تبلیغات

آمار بازدید

کاربران آنلاین: 2
بازدید امروز : 292
بازدید دیروز : 1007
بازدید این هفته : 3337
بازدید این ماه : 8206
کل بازدیدها : 735662

پیرمردتنها

 


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او میخواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کارخیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود
.
پیرمرد نامه ای برای پسرشنوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
:



پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیبزمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دستبدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوستداشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تواینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد
.
من می دانمکه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
.
دوستدار تو پدرپیرمرد این تلگراف رادریافت کرد
:
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
.
۴
صبح فردا ۱۲نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیداکنند
.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشتو به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت رابکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
.
نتیجه اخلاقی
:
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجامبدهی






شیطان


 


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را


 زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: “هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز”…..!!!!






 


روزی بانویی از کلبه اش خارج شد و جلوی درب حیاط منزلش سه پیرمرد
ریش سفید را دید که نشسته اند.
آنها را نشناخت. پس گفت: ” سلام، گمان نمی کنم شما را قبلا اینجا دیده
باشم… فکر کنم گرسنه باشید … می توانید داخل بیایید تا چیزی برای
خوردن بنزدتان بیاورم.“
آنها گفتند: ”آیا مردی در منزلت حضور دارد؟“
زن گفت: ”نه، شوی من بیرون است.“
پیران گفتند: ”ما در خانه ای که مرد در آن نباشد نمی آییم.“
غروب که شد، شوهر آن زن به خانه برگشت و زن ماجرا را برای او بازگفت.
شوهر رو به زن کرد و گفت: ”اینک من در منزلم. برو و آنها را به خانه دعوت
کن.“
زن از خانه خارج شد و آن سه را به داخل خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند که
فقط یکی از آنها را برای مهمانی انتخاب کنند. زن گفت: ” منظورتون چیه؟“
یکی از آن سه که شادابتر می نمود با لبخندی دوست داشتنی گفت: ”ما
اسیر مهمان نوازی شما شدیم و اینجا ماندیم.“ سپس به یکی از خودشان
اشاره کرد و گفت: ”نام او دارایی است. آن دیگری هم موفقیت است و من
عشقم … اینک به داخل خانه ات برگرد و نام ما را برای شویت بازگو و با هم
فکر کنید که کداممان را می خواهید پذیرا باشید. هر کدام از ما که وارد خانه
ی شما شویم، زندگیتان را از خود سرشار می کنیم.“
زن با تعجب برگشت و ماجرا را برای شوهر خود بازگو کرد. شوهرش که از
تعجب داشت شاخ در می آورد، از لای پنجره ی چوبی زهوار در رفته و
چوبیشان به آنها نظری افکند و گفت: ”خب، این عالیه! حالا که اینطوره و
یکیشون رو فقط میتونیم بیاریم تو خونه، من دارایی رو انتخاب می کنم. برو و
او را دعوت کن تا خانه ی محقر و کوچک ما را سرشار از دارایی و مکنت و
ثروت کند.“
اما زن مخالفت کرد و گفت: ” عزیزم، چرا موفقیت رو دعوت نکنیم؟ اگر آن را
بیاوریم، اسممان را در مجامع بین المللی خواهند برد و مشهور می شویم.“
در این بین … عروسشان که از گوشه ی خانه شاهد این اتفاقات بود، وسط
حرف آنها پرید و گفت: ” بیاین عشق رو دعوت کنین. اگه عشق باشه توی
این خونه، ما هیچی کم نداریم. خانه ی ما سرشار از نشاط و حرکت خواهد
بود و دیگر تنفری وجود نخواهد داشت.“
مرد رو به زن کرد و گفت: ” او راست می گوید. برو و عشق را بیاور تا خانه
ای بدون تنفر و خستگی داشته باشیم.“
زن پذیرفت و بیرون رفت و به سه پیرمرد رسید و گفت: ”کدامتان عشق
است. لطفا او به داخل بیاید و مهمانی ما را قبول کند تا از او پذیرایی کنیم.“
عشق برخاست و شروع به حرکت به سوی خانه ی آنها کرد. ناگهان آندو
پیرمرد دیگر هم برخاستند و بدنبال او بسوی خانه حرکت کردند. زن که تعجب
کرده بود به موفقیت و دارایی گفت: ” اما من فقط عشق را دعوت کردم. شما کجا می آیید؟“


پیرمردها با هم جواب دادند: ” اگر تو دارایی یا موفقیت را به منزلت دعوت می
کردی بقیه ی ما همینجا منتظر می ماندیم تا او برگردد و هرگز به منزل شما
وارد نمی شدیم. اما شما برادری از ما را انتخاب کردی که نامش عشق
است. ما نیز عاشق اوییم و تحمل دوری از او را نداریم!!. او هر جا باشد، ما
بدنبال او میرویم. هر جا که برادرمان ”عشق“ برود، ”موفقیت“ و ”دارایی“ هم
آنجا خواهند بود.“

VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0.0/10 (0 votes cast)
VN:F [1.9.22_1171]
Rating: 0 (from 0 votes)

نظر یا دیدگاه خود را بنویسید