| * حكايات * |
| نوشته شده توسط آشفته | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| 10 مهر 1387,ساعت 11:06:20 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
سخن عملکرد پسر کوچکي وارد داروخانه شد، کارتن كوچكي را به سمت تلفن هل داد. بر روي کارتن رفت تا دستش به دکمه هاي تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره اي هفت رقمي. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسيد،" خانم، مي توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپاريد؟" زن پاسخ داد، کسي هست که اين کار را برايم انجام مي دهد." پسرک گفت:"خانم، من اين کار را نصف قيمتي که او مي گيرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار اين فرد کاملا راضي است. پسرک بيشتر اصرار کرد و پيشنهاد داد،" خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي کنم، در اين صورت شما در يکشنبه زيباترين چمن را در کل شهر خواهيد داشت." مجددا زن پاسخش منفي بود". پسرک در حالي که لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم مياد؛ به خاطر اينکه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم کاري بهت بدم "
چهار چیز که نمیتوان آنها را بازگرداند
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و درآرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و
خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد.
این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار
خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،
چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام
شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را
داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست
نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل
ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی
شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود...
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها کردن!
2. حرف ... پس از گفتن!
3. موقعیت... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ... پس از گذشتن!
دستي افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد، هر قطره شود خورشيدی باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روزن. ما بي تاب و نيايش بي رنگ. از مهرت لبخندي كن، بنشان بر لب ما باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو. ما هسته پنهان تماشاييم. ز تجلي ابري كن، بفرست كه ببارد بر سر ما باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و به خورشيد تو پيونديم. ما جنگل انبوه دگرگوني. از آتش همرنگي صد اخگر برگير، بر هم تاب، برهم پيچ شلاقي كن و بزن بر تن ما باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر. چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت. نم زن بر چهره ما باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو و فرو افتد. بينايي ره گم كرد. ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد كه تراود در ما، همه تو. ما چنگيم، هر تار از ما دردي، سودايي. زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا « نت » خاموشي. آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش. خود را در ما بفكن. باشد كه فرا گيرد هستي ما را، و دگر نقشي ننشيند در ما. هر سو مرز، هر سو نام. رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان باشد كه بهم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند مرز،كه نماند نام. اي دور از دست! پر تنهايي خسته است. گه گاه، شوري بوزان باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش. *****
موش و دوستان موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بستهاي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول بازكردن بسته بود. موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشه» . اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود . موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه ميرسيد ، ميگفت :« توي مزرعه يك تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . » مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد » ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب ميداني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: «من كه تا حالا نديدهام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خندهاي كرد و دوباره مشغول چريدن شد. سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ببيند. او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: «براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.» مرد مزرعهدار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد ميكردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها ميگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر ميشد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود ميپيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .حالا، موش به تنهايي در مزرعه ميگشت و به حيوانان زبان بستهاي فكر ميكرد كه كاري به كار تله موش نداشتند! نتيجهي اخلاقي: اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بيربط نباشد!!!
با مشاهير پل سارتر: از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خنددوين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند ناپلئون: من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران کانت: چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته ميمانند، ميشکنند ميکل آنژ: چه غصه هايي بخاطر اتفاقات بدي که هرگز در زندگي ام پيش نيامد خوردم ويل کارنگي:راه نفوذ در ديگران، دانستن آرزوهايشان است چارلي چاپلين: دنيا به قدري بزرگ است که براي همه جا هست به جاي آنکه جاي ديگران را بگيريد سعي کنيد جاي خود را بيابيد. اورپيدس: نيکوست، که ثروتمند باشي و پرتوان، اما نيکوتر است که دوستت بدارند جيمز آلن شما به همان اندازه که بخواهيد کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنيد بزرگ مي شويد دکتر علي شريعتي :بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد شايد هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن
اين مطلب هم ني ني زحمتشو كشيده. www.parvaz-beh.blogfa.com
راههايي براي رفع خستگي شکوه و شکايت از کسالت و خستگي در سال هاي اخير به نوعي مد شده و بسياري از افراد همين که صحبت از وضع و حالشان مي شود شروع به گله مي کنند که خستگي مفرط بدجوري جسم و روحشان را آزار مي دهد و فرصت سر خاراندن را هم ندارند. در واقع خستگي مداوم يکي از پديده هايي است که در نتيجه زندگي مدرن در جوامع پيشرفته امروزي به وجود آمده و افراد مختلفي در طبقات مختلف جامعه دچار آن مي شوند. بر همين اساس در اين مطلب برآنيم تا با بازگو کردن دلايل پديده خستگي، راه هايي را براي رفع خستگي به شما پيشنهاد بکنيم. پس براي اينکه خستگي از جسم و روان تان دور شود تا پايان مطلب با ما همراه باشيد.
ريشه هاي خستگي
رفع خستگي
با تشكر فراوان از nini
Powered by !JoomlaComment 3.25
3.25 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved." |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| تاريخ بروز رساني ( 09 مهر 1387,ساعت 22:34:16 ) | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||