوض


مـــی کنند. نقاب دوست مـــی زنند، از درون منفجر می کنند، غاصب همــه دست آوردهـــــای انقلاب


می شوند و میراث خوار مجاهدان و تعزیه خــوان شهیدان! پیروزی تو را به آسودگـــی نکشاند. زمام


منـــی را که در دست گرفتی، سلاح را از دست مگذار کـه ابلیس  را اگــــر از در برانــی، از پنجره


باز می گردد. در بیرون بکوبی، در بیرون سر بر می دارد. در جنــــگ ناتوان کنی، در صلح تـــوان


می یابــــد، در منـــی نابودش کنی در ” من ” نابودت می کند…و چه مـــی گویم؟ ” وسواس ” هـــزار


نقاب دار، در جامه سیاه ” کــفر” عریانش کنی، ردای سیز “دین” بر تن می کند. در “چهره” شـــرک


رسوایش کنی، نقاب ” توحیــــد” بر چهره می زند، بتخانه را بر سرش ویران کنی در محراب خــانه


می کند، در بدر خــــونش را بریزی، در کربلا انتقام می گیرد، در خندق مدینه شمشیر بـــخـورد، در


مســـــجد کوفــه پاســـخ می گوید، در احــــد، بت هبل را از دستش بگیــــری، در صفین، قـــرآن الله


را بــر سر می گذارد!


…. بایـد از مشعر ” هفتاد گلوله ” همراه آوری و آنــــچه دستور است، و ناگریزدر نبرد بایـــد (هفت


بــار) بر سه پایگاه حمله بـــری. و این است که ســــلاحی را گرد آورده ای باید تقسم کنی، یک هفتم


آن را بـــرای کسب پیـــروزی به کار بـــری و شش هفتم آن را برای مبـــارزه. پس از پیـــروزی تا


سرنوشت همه نهضت ها. سرانجام شوم همه انقلاب ها تکرار نشود.”(۱۷)


صبح یازدهم ذیحجه خورشید در منی می دمد، چه زیباست طلوع صبح در سرزمین ابــــراهیم  (ع)!


و چه شور انگیز است که در این وادی با ابراهیم همگام گردی و خــاطرات تلخ و شیرین او را ورق


بزنی! آری همان طور که بیان شد مبارزه پایان نیافته و ابلیس نه از بین رفته و نه به خـــواب رفتــه،


بلکه بیدار است و توطئه سخت در راه است و آن ها که می گویند” تو هــم توطئه ” سخت در توهمند،


یا نادانند یا خود را می خواهند به خواب بزنند و یا در پس پرده با شیطان سر و سری دارند. وقتــــی


 


دشمن در خـواب نیست و با دیده بانی قــوی سخت مــا را  زیر نظر دارد پس چــرا ما او را نادیـــده 


بگیریم و نقشه ی او را نقش برآب نکنیم؟


بـعد از طلوع آفتاب باید ” رمی جمره ” را آغــاز کنیم، و چون فاصله چادر ما با مکان رمی طولانی


است. بعد از نمــاز صبــح بــــه راه می افتیم. آفتاب تازه سر از خــواب برآورده و از زیر ابــرهای


پراکنده خود را نمایان ساخته. ازدحـــام جمعیت تقریبا از روز گذشته کمتر است ولـــــی باز هـــم بـا


سختی باید شیطان را رجم کرد. رمـی جمره اولی و وسطی و عقبی انجام می گیردو با شادی ازخوار


کردن شیطان راه را به سوی چــــادرها در پیش می گیریم.دوستانی کـــه در نیمه شب گذشته بــــرای


نوبت گرفتن در صف قربانی به مسلخ رفته بودند هنوز برنگشته اند. نگران می شویم که نکند امروز


هم مثل دیروز بی نظمی حاکم شود و موفق به قربانـــی کردن نشویم ولی باید انتظار کشید و تـا ظهـر


صبر کرد. ساعت، حـــدود یازده  صبح را نشان می دهد که سرهای تراشیده بچــه ها پیدا می شود و


 ایـــن خود پیام آن است که: قربانی انجام گرفته. با خــوشحالی به استقبال دوستان می رویـم،خستگی


 از چشمانشان آشکار است، ساعت ها در انتظار بوده اند و از این بی نظمی هایی که در زمان قربانی


 پیش می آمده عصبانی هستند. ولـــی از اینکــه بعد از این همــه دردسر مـــــوفق بــه عمـــل قربانی


شده اند راضی هستند.


اینک زمان آن فرا رسیده که مــا نیز عمل حلق ( تراشیدن ) سر را انجام دهیم. به محلی کـــه معمولا


حجاج مشغول حلق هستند می رویــم. معمولاهر حاجی بر سکویی نشسته و حاجی دیـــــگر یا کسانی


از این بابت مزد می گیرند بالای سر آنــها ایستاده و مشغول تراشیدن سرشان هستند. دوستان تصمیم


می گیرند هر کدام سر دیگری را بتراشد. یکی از دوستان می نشیند و دوستی دیگر که مـــدعی است


خوب می تواند با تیغ سر بتراشد شروع به تراشیدن سر وی می کند من نیز منتظر می مانم. لحظاتی


بیش نمی گذرد که بخشی ازموها تراشیده و نشانه های کچلی کاملا آشکار می گردد. گویا دوست ما


که اکنون در نقش آرایشگری ظاهر شــده تخصص چندانی ندارد. در چندین نقطه از سر رفیق ما خون


 


جاری شده، ولی او همچنان سر را به زیر افکنده و لب به اعتراض نمی گشاید و از درد تیغ شکوه ای


نمی کند، وقتی وضعیت سر خونین دوستم را مشاهده می کنم ترجیح می دهم که این چنین سرم را بـــه


رایگان به زیر تیغ دوست ناشـــی نسپارم.


آن طرف تر نگاهم به عده ای دیــــگر از حجاج می افتد که گویا پاکستانی هستند. نزد آنهــا مـــی روم


یکی از آنها تیغی بدست دارد و در فاصله ای کوتاه سر هرحاجـــی را از دست موها راحت مــی کنـد،


بدون اینکه خراشی هم بـــه سر آنها وارد شود. در خواستم را به او مــــی گویم. می پذیرد ولــی گویــا


مزدی می خواهد. در صف منتظر می مانم. نوبتم فــــرا می رسد و موهایــی که سالها آن را یـــکی از


مظاهر زیبایی و توجه به خــود می پنداشتم قلع و قمع می گردند و در جــــلو چشمانم بـه زمین ریختــه


می شوند. بالاخره سالم از معرکه جــــان به در می کنم. پنج ریال سعودی به حاجـــی آرایشگرمـی دهم


در آینه کوچکی که دارم سرم را ورنداز می کنم. از خودم خنده ام می گیرد.


حدود بیست سال است که خود را در چنین شمایلی ندیده بودم. ولی به هر حال زیاد هم خجالت نمی –


کشم، چون همه دوستان به سرنوشت من دچار گرفتار شده اند. به حمامی که نزدیکمان هست مــی روم


 و دوشی می گیرم. به همراه دوستان به چادرها بر می گردیم. کم کم  شوخی و بذله ها شروع می شود،


هم خودمان خنده امــــان گرفته و هم خانم ها نمــی توانند خنده خـــود را پنهــان کنند. بـــه درون چـــادر


می روم و عرق چینی را که از قبل خریداری کرده ام به سر می گذارم. نگاهی به آینه می کنـــم با خود


 می گویم آری اکنون یک حاجی تمام عیار شده ام. کم کم زمان نماز فرا می رسد. نمــاز را در چــــادر


 می خوانیم. برای انجام اعمال باقی مانده در مکه طبق فتوای برخی فقها جایز است کــــه حاجی بعــــد


از قربانی و حلق به مکه برود و اعمال آن را انجام دهد.


بعد از ظهر وقت مناسبی است تا از خلوتی نسبی در مکه استفاده کرده و برخی اعمال را انجــــام دهیم.


تا اتوبوس بیاید و به مکــــه برویم، وقت دیر می شود و وقت کمـــی برای اعمـــال باقی می ماند. وارد


مسجد الحرام می شویم و جمعیتی را که در حــال سعی هستند مشاهـــده می کنیم. متوجـــه می شویم آن


طور هم که ما می پنداشتیم خلوت نیست. ولی هر طور شده باید اعمال را انجام داد.


از جمعیت در حـــال سعی می گذریــــم همچنان نگاه می کنیم تا چشمانمان به خــــانه کعبه روشن گـردد


بار دیگر خانــــه کعبه با تمــــام زیبایی هایش جلوه گر است. الله اکبر! چه لذت بخش است! یکدفعه میخ


کوب می شوم، همچنان غــرق در نگاهــم، به دوستم کــه با همسرش در کنار من است و او نیز هـــــم


چون من، اسیر عشق این خانه شده، می گویم: ” نــــگاه کن لذت ببر” چـه بسیارند کسانی که از ایــران


از تلویزیون خانه کعبه و جمعیت طـــواف کننده را می بینند و با حسرت مــی گـــویند خوشا به حــــال


کسانی کــــه هم اکنون در کنار خانه خدا هستند و من در اینجا مـــــی گویم خوشا به حال ما که در کنار


خانه خدا هستیم.


دوستم نیز در حـــالی که اشک در چشمانش حلقه بسته می گوید: ” آری خـــوشا بــه حالمان! ” وقـــت


تنگ است نبایـــد درنــــگ کرد. خود را از ساحـــل بـه دریای سفید حجــاج می افکنیم. میــان امــواج


سرگردان می شویم و تلاش می کنیم خــود را بـــه نقطه آغــــاز مسابقه برسانیم. در جلــوی رویمـــان


تعدادی سیاه پوست را می بینم که کجاوه بر سر پیر مردان و پیر زنان ناتوان از عمل طـــواف را بـر


روی سر خود حمل کرده و آنـها را طواف می دهند. می گویم خــدایا تورا شکر که در ایـام جــــوانی


به من این توفیق را دادی که بتوانم با دست و پای خود به دور خانـــه ات بچرخم. شاید اینها کـه هــم


اکــــنون بر روی کــجاوه  بدون تحمــــل فشار و بــدون له شدن دست و پا و پهلو، طواف مــی کنند،


حسرت کسانی را بخورند که با دست و پای خــود مشغول طواف هستند و چــــه بیشتر حسرت انگیز


است برای آنهایی که در سنین جوانـی تــــوان آن را داشتند که به این مکان مقدس بیایند و امـــروز و


فردا کردند تا این که عرصه را بر خـــــود تنگ دیــده و در نهایت کهولت برای ادای تکلیف راهـــی


مکــه شدند.


طواف با داستان همیشگیش آغاز می گردد و پس از اقامـــه نماز، به سوی سعی می رویم. وقت کـــم


است و جمعیت فشرده، بــــازهم آن ها را که تـــوان رفتن ندارند و به آخر خط رسیده اند می بینم کــه


در دو مسیر باریک که یــــکی برای رفت و دیگری برای برگشت است در گاری هایی کرایه ای کــه


شبیه ویلچرند، نشسته و عمل سعی صفا و مروه را انجام می دهند.


حرکت به سوی منی


وعـــده گاه ما ساعت پنج در محـــل اقامت است کــه باید از آنـــجا به سرزمین منــا برویم. به بیرون از


حـــــرم می آییم نگـاه به ساعت می کنیم. مـــی بینیم ساعت پنــج است، زائـــران فراوانـــی در انتظــار


ماشین کنــار خیـابان ایستاده اند، بــه طوری کــه عده ای روی سقف ماشین ها سوار شده اند.


منتظر مــی مانیم ولی به این سادگی ها ماشین پیدا نمی شود .باید تا قبل از غـــروب خورشید هــرطور


شده  خود را به سرزمین منا برسانیم، اگر بـــه بعد از غروب موکـــول شود ضمن اینــکه بر خـــلاف


تکلیف عمل کـــرده ایم، باید هر کدام یـــک گوسفند هــــم کفاره بدهیم. بهترین راه را در ایـن مــی بینم


که با یک ماشین دربست، مستقیم به منا برویم.


مدت زیادی نمی گذرد که سوار بـر ماشین می شویم و خیالمان راحت مـــی شود. نزدیک یک ساعــت


ونیم به غروب آفتاب مانده است. ایــــن طور پیش بینی می کنیم که حتی زودتر از سایـــر دوستان بــه


منا برسیم  چــــون آنها با اتوبوسند و ما با استیشن. قـــدری بــه جلوتر می رویم یکـی از دوستان را با


همسرش می بینیم کـــه کنار خیابان ایستاده اند و منتظرند کـــه به وعــده گاه  (مـــحل اقامت ) بـرونــد.


نگاهی به داخل ماشین می کنم، می بینم جایی وجود نــــدارد که آنها سوار شوند ماشین می گذرد و مــا


به حال دوستمان تأسف می خوریم که چرا آنها ابتکار مارا به خرج ندادند. ماشین کم کم از خیابان های


مکه خارج می شود. امید داریم هر چه از مــــکه خارج شویم ترافیک کمتر شود، ولـــی گویا برعکس


شده، هر چه که جلوتر مــــی رویم ترافیک بیشتر می شود! یعنی چی؟ مــــگر چه خبر است؟ عــده ای


آن طرف تر ایستاده اند و بطری های رایـــگان آب را به زائــــران می دهند. در فکـر فرو مــی روم،


یکدفعه به یاد می آورم که ای وای، امــروز عصرزمان ” رمـــی جمــره ” برای برادران اهل تسنـــن


است، تمام امیدم از اینکه بتوانم قبل از غـــروب به ” مــــنا ” برسیم قطع می شود. ترافیک به شـــدت


سنگین و حرکت ماشین خیلی کند می شود.


بـــه همسرم می گویم زیاد نگران نباش ان شاالله بــه ایران که برگشتیم هر کداممان باید یک گوسفنــــد


بــــه عنوان کفاره قربانی کنیم. با نزدیک شدن غروب وصف های طویل ماشین ها در مقابلمان، دیگر


از اینکه به موقع برسیم بی خیال می شویم، خورشید غروب می کند و شب فرا می رسد و ما همچنان


در انتظار گامی کوتاه به جلو هستیم.


سرانــجام با تأخیر زیاد وارد منطقه منا می شویم. از ماشین پیاده می شویم متوجـــــه می شویم کـه در


دورترین نقطه منا نسبت به چــــــادرهای محل اسکانمان پیاده شده ایم. چــــاره ای نیست مسیر را باید


پیاده  طی کنیم و به محلی برسیم که باید دوستان در آن جا شب را تا نیمه، وقـوف داشته باشند. اینـک


طبق فتوای فقهی امام خمینی ما دو جــــریمه داریم: اول پــــرداخت کفاره و دوم توقف درمنا تا صبح،


دوستان بعد از نیمه شب برای انــجام آخـــرین مرحله ی اعمال حج ( طواف نساء و نمازآن ) راهــی


مکه می شوند و ما باید بدون داشتن چـــادر و مکان استراحت در منی باقـــی بمانیم، و چون چــادرها


در خـــارج از سرزمین منی و در مـرز مشعر الــــحرام قرار دارند نمی توانیم به آنجا برویم، جـالـب


این است که همان دوستی کـــه ما بـه حالش تأسف خــــوردیم که دیر می رسد و کفاره بر او واجـــب


می شود با اتوبوس کاروان آمــده و بــــه موقع هم رسیده بود و تنها ما جا مانده بودیــم و یکی دیگـــر


از دوستان که او نیز سرنوشتی مثل ما داشت .


صبح دوازدهم ذیحجه در منا


اینک زمــان آخرین مرحله اعـــمال ما درمنا رسیده است. بازهم حـــفظ هوشیاری و نبرد بـا شیطــان


کـــه شیطان این دشمن دیرین را نباید فرامــوش کـــرد. هنگام طلوع آفتاب است. خود را بـرای رفتن


آماده می کنیم ولــــی گویا توانی بـــرای پیاده روی نیست. پاها شدیــداٌ درد می کند، پـای بعضـــی از


خانم ها تاول زده است و حتی بـــــه دکتر مراجعه کرده اند و پای یکی از آنها باند پیچی شده اســـت.


اصلا بخش وسیعی از حج سختی و تحمل مشکلات جسمی است.


بزرگان ما برای اجرا بیشتر، گاهی مسافت های طولانی را پیاده  تا مکه می رفتند تا بــه ایـن طریق


 علاقه و عشق بیشتر خود را به محبوب و معبود اظهار کنند. طـــواف، سعی صفا و مـــروه،حضور


 


در عـــرفات و مشعر و منا و رمی جمره هر کــدام خستگی ها ی خاص خـــود را دارند. اصلا ایــن


سختـی ها و مرارت ها، شکستن حصار شیشه ای است که خیلی ها برای خــــود ایجــاد کرده اند. آن


کس که در دنیای قبل از حـــــج با آن همــه امکانات رفاهی زندگی کرده و با خــوشی و راحتی خـــو


گرفته و با انواع تجملات زیسته است و حتــــی با داشتن خدمتکار برای آب خــوردن نیز بـــه خـــود


زحمت نمــــی دهد و کمترین مسافت را باید با وسیله لوکس طی کند، با آمـــدن بـــه مکــه و انجــــام


عمل حج تمام این بت ها را درهم می شکند و با پا نهادن به حریم کعبه و انجام عمل طواف، خـــــود


را همچون سایر مردم می بیند و اولین خاکریزهای خود برتر بینی را در وجودش می شکند. چــــرا


که دیگر هیــچ نشانی از برتری در خود نمی یابد و حتی با لباس ظاهر نیز نمی تواند خــــودی نشان


دهد و آن هنگــام که در انبوه جمعیت قرار می گیرد و دیگران بدون این که او چـــه کسی است و در


چه عالمی سیر می کند و برای خــــود چه جایگاهی قائل است، بـــه او تنــه می زنند و راه را بر او


می بندند و او را به این سو و آن ســـو پرت می کنند و با آرنـــج خــود بر پهلوهــا ی او فشار وارد


می کنند و از او سبقت می گیرند. همــه و همـــــه در زدودن حالات کبر و خــود برتر بینی او موثر


 است. او دیگر انتظار ندارد که دیگران با دین او سلامی ویژه نثارش کنند و با تمام قامت بــرای او


خم شوند و از عمق وجود اورا تعظیم و تکریم  کنند. او در طواف خود را یکرنگ با مردم می بیند.


اگر تا آن موقع  خـود را تافته ی جــدا بافته می دیده و امتیازات ویژه برای خـود در نظر می گرفته


است، دیگـر این بافته ها را یک خیالبافی می یابد که در عالم دنیا ی قبل از حج برای خـــــود تصور


 می کرده است. چه بی روح است حـج عده ای از رجال حکومتی سعودی کــــه با زن و فرزندانشان


 عمل طواف را انجام می دادند.آن زمان که مأموران سعودی با حدت و شدت،مردم را به کناری پرت


می کردند تا راه را برای این بزرگان! وازما بهتران! باز کنند تا آن ها را در محیطی بدون دردسر و


فشار زحمت به دور کعبه طواف کنند. آن ها درمیان مردم طواف کردندولی با مردم نبودند کسی که


خود را ازمردم جدا بداند، از خدا جدا دانسته، چون خانه کعبه، خانه مردم است و اینجا خدا همه چیز


 


 را به مردم داده است ، تمام اعمال حج شکستن غرور و خود برتربینی است.عادت دادن همگان بـــه


زندگی بامردم و همرنگ آن ها شدن است


شب مشعر، یعنی شب تواضع،خاکساری و همنشینی با خـــاک و خــــلق و خوی ابوتراب پــیدا کردن،


شبی که هیچ پناهگاهی وجود نداردکه تا حاجــی درآن بیارامد در این بیابان پر از گردو غبار خاک بر


روی زمین خدا دراز می کشد و باد شدید سرو روی او را پراز گردو غبار می کند،ولی نباید اعتراض


کند و حتی در دلش هم نسبت به این وضعیت نباید اظهار نگرانی و ناراحتی کند.او باید بداند کــه عبدو


بنده خداست .وبنده غیراز خاکساری چیز دیگری نمی داند


خداوند کعبه را هم در یکی از بدترین مناطق آب و هوایـــی که نه سرسبزی و نـه زیبایی طبیعی دارد


قــــرار داده، تا کسانی کـــه می خواهند این خـــانه مقدس را زیارت کنند، از هر گونه انگیزه تفریحی


 و غیر خــدایی دوری کنند.


علی (ع) در باره کعبه مــــی فرماید: خداوند خانه ای را که باید مردم گرد آن طواف کنند دریکــی از


 ناهموارترین و نامعمورترین نقطه های زمین قـــرارداد و اگر مـــی خواست می توانست در یکی از


 نقاط پر باغ و درخت و پر میوه وگــردشگاه های درجه اول جهان قرار دهد. اما آن وقت دیگــر         


امتحان و تحمل مشقت در کار نبود ، مردم برای تفریح می آمدند و منظور مقدسی که درمـــکه هست


که حاصل نمی شد. (۱۸)


همچنین می فرماید: ” خداوند همواره بندگان خود را به انـــواع شداید مواجه می کند و اقسام کوششها


و مجاهدتها جلوی پای آن ها می گذارد.”


تکالیفی گوناگون بر خلاف طبق آسایش طلب ها بر آن ها مقدر می دارد تا غــرور و تکبر از دلشان


برود و نفوسشان عادت کند بــه عبودیت خــــدا و این وسیله ای است برای  اینکـــه درهای فضل و


رحمت و عنایت پروردگار به روی آن ها گشوده شود. (۱۹)


به هر حال پای زن ها درد شدیدی گرفته و تاول زده است  و ماهم دست کمی از آنها نداریم، ولـــی


کمتر به روی خود می آوریم. به آنها می گوییم باید سختی ها را تحمل کرد همیشه ایـــن توفیق بـــه


دست نمی آید که در راه وصال معشوق این رنــــج ها را به جان بخریم. شعر زیبای حـــافظ را به یـاد


می آورم و آن را برایشان می خوان :


( در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم          سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور)


ظاهـــرا ناراحتی ها بیشتر از آن است که زنهــا را آماده رفتن کنیم. متوجـــه می شویم کـــه ماشینهای


کرایــه ای هم هستند که حـــجاج را تا مکان های رمی ببرند. با خوشحالی به سراغ ماشین ها  رفتیــم


و سوار بر اتوبوس شدیم. مــــدت زمانی طول می کشد تا اتوبوس از حــجاج پر شود کرایــه هر نفــر


۵ ریال سعودی است، گویا راننده به حــــد نصاب صندلی ها اکتفا نمــی کند و مـــی خواهد از ایــــن


فرصت های طلایی در ایام حـــــج بهره بیشتری ببرد. از این جهت روی صندلی ها ی دو نفره، ســه


نفر را مــــــی نشاند و حــــرکت می کند. مدتی را در سرزمین منا حرکت می کنیم و هر لحظه انتظار


رسیدن به محل های رمـــــی را داریم، ولی ناگهان خود را در میان انبوهی از اتوبوس ها وماشین ها


مشاهـــــده می کنیم. یعنـــی ماهستیم و تــــکرار غــم انگیز ترافیک های طولانی، در حــالت انتظار،


لحظات را سپـــری می کنیم تا شاید ترافیک کـــم تر شود ولــی هر چــه بــــه جــلو می رویم ترافیک


سنگین تر مــــی شود مدت زمان زیادی گذشته نه تنها راه زیــــادی را طی نـــکرده ایم بلـــکه نسبت


به راه اولیه که از طریق پیاده روی می توانستیم برویم دورتر شده ایم و نـــــگرانیم که چه کار کنیم؟


پیاده شویم یا همچنان در اتوبوس بمانیم و انتظار بکشیم ؟


بایستی تا قبل از ظهر رمی و جـــمره را انجام دهیم و عصر هــم بــــرای طواف نساء یعنی آخـــرین


مرحله ی حج به مکه برویم. اگر امروز موفق به رمـــی جمـــــره نشویـم و شب را در منــــی بمانیم


اجبارا روز سیزدهم را هـــم باید در منی باقی بمانیم و  رمـــــی جـمره  کنیم و این با برنامـه ریــزی


قبلیمان که بایـــد سیزدهم  ذی الحجه مکه را به قصد کشور امارات تـــــرک  کنیم جـــور در نمی آید


همچنان در اتوبوس انتظار می کشیم تا شاید فرجی حاصل شود و اتوبوس به مقصد نزدیک تر شود،


ولی گویا امیدی بیجا و خواسته ای ناممکن است. از روی صندلی بلند می شویم و بـــه اطراف نگــاه


می کنیم. در سرپیچی قــــرار گرفته ایم کـــه مسیر جــــلو کاملا مشخص است. ناگهــان چشممان بــه


صفوف طولانی ماشین ها کــه در جــلو یمان در ترافیک گیر کرده اند می افتد. تمـــام امیدمان را از


این که با ماشین بتوانیم به موقع بـــه مقصد برسیم قطــــع می شود. تصمیم می گیریم پیاده شویــــم و


بقیه راه را پیاده طی کنیم، ولی واقعیت ایــن است که نه فاصله باقیمانده را مـــی دانیم چقدر اســــت


و نه درد پای زن ها به ما اجازه می دهد که پیاده شویم.


سردرگم هستیم. به جـــلو می روم و از راننده فاصله باقیمانده را سؤال می کنم او می گوید: هنـــوز


چند کیلومتر دیگر باقی مانده است. گاهی خود را سرزنش می کنیم که چرا با اتوبوس آمدیم. اگــــر


پیاده حرکت می کردیم هر چند هم آرام آرام گام  برمی داشتیم تا کنون رسیده و اعــمال را انجــــام


داده بودیم، ولی این سرزنش ها فایده ای ندارد ، باید فکری کرد و خود را هر طور شده به مــقصد


رساند. روی صندلی نشسته ایم اما قرار نداریم. مرتب به ایـــن طرف و آن طرف نگـــاه مــی کنیم


دلمان می خواهد تمام این ماشین ها از جلو رویمان پرواز کند گاهی ازدست ماشینی کــه به زور از


ماشین ما سبقت مـــی گیرد و قـــدری ما را به عقب می راند عصبانی می شویم و گاهـــی هـم کــه


ماشین قدری راهش باز می شود و مسافتی را به سرعت طی می کند احساس آرامش می کنیم، ولی


چه باید کرد که ایـــن احساس آرامش ها موقتـی و کوتاه است و دل نگرانی ها طولانی و زیاد. بــه


غیر از ما چهار نفر، بقیه حجاج بــا آرامش در اتوبوس نشسته اند و تــرافیک، چنـــدان آن  هــا را


آزار نمی دهد. دلیلش این است کــــه آنها اهل تسنن هستند و اهل تسنن بایستی بعداز ظهر رمـی را


شروع کنند و آن ها هم مطمئن هستند که تا نماز ظهر به آن جا می رسند.


زمان همچنان به تندی می گذرد و فاصله ما تا اذان ظهر کوتاه تر می شود. دوباره بــه سوی راننده


می روم، نمی دانم چه بگویم؟ ترافیک سنگینی که در جلوی ماست به هر سوال من پاسخ مــی دهنـد،


ولی بازهم امیدم قطع نمی شود و از راننده می پرسم، می توانیم تا زمان مقرر با پای پیاده به محــــل


رمــــی جمــره برسیم. راننده هم که به خاطر توقف های طولانی خسته بــه نظر می رسد، می گویــد


صبر کنید قدری جلوتر که رسیدیم شما از طریق یـــک راه فرعـــی که از بالای کوهستان می گــذرد


می توانید زودتر به مقصد برسید.


امیدوار شده و خودمان را برای پیاده شدن آماده می سازیم، راننده راهنمایی های لازم را مــــی نماید


پیاده می شویم دیگر به درد پای خانمها توجه نمی کنیم آنهـــا هر چند کــه نمی توانند سریـــع حـرکت


کنند ولــی مجبورند مسیر را ولو با سختی و آهستگی طی کنند بازهم شعر حافظ را با خــود زمزمـه


می کنم  ….” سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور”


از کوه بالا می رویم بعد از سراشیبی وارد منطقه ای می شویم که چادرهای حـــجاج مستقر هستنـــد


می شویم، برای آنــکه مسیری اضافی را طی نکنیم، بر سر دوراهـــی یا چند راهــی از رهـــگذران


سوال می کنیم. چند تا جــوان عرب را می بینیم به عربـی از آن ها مکان رمـــی جمره را سوال مــی


کنیم. آن ها مسیر را به ما نشان می دهند . یکــــی از آنها که چفیه ای با نقطه های قرمز رنگ بــــر


سر دارد می پرسد: ” چرا الان می خواهید به رمی جمره بروید؟ ” می گویـــم که طبق فتوای علمـــا


ما، رمی باید تا قبل از ظهر انجام شود.


معترضانه می گوید: شما شیعه هستید؟ می گویم بله، خلاصه شـــروع بــــه بحث می کند و مـــن هــم


جوابش را می دهم. می گوید تو عربــی را در کجا یاد گرفتــــه ای؟ برایش توضیح می دهـم یکــی از


آنها  که خــــود را درس خوانده دانشگاه شریعت ریاض عربستان معرفی می کند و گویا بــه د نبـــال


فرصتی بــــوده که ده ها اشکالاتی را که نسبت به شیعه در گوش او القاء کرده اند مطرح کند و بــــه


خیال خود در این فرصت کوتاه ما را هدایت نماید، شروع به طرح اشـــکال می کند. من نیز غافل از


اینکه باید به کجا برسیم و چقدر وقت داریم شروع به جواب دادن کــــردم و اشکالاتی را که نسبــــت


به دیدگاه آنها به نظرم می رسید مطرح کردم


بحثمان داغ شد از تحریف قرآن تا اَفضیلت علی (ع) یا ابوبکر و ……


ناگـــهان همراهان اعتراضشان بلند شد که آقا تو هم وقت گیر آورده ای! فرصت اندک است. ایـن بحث


را بگذار تا وقتی دیگر. دیدم راست می گویند عذر خواستم، خداحافظی کردم ولــی گویا ان ها به ایــن


سادگی ها دست بردار نبودند، بالاخره هر طور بود خود را ازدست آنــــها خلاص کرده و راه را پــی


گرفتیـــم .


پرسان پرسان و لنگان لنگان خـــود را بــه محل رمی رساندیم. قبل از رسیدن فکر می کردیم چــــون


برادران اهل تسنن بعد از ظهر رمــی را شــــروع می کنند قبل از ظهر باید خلوت باشد. ولی با دیدن


انبوه جمعیت متوجه شدیـــم کـــه خیر.شیعیان همـــه آمده اند تا در آخـــرین روز با تمام توان و قدرت


شیطان را خــــوار و ذلیل و سرکوب کنند. عــــده ای از حجــــاج عراقــــی را دیدیم که تازه از رمـی


برگشته بودنـــــد با برخــــی از آن ها صحبت کردیم. آن ها شیعه بودند و اهل نـــجف اشرف. وقتی به


یکی ار آن ها گفتم: ایرانی هستم خوشحال شد و گفت وقتی بــه زیارت امام رضا (ع) رفتـــی برای ما


نیز دعا کن و من هم از او خواستم وقتی بـه زیارت مرقد امیر المومنین و قبر شش گوشه امــام حسین


(ع) می روی  برای ما دعا کند.


با او خداحافظی کردم، به زیر پل رفتیم، جمعیت زیادی از پلیس عربستان – باتوم به دست بـــه حالت


 آماده باش – جمــــع شده بودند تعجب کردیم با خــــود گفتیم شاید خبری شده باشد پرس و جوکـــردیم


 چیــــزی دستگیرمان نشد.


گفتم شاید برای ایجــاد نظم جمع شده اند تا حاجیـــان زیر دست و پا له نشونــد، چـــون در روز دهـــم


ذیحجه حـــدود سی و پنـــج نفر از حجــاج در روی پل هنگام رمـــی زیر دست و پا لـــه شده و کشته


شده بودند. ولی توقف آنها در ابتدای پل و عدم دخالتشان در ایــجاد نظم نشان می داد کـــه مأموریـــت


دیگری دارند. در پایان این گمان به نظرم رسید که چون صبح دوازدهم شیعیان رمــــی جمره می کنند


آنها برای مقابله با هر حرکتی از طرف شیعیان، به صورت آماده باش در آن جا حضور پیدا کرده اند.


ساعت را نگاه می کنم، هنوز وقت داریم و ما می توانیم با خیـــال راحت شیطان را سنگسار کنیم. بـــا


حضور انبوه جمعیت شیعه در آن محــدوده و دیدار این برادران از کشورهای مختلف خستگی از بـــدنم


می رود .در فرصت کوتاهی که وجــــود داشت با برخـــی از شیعیان از جمــله حزب اله لبنان (۲۰) و


جوانان کویتی صحبت کــردم.


کم کم زمان رمی جمره رسید، درنگ جایــــز نبود می بایست دوباره بــــه جنگ شیطان رفت و برائت


خود را از این سمبل گمراهان اعلام کرد.  باهمه شلوغی و ازدحامـــی که بود رمـــی جمره را انجـــام


دادیم. این در حالــی بود که دو سنگ نیز به سر مــــن خورد . حاجـــی میانسالی از ایران را دیدم کـــه


سنگی سخت بـــه زیر چشم او خورده بود و چشمانش قرمـــز شده و زیر چشمش کبــــود گردیـــده بود.


نزدیک ظهر است و اینک آخـــرین اعمال منا را انـــجام داده ایم. باید به سوی چــادرها رفت تا پس از


وقت شرعی ظهر به سوی مــکه حرکت کرده و در آنجا طواف نساء و نماز حـــج را به پایان برسانیم.


راه برگشت را در پیش می گیریم سیل جمعیت که همـــه برادران اهل تسنن هستند در حـــال آمد ن بـه


سوی مکانهای رمی هستند. وقتـــی می خـــــواهیم وارد راه سر پوشیده شویم، جمعیت آن قـــدر فشرده


است که امکان رفتن بر خلاف آنها ممکن نیست. بنــابراین مجبور می شویم تا مسیر را عـــو ض کنیم


و از راههایی که از لابلای چادرها می گذرد خود را به چـادرمان برسانیم.


همـه برگشته انــــد. بـــا سرزمین منا و مشعر خداحافظی مـــی کنیم و راه را بـــه سوی مکــه در پیش


می گیریم. در مــحل اقامتان در مکـــه استراحتی می کنیم و سپس راهی خــانه کعبه مـــی شویم، وارد


خیابان منتهی به حرم می شویم.


الله و اکبر! ترافیک به شدت سنگین و حـــرکت ماشین ها خیلی کند. همـــه اینها کسانــی هستند کــه از


رمی برگشته و اینک مــی روند تا آخرین اعمال حــــج خود را انــجام دهند. مجبور مــی شویم مسیــر 


حـــرم را پیاده طی کنیم. دوبـــاره از لابلای دستفروش ها، مغازه ها، ماشین ها، برج ها، نــگاهم بــه


زیباترین و آرامبخش ترین نماد عبادت خداوند خانـــه کعبه می افتد. چــه شورانگیز و لذت بخش است


این نگاه! این بنا چیزی جــــز تعدادی سنگ و پرده ای سیاه رنگ که بر آن آویزان مــی باشد نیســت.


 


ولـــی نمی دانم چه حکایتی در آن وجود دارد که ایـــن چنین مردمان را مسحور خــود می کند واینهمه


پروانه را از سراسر جهان به گرد خــود می خواند.


آری این خانه، خانـــه خداست . چه می گویم؟ خــانه مردم است و مردم در خـــانه خــــود احساس دل


تنگی که نمی کنند هیچ، احساس آرامش هم می کنند، چـرا که خداوند در فطرت انسان ها خـانه گزیده


 و این خانه نشانی از همان فطرت است.


این بار باید طواف نساء را انــجام دهیم. تاکنون تمام چیزهایی که بر ما حــرام بوده حـــلال شده جـــز


زن و با انـــجام این طواف، زن هم حلال می شود. ازدحـــام پروانــگان عاشق از تمـــامـــی دفعـــات


قبلی بیشتر می باشد. خــــود را بـــه دریا می افکنیم. در مسیر جــریان آب قرار می گیریم ولــی هنوز


به آن جـــا که باید نیت کنیم نرسیده ایم. سرانجـــام موقع مناسب بـــرای نیت آغـــاز می شود با خـــود


می گویم ” انا لله وانا الیه راجعون ” همه چیز به خـــدا ختم می شود. اعمال حـــج را پس از احـــرام


با طواف از خانه خدا شروع کردیـــم و بعد از چند روز و انـــجام اعمال دیگر دوباره به سوی خـــدا


 برگشته ایم. همه چیز به سوی خدا برمی گردد و این ما هستیم که باید آهنگ حـــرکت خود را تنظیم


 کنیم. در این طواف هر چند فشار مضاعفی را تحمل می کنیم ولی این رنــــج ها هم خود لذتــی دارد.


 آنـگاه کــه طــواف کننده ای بدون توجـه پایش را روی انگشتانم که این چنـد روز حسابی له شده اند،


می گذارد و درد تمام وجودم را می گیرد. یک احساس لذت می کنم و گویا برای دفــــعه بعدی نیـــز


از آن استقبال می کنم.


گاهی اوقات که در محیطهای شلوغ در حال نماز خوانـــدن بودم و ناگهان دستانم در زیر پایــی قرار


می گرفت و یا لگدی به دستم می خــــورد، خـود به خــود ســـجده را طولانی تر می کـــردم و دلـــم


می خواست که رهگذری پا بر سرم بگذارد و سنگینی بدنش را با دستانم تحمل کنم. چـــرا که در راه


حضرت دوست در این سختی ها لذت هایی وجود دارد که به وصف نمی آید. طواف خود را ادامــــه


می دهیم، بدون هیچ اغراقی تمام لباسم از عرق خیس شده است. این در حــالی است کــــه درست قبل


از عمل طواف باران تندی باریده و هوا را خنک کرده است. در ایــن گرما  گــــرم طواف که دیگــــر


نفس ها بریده و اختیار از کف رفته است، همسرم کــه در وضعیتی بسیار سخت تر ازمــن قـــراردارد


بــه اعتراض می گوید” دلت خوش است که با دستانت محـــافظ من هستی، من که توی جمعیت له شدم


گفتم: خانـم مگر دست من چقدر توان دارد؟ فشار این جمعیت آهـــن را نیز خم می کند، چــه رسد بـــه


دستان من! با دیدن خانم هایی که تنها هستند و گاهی از هــوش می روند و توسط گـــروههــای امـــداد


به خارج از محدوده منتقل می شوند و یا خـــانمی کــه در اثر ازدحــام، روسری از سرش افتاده و بــا


نگــرانی و اضطراب دستها را بر سر خود می گذارد ویا با سرعت هـــر چـــه تمامتر روسری خـــود


را بر سر می گذارد و هر طوری شده مـــوی خـــود را از نامـــحرمان پنهان می کند. درهنگام طواف


مراقبت بیشتری نسبت به همسرم به خرج می دهم. ولی ازدحام آنچنان است کـه گاهی اختیار از کفـــم


می رود در میان طواف هایی که انجــام داده ایم، این سخت ترین  و شلوغ تریـن طواف است. چـــون


تقریبا همه، اعمال حج را انجام داده و بــرای آخــــرین دیـــدار با نشان معبود و معشوق خود آمــده اند


تا آنچه را در گوشه قلب خـود دارند به محبوب تقدیم دارند.


به راستی سخت است دل کندن از خـــانه دوست، چه زود این ایام کـــه همـــه آن با سختی هم همـــراه


بود سپری شد! سال ها در انتظار وصال دوست بـــودن و آرزوی سیراب شــدن از دست محبوب با پا


گذاشتن در این حــــرم امـن محـــقق شد، ولـــی باز همچون تشنه کامانی هستیم کــه تنها جرعــه ای از


زمزم وصل نوشیده اند و هنوز در جستجوی آب بـــرای فرو نشاندن عطش خود هستند. ایـــــن روزها


گذشت و ما همچنان به دنبال دوست هستیم.


ما هنوز مزه وصال را نچشیده ایم. ما تازه مـــی خواستیم با دوست آشنا شویــــم که بانـــگ رحیــل را


نواختند و ماییم کــــه دوباره بایـــد به دنیای مــــادی برگردیم. دوباره با خـــواسته های نفسانی دست و


پنجه نرم کنیم و گاهی ما را بر زمین بکوبد و گاهـــی نیز ما او را مغلوب سازیــــم. چـــــه شکننده و


و جانفرساست که در این مرحله از زندگی نیز مغلوب  نفس شویـــم و شیطان را لبیک گوییم! ما کــه


لبیک گوی خدا شدیم. ما که فریاد زدیـــــم  ” لبیک اللهم لبیک” دیگر نباید لبیک گوی شیطان باشیــم.


مطمئن هستم که شیطان به این سادگی ازما دست برنـــــخواهد داشت. او مــی داند که با چــه لباس و


شیوه ای دوباره به جنگ ما بیاید و چـــــه دردناک است که دوباره ما پیرو لبیک گوی شیطان شـویم!


چرا که الان نام و عنوان هم عــوض شده و شیطان راحت می تواند باهمین نام و عنوان ما را فـریب


دهد. با خود می اندیشم اکنون که ” حاجی ” شده ام به کجا رسیده ام و چه تحولی در من ایــجاد شــده


است، نکند نام ” حاجـــی ” راه فریب خلق را برای من هموار کند و بـــا این عنوان، کسب اعتبتار و


حیثیت کنم و از این طریق به خواسته های دنیوی خود برسم می گویم چرا ایــــــن ” ضرب المثـــل “


در میان مشهور شده که ” حــالا که حاجــی شده گداتر شده ” یـا در برخی اذهان است کــه ” وقتـــی


انسان حاجــی می شود بیشتر سر مردم کـــلاه مـــی گذارد” شاید شما خواننده محترم مــرا از اینکــه


چنین مطلبی را می نویسم  سرزنش کنید و بگویید تو که تاکنون از این همه برکات حـــج و تحولات


معنوی حج نوشتی چرا الان با بدبینی کلماتی را که معلوم نیست چــــه پایه و اساسی دارد و در میان


مردم به غلط مشهور شده به زبان می آوری؟


می گویم خیلی از صحبت ها و ضرب المثل ها بی حساب و کتاب در میان مردم مشهور نشده، بلکـه


ناخواسته از یک واقعیت اجتماعی سرچشمه می گیرد و قطعا یــک توجیه هم دارد. نمــی خواهم این


ضرب المثل را تعمیم بدهم و خــــدای ناخواسته به عزیزانی که به خــانه خــدا شتافتند جسارتی کنــم،


خیر، بلکه می خواهم همان سؤال اول را تــــکرار کنم و بگویم چـــه باعث شده که یک چنین ضرب


المثلی مشهورشود؟ به درون خود مــــراجعه کنیم، بـــه رفتارمان و اخلاقمان، به رفتارمان بـا مـردم،


آیا حاجی مغازه دار یا آن مغازه داری کــه هنوز به خانه خــــدا قدم نگذاشته در عمـــل فرق دارد یــا


خیر؟ حاجـــی کارمند، کشاورز، صنعتگر، و …. با آنها که به حج نرفته اند چطور؟ وقتــــی خود را


محاکمه می کنم و یا مورد حسابــــرسی قرار می دهم نمی توانم قضاوتی کنم که ایــن حــج چقــدر در


ایجاد تحول درابعاد مختلف روی مــن تأثیر داشته است. چــــون به اصطلاح فلسفی غیــر از فاعلیت


فاعل، قابلیت قابل نیز شــرط است، ولـــی من هر چـــه باشم مــی دانم کـه بنده ای ضــعیف، خطاکـار،


گناهکــار، و نا سپاس بــــه درگــاه الـــهی هستم، می دانم کـــه اگر خــــداوند بر اساس گنــاهان مـــن


می خواست با من رفتار کند هیچوقت به من اجازه حضور در جـــوار بیت خود را نمی داد. به خـــدا


خطاب می کنم. ای خــدای مهربان تو که تا کنون در حــــق من این همه لطف کردی و مـــن را بـــه


درگاه خودت راه دادی، می دانم و با تمــام وجـــــود هم اقرار می کنم که نتوانستم به وظیفه خـــود در


ایام حج  عمل کنم. خدایا تو که این همـــه کریــــم و بزرگـــــواری و تاکنون بسیاری از خطاهای مــن


را نادیده گرفته ای، اینک از تو می خواهم حـــج مرا با همه کاستی ها، باهمـــــه سهل انگاری ها، بــا


همه غفلت ها، با همه بی توجهی ها بپذیری، چـــرا که تو با فضیلت با بندگان خود برخـــورد می کنی


و دایره این فضل آن قـــــدر بزرگ است که می تواند بنده مجــــرمی همچون مرا هــم در بر گیرد. از


خدا می خواهم که باز هم در ایام  پس از حــج دستم را بگیرد و مــــرا از انواع دام های شیطانی کــه


در پیش رویم قرار دارد نجات دهد. از تو می خواهم اگر نامم عوض شده، قلبـــــم را نیز عوض کنی


و قلبی سلیم به من عطا کنی، چـــه اینکه زندگی با قلب ” سلیم “  از هــــر زندگی خوش تر و لـــــذت


بخش تر است.


می خواهم خانه کعبه را ترک کنم ولی گویا نمی توانم قـــدمی برای خارج شدن بر می دارم و دوباره


نگاهی به این بیت عتیق می افکنم. از اینــــکه احساس می کنم تا لحظاتی بعد، چشمانم از رؤیت ایــن


خانه محروم خواهد شد غمگین مـــــی شوم. معمولا سنت است آخرین باری که حاجــــی می خـــواهد


از خانه دوست خـــداحافظی کند طواف وداع را نیز انـــجام دهد. ولــــی واقعیت این است کــــه اصلا


آمادگی جسمی در خـــــود نمی بینیم به شدت خسته و کوفته و در عین حــال مریــض هم شده ام. ولــی


یـــک امید دیگر دارم که باز هم عطش وصل را قــــدری برطرف سازم و آن تشرف به “عمره” است


که در فرصتی دیگر برایم فراهم گردد. و این خـود می تواند مرهمی باشد بر درد فراق.


 در این سفر به علت محدودیت وقت، امــــکان زیارت اماکــن زیارتی در مکه از قبیل غار حـراء غار


ثــور  و مساجد متبرکه و … فراهم نشد. همـــه این ها را به امید آنکه در آینده بتوانم زیارت کنم رهــا


می کنم. کــم کـــم از لابه لای جمعیت مــــی گذرم و وارد مسجدالــحرام می شوم و دیدگـــانم از رؤیت


خانه محبوب بی فروغ می شود. وارد محوطه خـــارج از حـــرم و سپس خیابان مـــی شوم. از آن بالا،


آخرین نگاهم را به مسجدالــحرام می افکنم و زیر لب الفاظی را زمــــزمه می کنم و به راه خود ادامـــه


می دهم. روبه رویم صحنه های ناخوشایند گـــدایی را می بینم. صحنه هایی کـــه هـــم در مدینه و هـــم


در مــــکه و در اطراف حــــرم و سرزمین منا به وفور به چشم می خـــورند. وضعیت بسیار رقت بــار


 است. برخـــی از آن ها زن هایی هستند کـــه بـــا دست یا پای قطع شده در خیـــابان هـا افتاده اند و بــا


اصرار و نـــــــگاه ملتمسانه چشم انتظار کمک رهــــگذران هستنـد. راه خــود را پیش می گیـــرم. وارد


خیابان شلوغ و پر ازدحـــــام منتهی به مـــــحل اقامت می شوم. مغازه ها بـاز و مشتــــریان یــا مشغول


خرید یا چــــانه زدن یا نگاه کردن به کـــالاها هستند. ایــام حـــج برای مغازه داران عربستانـــی بـــهار


فروش است. هر حاجی معمولا در حــــد وسعش برای آشنایان و دوستــــان سوغـات مـــی خرد و ایـــن


مغازه داران عربستانی هستند کــــه در ایـــن مدت با فروش اجناس و کــــالاهای خــــود بـه قیمت گران


درآمدهای کلانی کسب می کنند و چون ما خرید سوغاتی را در برنامه های خود نداریم و همــه خریدها


 را در امــــارات کرده ایـــم . در این ایام مـــحدود کمتر وقت خود را صرف گشت و گذار در مغازه ها


 کرده ایم. کم کم صد ای امــــام جماعت مسجدالــحرام که خود را برای نماز آماده میکند و سپس تکبیره


الحرام می گوید از بلندگوها به گوش می رسد. برخـی از مغازه داران در کنار مغازه تک و تنها سجاده


خود را پهن می کنند و به نمــاز می ایستند این در حالی است که فاصله ی زیادی تا خانه ی کعبه دارند


و هیچ اتصــــالی هم وجود ندارد. برخــی نیز در کنار مغازه خـــود نشسته و منتظرند تا نماز تمام شود


و فروش خــود را آغاز کنند بستن مغازه ها امری اجباری است و اگــــر مغازه داران در هنــــگام نماز


به فروش اجناس خود بپردازند جریمه می شوند.


نماز به اتمام می رسد و دوباره جنب و جوش ها آغاز می گردد. در این فاصله مکانی کم چـــه تفاوت


عجیبــی وجود دارد. در آن چند قدمــــی خانه کعبه با همــــه ی عظمت و شـــکوه و معنویتش و رقابت


حجاج در سبقت جستن به سوی خدا و کسب ره توشه ای از خوان گسترده الهی و در این جــــا رقــابت


به سوی دنیا و کسب درهم و ریالی افزون تر از گذشتــه. راه خــــــود را در پیش می گیریم و به محــل


اقامت می رسیم. وسایل خـــود را جمع و جور می کنیم و صـبح سیزدهــم ذیحجه مصادف با پنجشنبـــه


هجدهم اسفند مــــاه یکهزار و سیصد و هفتــــاد و نه ساعت هفت و نیـــم صبح، راهـــی کشور امـــارات


 می شویم. به هر حال حج به پایان رسید و مطمئنا هـــر کس به تناسب ظرفیت خــــود از آن بهره بـرده


است. نمی شود کسی به حج برود و بــدون هیچ تحــول و تاثیری از مکه خـــــارج شود. ولـــی مهم این


است که در دنیای بعد از مکه در نبرد بــا شیطان و هواهای نفسانی تــا چه اندازه از ایــــن ره توشــــه


 


 


استفاده کند و بتواند خود را مهار کرده و شیطان را خوار کند. برای تداوم این راه خدایی نیاز شدید به


مراقبت روحی و معنوی است. خداوند به همه ی مشتاقان حرم امن الهی توفیق زیارت عارفانــه عنایت


فرماید. ان شاءالله ….


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


پاورقی


۱ و ۲ و ٣ و ۴: جعفر شهیدی، عرشیان


۵.عثمان بن مظعون از اکابر صحابه پیغمبر اکرم (ص) و از مهاجرین اولین است.از کسانی است کـــه


در همان سال های ابتدای بعثت ایمان آورد و مرد بسیار مخلصی بود. در هجرت اول به حبشه مهاجرت


کرده و در هجرت دوم با مسلمین و پیغمبر اکرم (ص) به مدینه آمد.


بسیار مرد بزرگواری بوده و رسول اکرم (ص) هم فوق العاده به این مرد علاقه مند بودند. بعد از ورود


به مدینه طولی نکشید که از دنیا رفت و نوشته اند که پیغمبراکرم (ص) از او تجلیل زیادی کردند و حتی


خودشان را روی جنازه عثمان بن مظعون انداختند و اولین کسی که در بقیع دفن شده است همین عثمـــان


بن مظعون است.


بقیع ابتدا قبرستان نبود پیغمبر اکرم (ص) آنجا را قبرستان کردند و گفتند  اینجا برای دفن مسلمین باشـــد


عده ای معتقدند این محلی که الان به عثمان بن عفان منسوب است قبـر عثمان بن مظعون است، چــــون


محل قبر عثمان روشن نیست. علتش این است که مردم علیـه او انقلاب کردند و بعد اجـــــــازه دفنش را


را نمی دادند. چند روز جنازه اش افتاده بود و کسی جرأت نمی کرد او را دفن کند و اصلا معلوم نشــــد


چه شد.


بعضی معتقدند بنی امیه شبی مخفیانه آمدند و او را بردند و در گوشه ای دفن کردند و بعضی دیگربـــــر


این عقیده اند که جسد مانده بود تا اینکه حیوانات آن را خوردند و از بین رفت.


مرتضی مطهری، آشنایی با قرآن (۵) ص ۲٣


۶. شاذروان دیواره کوتاه یا سکویی است کـــه در قسمت پایین کعبه دور تا دور دیــواره آن قـــرار دارد


وقتی خانه ی کعبه بر اثر حوادث طبیعی ویران شد و بعــدها خواستند آن را تجـــدید بنا کنند،در اینـــکه


اندازه واقعی و جایگاه واقعی آن کجاست قدری تردید به وجود آمد عده ای جایگاه را همین بنــــای کنونی


 


  گفته اند و عده ای بیشتر، و شاذروان را برای همین احتیاط بنا کرده اند.


۷. دست کشیدن، لمس کردن


۸. علی شریعتی – تحلیلی از مناسک حج ص ۶۰-۵۷


۹.نام دو کوه


۱۰.حجرالاسود در رکن شرقی بـــه ارتفـــــاع یک مترو نیـــم از زمین قرار گرفته است، و آن سنگـــی


است سیاه مایل به سرخی ، بیضی شکل بـــه قطر سی سانتی متر که در آن نقطــه هـــای قــرمــز دیـــده


مـــی شود و در پوششی از نقــره است علامت شکستگی دارد، علت ایـــن شکستگی آسیب هایی اســــت


کـــه در طول زمان بر این سنگ مقدس وارد آمـــــده است. نخستین آسیبی که تاریخ اسلام آن را نشـــان


می دهد ضربه هایی است که به وسیله پرتاب سنگ، هنگام محاصره  حجاج بـن ثقفی بدان رسیـــد دیگر


 شکستگی های آن از فتنـــه قرامطه است. در این فتنـــــه، قرمطیان بـر مکه تاختند مـــردم آن را کشتند.


 به خــانه کعبه بی حرمتی کردند و حجرالاسود را با خــود به بحرین بردند.


حجرالاسود مدت بیست و دو سال در بحرین قرار داشت و سپس در سـال ٣۲۹هجـــری قمـــری نخست


 بــــه کــوفه و سپس به مکه منتقل و روز سه شنبه دهـــــم ذوالحجه همــان سال در محـــل خــود نصب


 گردید( جعفر شهیدی عرشیان ص ۵۴)


۱۱. میزاب یا ناودان، بر بام خانه بین رکن شمالی و غربــــی و بر فراز جایـــی است که به نام حــــجر


اسماعیل است. گــــویند این ناودان را نخست حجاج بــن یوسف نهاد تا باران بر بام خانه جمع نشود سپس


ولیدبن عبدالملک آن را در زر گرفت.


به سال ۴۵۵ هجری قمری بنوالطیب آن را به یمن بــــردند. حاکم یمن آن را خرید و به مــــکه برگرداند.


به سال نهصد و پنجاه و نه هجری قـــــمری سلطان سلیمان قانونی، میزاب را از نـــقره ساخت. ودر سال


۱۰۲۱ سلطان احمد آن را به ناودانی از نــــقره منقش بـــه طلا و مینا و لاجورد تبدیل کـــــرد. در ســـال


۱۲۷٣ سلطان عبدالحمید میزابی از طلا بــرای خــــــانه کعبه فرستاد که هم اکنون باقی است ( جعفــرد


شهیدی، عرشیان ص ۵۶-۵۵)


۱۲. علی شریعتی، تحلیلی از مناسک حج صفحه ی ۹۷-۹۶


۱٣. بشر و بشیر پسران غالب اسدی روایت کرده اند که پسین روزعرفات در خدمت آن حضرت بودیم


سپس از خیمه خود بیرون آمدند با گروهــــی از اهـــل بیت و فرزندان و شیعیان با نهایت تذلل و خشوع


در جانب کوه ایستادند و روی مبــارک را بـه سوی کعبه گردانیدند و دست ها بـــــرابر صورت برداشتند


مانند مسکینی کــه طعام می طلبد و ایــــن دعــا را خواندند ( کلیات مفاتیح الجنان – شیخ عباس قمی ص


۴۴۷-۴۴۶)


۱۴. چون اگر کسی در روز سیزدهم در منی توقف کند رمــــــی جمره سه گانه بر او واجــــب می شود


و روی هم هفتاد سنگ می شود .


۱۵-قیمت هر گوسفند ٣۷۵ ریال سعودی است کـــه معادل هشتاد هزار تــومان به پول ایــران می شود.  س


۱۶.لازم به یادآوری است که در آن سال بـــــر اساس تصمیم دولت سعودی بیشتر حجــــاج امــارات در


مزدلفه (مشعر) اسکان داده شدند.


۱۷.علی شریعتی ، تحلیلی ازمناسک حج ۱۹۴-۱۹٣و ۱۹۷-۱۹۶


۱۸.مرتضی مطهری ، بیت گفتار ص ۲۱۴


۱۹.نهج البلاغه خطبه ۲٣۴۹۹


۲۰.به سوی یکی از حــــجاج لبنانی رفتم و به عربی از او پرسیدم رهبر شما کیست ، بـــدون هیـــــچ


درنگی گفت  ” خامنه ای ” بــــه او احسنت گفتم . ازمن پرسید اهل چــــــه کشوری هستی وقتی گفتـــم


ایران خوشحال شد .


VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید