|
نوشته شده توسط آشفته
|
|
18 خرداد 1387,ساعت 06:00:24 |
|
سالها پيش که من به عنوان داوطلب در بيمارستان کار مي کردم، دختري به بيماري عجيب و سختي دچار
شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمي از خون خانواده اش به او بود.
او فقط يک برادر 5 ساله داشت. دکتر بيمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.
پسرک از دکتر پرسيد: آيا در اين صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟
دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.
او را کنار تخت خواهرش خوابانديم و لوله هاي تزريق را به بدنش وصل کرديم، پسرک به خواهرش نگاه
کرد و لبخندي زد و در حالي که خون از بدنش خارج مي شد، به دکتر گفت: آيا من به بهشت مي روم؟!
پسرک فکر مي کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
|
|
تاريخ بروز رساني ( 18 خرداد 1387,ساعت 02:38:43 )
|
Some time ago, I did need to buy a ho...
همه هودارم از خدا می ...
من هودار س هستم هر کس...
سلام منم 16 سالمه بچه ...
من بستنی شکلاتی (همو...
با سلام لطفا صداي تي...
خوشمان آمد