باران
تقدیم به دوست مهربانم نادیا

همین که باران فرونشست،
آدمها چترهایشان را فراموش می کنند.

منتظر نباش که شبی بشنوی،
از این دلبستگی های ساده دل بدیده ام!
که روسری تو را،
در آن جامه دان ِ قدیمی جا گذاشته ام!
یا در آسمان،
به ستاره ی دیگری سلام کرده ام!
توقعی از تو ندارم!
اگر دوست نداری،
در همان دامنه دور ِ دریا بمان!
هر جور تو راحتی! بی بی باران!
همین سوسوی تو
از آنسوی پرده دوری،
برای روشن کردن ِ اتاق تنهائیم کافی ست!
من که اینجا کاری نمی کنم!
فقط, گهکاه
گمان آمدن ِ تو را در دفترم ثبت می کنم!
همین!
این کار هم که نور نمی خواهد!
می دانم که مثل ِ همیشه،
به این حرفهای من می خندی!
با چالهای مهربان ِ گونه ات…
حالا، هنوز هم
وقتی به آن روزیهای زلالمان نزدیک می شوم،
باران می آید!
صدای باران را می شنوی؟
مهم نیست که او مال تو باشد…..اگر می دانی در این جهان کسی هست…..
که با دیدنش ……
رنگ رخسارت تغییر می کند ……..
و صدای قلبت
آبرویت را به تاراج میبرد…….
مهم نیست که او مال تو باشد …… مهم این است؛ که فقط باشد……
زندگی کند……. لذّت ببرد……. و نفس بکشد….
***********************





