تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 1
بازدید امروز : 177
بازدید دیروز : 227
بازدید این هفته : 177
بازدید این ماه : 9394
کل بازدیدها : 703514

کجا رفتی آرامش



 


 


درود بر روزگاری که بی هیچ سلام و سوالی بر سادگی من خیمه گاهی ساختی پر از بوی درود!


 


درود بر خنجری که بر دلم نشست و زخمی زد به عمق عشقی که برایت


 


از آن سایبان آرامش ساختم بی هیچ خواهشی . درود بر کاشانه ای که از آن ویرانه ای


 


ساخته شد و من آن را سرایی دیدم پر  از نگاه پاک با تو بودن و همیشه ماندن .


 


 کجا رفتی آرامش


 


کجا رفتی؟


 


 هیچ گاه ندانستی چرا به جای آن همه درود بی پاسخ بر تو


 


امروز نغمه ام بدرود است و بس .


 


آن همه رویای محال که برایم ساختی پر بود از سرمای خیال . با تو


 


بود و بس. از همان روز که تو رفتی گیجگاه لحظه ها هر طپشش حسرت است و باز هرم


 


نفسهای بی همدم.چرا ؟ چرا دردهایم را ندیدی ؟ مگر روزی که به جای دیوار های سپید


 


کاشانه ات تنها جای انگشتانی یخ بسته و خالی از عشق را بر کنگره سیاه لحظه هایت دیدم


 


باز هم نگفتم درود؟


 


مگر وقتی به جای آن همه دریای مرهمی که از چشمان رویاییت برایم ساختی تنها ساحل


 


غمش را به من هدیه دادی نگفتم درود ؟ امروز چراو به چه جرم محکوم به فراقت هستم؟


 


آیا آوای تک یاخته های قلب پر دردم را از نگاهم نمیخوانی؟بی تو از دست میروم ولی


 


میروم میروم تا تو چتر آرزوهایت را بر حریمی دگر بگشایی


 


عاشقانه ها را از بر کردم و تو را گم کردم . جرقه های تاریکی را در پس چشمان بیتابت


 


میدیدم بدون آنکه حتی یک لحظه به شفافیت صداقت عشق شک کنم .


 


وفا نیست مرگ است وقتی تمامی لحظاتم پس از آنهمه سؤال و شاید و اما در پس خود بینی


 


هزار توی دستانت هر لحظه شاهد فروریختگیم بود بی آنکه حتی حس کنی تویی بانی تمام


 


حسرت و اندوه و آرزوهای محالم .


 


من و تو تمامی ثانیه های از هم پاشیدن کلبه خوشبختی را میدیدیم و میشنیدیم و من به


 


هوای چشمان رویای عشقت و تو در هوای غروری لجام گسیخته چشمانمان را رو به


 


تمام این وحشیانه ها بستیم . زمانی به خود آمدیم که نفسهای آخر را زیر آوار آنهمه سیاهی


 


بسان تندیس شوم گسستن در دفتر آرزوهایمان حک میکردیم بی هیچ نرمشی و گذشتی.


 


من بی تو در ترانه ظلمت روانه هجوم خستگیها و تنهایی های مدام شدم . سرچشمه عشقم


 


آن نیاز فروریخته در فرهیختگی احساس در فراسوی بغض دستان شراره های مهرم پوسید


 


و من به مرگ بی تو تن دادم تا بدانم و فریاد زنم عاشقانه میمیرم


 


سپیده و روزمرگی و شبانگی همیشگی و بدینسان فصلها میگذرند بی هیچ جنبشی.


 


از پشت قله های رفیع شکستگی نمیتوان ثانیه های بودن را باور کرد وقتی هر لحظه


 


از شبها و روزهای درهم و سیاهم بوی تعفن سبزینه گذشتن میدهد بی آنکه حتی برای


 


یک دم زیسته باشم بی حسرت و بی حس مرگ .


 


آرزوها را به دست زورقی دادم که در میانه راه در پی چشمانی وحشی مقصود را گم کرد


 


و بهار آرزوهایم بوی خزان و مرگ سیاه رویا گرفت . موجها صخره های انتظار را میشکست


 


بی آنکه در پس آنهمه تلاطم در هوای رویاهایم پرنده ای پر باز کند و تن به آسمان عشق دهد


 


تا باور کنم پس از آنهمه اندوه سهم من وصالیست عاشقانه


 


    با تشکر از   آه شب

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید