كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت.
به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او
نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند،
دستياران سرپا نگهاش داشتند
و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن
چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد
و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:
"من اين تابلو را قبلاً ديده ام!"
داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت:
سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم.
موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم،
هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است
كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
Some time ago, I did need to buy a ho...
همه هودارم از خدا می ...
من هودار س هستم هر کس...
سلام منم 16 سالمه بچه ...
من بستنی شکلاتی (همو...
با سلام لطفا صداي تي...
خوشمان آمد